سرشناسه: بيابانى اسكوئى، محمّد ۱۳۴۱ـ

عنوان و نام پديد آور: امامت / محمّد بيابانى اسكوئى.

مشخصات نشر: تهران : نبأ،۱۳۹۰٫

مشخصات ظاهرى: ۲۱۶ ص

شابك: ۴۸ ـ ۹۴ ـ ۸۳۲۳ ـ ۹۶۴ ـ ۹۷۸

موضوع: امامت

موضوع: ولايت

رده بندى كنگره: ۱۳۹۰ ۸ الف ۹۶ ب / ۲۲۳PIR

رده بندى ديويى: ۴۵/ ۲۹۷

شماره كتابشناسى ملى: ۲۴۴۴۹۵۳

تاريخ درخواست: ۲۲/ ۰۵/ ۱۳۹۰

تاريخ پاسخگوئى: ۲۲/ ۰۵/ ۱۳۹۰

كد پيگيرى: ۲۴۴۳۸۷

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

«»

مؤلف : محمّد بيابانى اسكويى

ويراستارى علمى و فنى: دكتر اسماعيل تاجبخش، دكتر مهدى دشتى،

اصغر غلامى، مرتضى نادرى، محمّدعلى دزفولى

حروفچينى : انتشارات نبأ / چاپ و صحافى : دالاهو، صاحب الزمان (عج)

چاپ اوّل : ۱۳۹۰، چاپ دوم : ۱۳۹۱

شمارگان : ۲۰۰۰ نسخه / قيمت : ۴۰۰۰۰ ريال / كد كتاب : ۱۴۷ / ۲۰۱

ناشـر : انتشارات نبـأ / تهـران، خيابـان شـريعتـى، روبـروى ملـك، خيـابان

شبسترى، خيابان اديبى شماره۲۶ تلفكس : ۷۷۵۰۶۶۰۲ ـ ۷۷۵۰۴۶۸۳

شابـك : ۸ ـ ۹۴ ـ ۸۳۲۳ ـ ۹۶۴ ـ ۹۷۸ ISBN : 978 – 964 – 8323 – 94 – 8

 

/

 

 

 

 

 

 

 

مقدّمه ناشر ۹

درس اوّل : معناى امامت و ولايت ۱۱

معناى لغوى امامت و ولايت ـ معناى اصطلاحى امامت و ولايت ۱۱

۱ـ۱٫ معناى لغوى امامت و ولايت ۱۳

۱ـ۲٫ معناى امامت و ولايت در اصطلاح ۱۹

چكيده درس اوّل ۲۱

درس دوم : انواع ولايت ۲۳

ولايت حقيقى ـ ولايت اعطائى ۲۳

۲ـ۱٫ ولايت حقيقى (ولايت خدا) ۲۵

۲ـ۲٫ ولايت اعطايى (ولايت امامان الاهى) ۲۷

۲ـ۲ـ۱٫ ولايت تشريعى امام ۲۷

۲ـ۲ـ۲٫ ولايت تكوينى امام ۳۳

چكيده درس دوم ۴۱

درس سوم : ضرورت وجود امام و فلسفه ولايت (۱) ۴۳

رفع اختلاف و نظام امور مردم ـ بيان دين الهى و صيانت از آن ۴۳

۳ـ۱٫ رفع اختلاف و نظام امور مردم ۴۵

۳ـ۲٫ بيان دين الهى و صيانت از آن ۴۸

چكيده درس سوم ۵۳

درس چهارم : ضرورت وجود امام و حكمت ولايت (۲) ۵۵

معرفت خدا و عبادت خداى سبحانه ـ تداوم فيض الهى ۵۵

۴ـ۱٫ معرفت و عبادت خداى سبحانه ۵۷

۴ـ۲٫ تداوم فيض الهى ۶۲

چكيده درس چهارم ۶۵

درس پنجم : وظايف مردم در برابر امام ۶۷

معرفت واعتقاد به امامت امامان معصوم : ۶۷

محبّت و مودّت اهل بيت: ـ وجوب طاعت و پيروى ۶۷

۵ ـ ۱٫ معرفت و اعتقاد به امامت امامان معصوم : ۶۹

۵ ـ ۲٫ محبّت و مودّت اهل بيت : ۷۳

۵ ـ ۳٫ وجوب طاعت و پيروى ۷۴

چكيده درس پنجم ۷۶

درس ششم : ويژگى‌هاى امام (۱) ۷۹

امام خليفه خداست ـ امام حجّت خداست ۷۹

۶ ـ ۱٫ امام خليفه خداست ۸۱

۶ ـ ۲٫ امام حجّت خداست ۸۷

چكيده درس ششم ۹۳

درس هفتم : ويژگى‌هاى امام (۲) ۹۵

امام حافظ و نگهبان دين الهى ـ امام شاهدبر خلق ۹۵

۷ ـ ۱٫ امام حافظ و نگهبان دين الهى ۹۷

۷ ـ ۲٫ امام شاهد بر خلق ۹۹

چكيده درس هفتم ۱۰۳

درس هشتم : ويژگى‌هاى امام (عصمت) ۱۰۵

معناى عصمت امام ۱۰۵

۸ ـ۱٫ معناى عصمت امام ۱۰۷

۸ ـ ۲٫ ادله لزوم عصمت ۱۱۰

۸ ـ ۲ ـ ۱٫ وجوب اطاعت مطلق ۱۱۰

۸ ـ ۲ ـ ۲٫ حجّت و شاهد بودن امام ۱۱۲

۸ ـ ۲ ـ ۳٫ حفظ دين و بيان احكام الهى بعد از پيامبر ۱۱۳

۸ ـ ۲ ـ ۴٫ نفى امامت ظالم ۱۱۳

۸ ـ ۳٫ عصمت امام پيش از امامت ۱۱۶

۸ ـ ۴٫ رابطه علم و عصمت ۱۱۶

چكيده درس هشتم ۱۱۷

درس نهم : ويژگى‌هاى امام (علم «۱») ۱۱۹

امام اعلم خلق است ـ الهام و إسماع ۱۱۹

۹ ـ ۱٫ امام اعلم خلق است ۱۲۱

۹ ـ ۲٫ الهام و إسماع ۱۲۵

چكيده درس نهم ۱۲۹

درس دهم : ويژگى‌هاى امام (علم «۲») ۱۳۱

علم قرآن ـ روح القدس ۱۳۱

۱۰ ـ ۱٫ علم قرآن ۱۳۳

۱۰ ـ ۲٫ روح القدس ۱۳۷

چكيده درس دهم ۱۴۱

درس يازدهم : ويژگى‌هاى امام (علم «۳») ۱۴۳

اسم اعظم ـ مصحف حضرت فاطمه۳ ـ جفر و جامعه ۱۴۳

اصول و كليّات علم ـ مواريث پيامبران ـ علم مبذول ۱۴۳

۱۱ ـ ۱٫ اسم اعظم ۱۴۵

۱۱ ـ ۲٫ مصحف حضرت فاطمه ۳ ۱۴۷

۱۱ ـ ۳٫ جفر و جامعه ۱۴۸

۱۱ ـ ۴٫ اصول و كليات علم ۱۴۹

۱۱ ـ ۵٫ مواريث پيامبران ۱۵۰

۱۱ ـ ۶٫ علم مبذول ۱۵۱

چكيده درس يازدهم ۱۵۲

درس دوازدهم : ويژگى‌هاى امام ( علم «۴» ) ۱۵۳

ازدياد علم امام ـ علم غيب امام ـ علم امام در طفوليّت ۱۵۳

۱۲ ـ ۱٫ ازدياد علم امام ۱۵۵

۱۲ ـ ۲٫ علم غيب امام ۱۶۰

۱۲ ـ ۳٫ علم امام در طفوليّت ۱۶۱

چكيده درس دوازدهم ۱۶۲

درس سيزدهم : راه‌هاى تعيين امام ۱۶۵

راه تعيين امام از نظر مكتب اهل‌بيت ـ راه تعيين امام از نظر اهل سنّت ۱۶۵

۱۳ـ۱٫ راه تعيين امام از نظر مكتب اهل بيت ۱۶۷

۱۳ ـ ۱ ـ ۱٫ وجوب اطاعت به طور مطلق ۱۶۷

۱۳ ـ ۱ ـ ۲٫ جانشينى و خليفه خدا ۱۶۸

۱۳ ـ ۱ ـ ۳٫ دانش و عصمت و حجّيّت ۱۶۸

۱۳ ـ ۱ ـ ۴٫ تعيين امام در كلمات امام رضا ۷ ۱۶۹

۱۳ ـ ۲٫ از نظر اهل سنّت ۱۷۰

۱۳ ـ ۲ ـ ۱٫ انتخاب اهل حلّ و عقد ۱۷۱

۱۳ ـ ۲ ـ ۲٫ تعيين توسط خليفه پيشين ۱۷۱

۱۳ ـ ۲ ـ ۳٫ تعيين به زور شمشير و كودتا ۱۷۲

چكيده درس سيزدهم ۱۷۴

درس چهاردهم : نصوص امامت ۱۷۵

آيات قرآن كريم ـ روايات معصومان ۱۷۵

معرّفى دوازده امام ـ حديث غدير ـ حديث ثقلين ۱۷۵

۱۴ ـ ۱٫ آيات قرآن كريم ۱۷۷

۱۴ ـ ۲٫ روايات معصومان ۱۸۲

۱۴ ـ ۲ ـ ۱٫ معرّفى دوازده امام ۱۸۲

۱۴ ـ ۲ ـ ۲٫ حديث غدير ۱۸۴

۱۴ ـ ۲ ـ ۳٫ حديث ثقلين ۱۸۴

چكيده درس چهاردهم ۱۸۵

درس پانزدهم : امامت حضرت امام عصر ۷ ۱۸۷

نصوص امامت حضرت مهدى(عجّل الله فرجه) ـ توّلد حضرت مهدى

(عجّل الله فرجه) ۱۸۷

غيبت امام مهدى (عجّل الله فرجه) ـ وظايف مؤمنان در عصر غيبت ۱۸۷

۱۵ ـ ۱٫ نصوص امامت حضرت مهدى ۷ ۱۹۰

۱۵ ـ ۲٫ توّلد حضرت مهدى ۷ ۱۹۱

۱۵ ـ ۳٫ غيبت امام مهدى ۷ ۱۹۲

۱۵ ـ ۴٫ غيبت صغرى و كبرى ۱۹۲

۱۵ ـ ۵٫ علّت و حكمت غيبت ۱۹۴

۱۵ ـ ۶٫ وظايف مؤمنان در عصر غيبت ۱۹۵

۱۵ ـ ۶ ـ ۱٫ انتظار فرج ۱۹۵

۱۵ ـ ۶ ـ ۲٫ دعا براى تعجيل ظهور ۱۹۶

۱۵ ـ ۶ ـ ۳٫ آمادگى براى يارى آن حضرت ۱۹۶

۱۵ ـ ۶ ـ ۴٫ اهتمام به دين و حفظ آن ۱۹۶

چكيده درس پانزدهم ۱۹۷

درس شانزدهم : امامت حضرت ولى عصر ۷ (رجعت) ۱۹۹

معنا و مفهوم رجعت ـ امكان رجعت ـ ادله رجعت ۱۹۹

آيات قرآنى ـ روايات ـ رجعت امامان ـ اقرار به رجعت ۱۹۹

۱۶ ـ ۱٫ معنا و مفهوم رجعت ۲۰۱

۱۶ ـ ۲٫ امكان رجعت ۲۰۲

۱۶ ـ ۳٫ ادله رجعت ۲۰۴

۱۶ ـ ۳ ـ ۱٫ آيات قرآنى ۲۰۴

۱۶ ـ ۳ ـ ۲٫ روايات ۲۰۶

۱۶ ـ ۴٫ رجعت امامان : ۲۰۷

۱۶ ـ ۵٫ اقرار به رجعت ۲۰۸

چكيده درس شانزدهم ۲۰۹

فهرست منابع ۲۱۱

/

 

 

 

 

 

مقدّمه ناشر

تفقّه در دين، يعنى به دست آوردن شناخت عميق از آن، به حكم عقل، آيات قرآن و احاديث معصومان، بر زن و مرد مسلمان واجب است. اساسا «شناخت» پيش‌نيازِ ايمان و اعتقاد است. آيا ممكن است بدون شناخت امرى، بدان ايمان آورد يا به آن معتقد شد؟ از سوى ديگر، در دين مبين اسلام، ايمان و اعتقادى ارزشمند و پذيرفته است كه مبتنى بر شناخت باشد. راه دستيابى به شناخت و آگاهى، تحقيق و پژوهش و دورى از تقليد است؛ كارى كه در تمام مراحل مختلف زندگى، بر آدميان واجب است.

مؤسسه فرهنگى نبأ، بر اساس آنچه ياد شد و در راستاى رسالت فرهنگى خود، يعنى تقويت و ارتقاء مبانى اصيل اعتقادى مخاطبانش، به استاد پژوهنده و محقق فرهيخته، آقاى محمّد بيابانى اسكوئى، پيشنهاد كرد تا در اصول عقايد اسلامى، به روش آموزشى، كتاب هايى را بنگارد و دروس منظمى را تأليف و تدوين كند. خوشبختانه، استاد بيابانى، با همه مشاغل علمى و تحقيقى، پيشنهاد يادشده را پذيرفت و درس هايى را در موضوعات توحيد و عدل و نبوت و امامت و معاد، به رشته نوشته در آورد. شكر الله مساعيه.

خاطرنشان مى‌شود كه نوشته‌هاى استاد بيابانى پس از نگارش، به دست برادران فاضل و گرامى، آقايان دكتر اسماعيل تاجبخش و دكتر مهدى دشتى دانشياران دانشكده ادبيات دانشگاه علامه طباطبايى، اصغر غلامى، محقق و پژوهشگر معارف دينى ، مرتضى نادرى و حجّت الاسلام محمّدعلى دزفولى ويرايش علمى و فنى شد. وفّقهم الله لمرضاته.

ان شاءالله اين اثر پنج جلدى در راستاى اهداف يادشده، در حوزه و دانشگاه و جامعه، مفيد و مؤثّر واقع شود. مانند هميشه، پيشنهادها و انتقادهاى خوانندگان دقيق و نكته‌سنج راهنماى ما در عرضه بهتر آثار علمى و تحقيقى خواهد بود.

و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته

مدير مسئول مؤسّسه فرهنگى نبأ

محمّدحسين شهرى

۹ / ۵ / ۱۳۹۰

 

 

 

 



 

 

 

 

 

معناى امامت و ولايت

 

 

 

 

 

معناى لغوى امامت و ولايت

معناى اصطلاحى امامت و ولايت

 

 

 

 

اشاره :

از دانشجو انتظار مى‌رود كه پس از مطالعه اين درس :

۱٫ از معناى لغوى «امامت» و «ولايت» آگاهى يابد.

۲٫ با كاربردهاى اين واژه‌ها در قرآن و روايات آشنا شود.

۳٫ مراد از اين واژه‌ها را در فرهنگ شيعه بداند.

۴٫ به ارتباط ايمان و كفر با اعتقاد به امامت و ولايت پى برد.

 

 

 

 

۱ـ۱٫ معناى لغوى امامت و ولايت

امام در لغت كسى است كه عده‌اى به او اقتدا كرده و او را پيشواى خود قرار دهند. و چون مفهوم مقتدا بودن در معناى امامت منظور شده است؛ پس امامت در صورتى تحقق مى‌يابد كه گروهى از فردى فرمان برند و در مقابل او تسليم باشند. ابن منظور مى‌گويد :

اَمّ القوم و أمّ بهم، تقدّمهم؛ و هي الإمامة. و الإمام كلّ من ائتمّ به قوم كانوا على الصراط المستقيم أو كانوا ضالّين.

 

گروهى را امامت كرد و به گروهى امام شد يعنى بر آن‌ها مقدم شد؛ و اين حقيقت امامت است؛ و امام همه آن كسانى را گويند كه قومى به آنان اقتتدا كند اعم از اين‌كه به راه راست باشند يا گمراه.

پس در مفهوم امامت‌هادى يا گمراه بودن امام وجود ندارد و ممكن است امام راه يافته يا گمراه باشد.

امامت به اين معنا در آيات و روايات هم بكار رفته است. خداوند متعال درباره روز قيامت مى‌فرمايد: «در آن روز هر كس را با امام خويش مى‌خوانيم». يعنى كسى كه از گمراهان پيروى كند در گروه آنان خوانده مى‌شود و آنان كه از رهبران حق و راه يافته، پيروى كنند از گروه آنان شمرده مى‌شوند.

(يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِـإِمامِـهِمْ).

 

و گاهى اوقات درباره فرد يا افرادى خاص كه امامت گمراهان را بر عهده گرفته‌اند، به كار رفته است :

(فَقاتِلُوا أَئِـمَّةَ الكُفْرِ إِنّـهُمْ لا أَيْمانَ لَـهُمْ).

 

پس با پيشوايان كفر جنگ كنيد كه همانا براى آنان پيمانى نيست.

در روايات هم مانند قرآن كريم لفظ امام در هر دو مورد بكار رفته است. امام صادق ۷ به اين امر تصريح كرده و امام را در كتاب خدا دو گونه دانسته است:

إِنَّ الْأَئِمَّةَ فِي كِتَابِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ إِمَامَانِ: قَالَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى: (وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا) لَا بِأَمْرِ النَّاسِ، يُقَدِّمُونَ أَمْرَ اللَّهِ قَبْلَ أَمْرِهِمْ وَ

حُكْمَ اللَّهِ قَبْلَ حُكْمِهِمْ. قَالَ: (وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النّارِ) يُقَدِّمُونَ

أَمْرَهُمْ قَبْلَ أَمْرِ اللَّهِ وَ حُكْمَهُمْ قَبْلَ حُكْمِ اللَّهِ وَ يَأْخُذُونَ بِأَهْوَائِهِمْ خِلَافَ مَا فِي كِتَابِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ.

 

همانا ائمه در كتاب خداى تعالى دو گونه‌اند: خداى تعالى مى‌فرمايد: «و آن‌ها را امام قرار داديم كه به امر ما هدايت مى‌كنند» نه به امر مردم، امر و حكم خدا را بر حكم و امر خودشان مقدم مى‌دارند. و فرمود: «و آن‌ها را امام قرار داديم كه به آتش مى‌خوانند» امر و حكم خويش را بر امر و حكم خدا مقدم مى‌دارند و بر خلاف كتاب خداى تعالى به هواى نفس خويش اخذ مى‌كنند.

و امير مؤمنان ۷ نيز از شيطان به عنوان «امام» ياد كرده، مى‌فرمايد :

فَعَدُوُّ اللَّهِ إِمَامُ الْمُتَعَصِّبِينَ.

 

پس دشمن خدا پيشواى كوردلان است.

پس از نظر لغت «امام» معناى عامّى دارد كه شامل امام هدايتگر و امام گمراه كننده، هر دو مى‌شود.

ولايت در لغت به معناى سلطنت و يارى آمده است: از ابن سِكّيت نقل شده است كه «وِلايت» به معناى سلطنت و «وَلايت» و «وِلايت» به معناى يارى كردن است. و سيبويه گفته است: «وَلايت» مصدر است و «وِلايت» اسم امرى است كه تو بر آن توليت داشته و به آن قيام كرده‌اى. ابن منظور مى‌گويد :

ابن السكيت: الولاية بالكسر السلطان. و الوَلاية و الوِلاية النصرة… و قال سيبويه: الولاية بالفتح المصدر و الوِلايةِ بالكسر الاسم مثل الإمارة و النقابة لأنّه اسم لما تولّيته و قمت به.

 

صاحب مقاييس اللغة معتقد است كه «وَلِىَ» يك معنا بيش ندارد و آن دلالت بر قرب و نزديك بودن است. او مى‌گويد :

الواو واللام والياء، أصل صحيح يدلّ على قرب. من ذلک الوَلْى: القرب. يقال: تباعد بعد ولي أي قُربٍ وجلس ممّا يليني أي يقاربني….

ومن هذا الباب المولى: المعتِق والمعتَق والصاحب الحليف وابن العمّ والناصر والجار. كلّ هؤلاء من الولي وهو القرب. و كلّ من وَلِىَ أمَر آخر فهو وليّه.

 

و گفته شده است «وَلىّ» در اسامى خداوند متعال به معناى متولى امور عالم و همه خلايق و قائم به آن است؛ و «والى» هم به مالك همه اشيا و تصرف كننده آن‌ها اطلاق شده است.

في أسماء الله تعالى الوَليّ… قيل المتولّي لأمور العالم و الخلائق، القائم بها. و من أسمائه عزّوجلّ: الوالي، و هو مالك الأشياء جميعها المتصرّف فيها.

 

بنابراين از نظر لغت يكى از معانى اصلى «ولايت»، توليت امر و تصرّف در امور و سلطنت مى‌باشد. و اين منافات ندارد كه «ولايت» به مناسبت هايى به معناى دوستى و نصرت و قرب و نزديكى هم به كار برده شود.

پس معناى واژه «ولايت» از نظر لغت همه انواع ولايت‌ها را در بر مى‌گيرد اعم از آن‌كه ولايت و سرپرستى امور از ناحيه خداى تعالى به كسى داده شود يا با ظلم و ستم و زور به دست آمده باشد و يا مردم او را به ولايت و سرپرستى امور خودشان انتخاب كرده باشند. و نيز اگر به معناى دوستى و نصرت هم گرفته شود باز معناى عامى دارد كه همه دوستى‌ها را در برمى‌گيرد اعم از دوستى و يارى‌هايى كه براى خدا و در راه خدا باشد يا براى هواى نفس و رسيدن به مال و منال و جاه و مقام و نظاير اين‌ها.

و واژه «ولايت» هم مانند «امامت» در قرآن و روايات با توجه به معناى عام لغوى آن در همه انواع ولايات به كار برده شده است. خداوند متعال در آيه‌اى ولايت و سرپرستى امور مردم را مختص و منحصر به خود و رسول و امامان اهل بيت : نموده مى‌فرمايد.

(إِنَّما وَلِـيُّـكُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا آلَّذِينَ يُقِـيمُونَ آلصَّلاةَ وَيُؤْتُونَ آلزَّكاةَ وَهُمْ راكِعُونَ).

 

همانا ولىّ شما خدا و رسول او و مؤمنينى است كه نماز را به پا مى‌دارند و در حال ركوع زكات مى‌دهند.

و در آيه ديگر، از ولايت شياطين نام برده و آن‌ها را اولياى غير مؤمنان به شمار مى‌آورد:

(إِنّا جَعَلْنا آلشَّياطِـينَ أَوْلِـياءَ لِلَّذِينَ لايُـؤْمِنُونَ).

 

همانا شياطين را اولياى غير مؤمنان قرار داديم.

و در آيه‌اى ديگر از دادن تسلّط و اختيار بر ولىّ مقتول حكايت كرده مى‌فرمايد :

(وَمَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِيِّهِ سُلْطاناً فَلا يُسْرِفْ فِي آلقَتْلِ).

 

و كسى كه به ظلم كشته شود براى ولىّ او سلطنت قرار داديم پس در قتل اسراف نكند.

امير مؤمنان ۷ ولايت امر خويش را از ناحيه خداوند سبحانه دانسته مى‌فرمايد :

جَعَلَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ لِي عَلَيْكُمْ حَقّاً بِوَلَايَةِ أَمْرِكُم.

 

خداى سبحانه براى من بر شما به واسطه ولايت امر شما حقّى قرار داده است.

در روايتى از امام جعفر صادق ۷ آمده است كه روز قيامت دو بنده مؤمن را براى حساب نگه مى‌دارند: يكى فقير و ديگرى غنى. فقير به خداوند سبحانه عرض مى‌كند: چرا مرا اين‌جا نگه داشتى در صورتى كه مى‌دانى توليت هيچ امرى را به من نسپردى تا عدل يا ستم روا بدارم.

فَيقول الفقير: يَا رَبِّ عَلَى مَا أُوقَفُ فَوَ عِزَّتِكَ إِنَّكَ لَتَعْلَمُ أَنَّكَ لَمْ تُوَلِّنِي وِلَايَةً فَأَعْدِلَ فِيهَا أَوْ أَجُور ….

 

اين روايت دلالت دارد مالك هر چيزى بر آن ولايت دارد. و اين امر نزد عقلاى هر قومى روشن است كه مالك، سرپرستى امور مملوكات خويش را بر عهده دارد. البته ممكن است از نظر حقوقى برخى از مالك‌ها از تصرّف در امور املاك خود محجور و ممنوع شوند.

امام باقر ۷ دخول در ولايت آل محمّد را دخول در بهشت و دخول در ولايت دشمنانشان را دخول در آتش مى‌داند :

مَنْ دَخَلَ فِي وَلَايَةِ آلِ محمّد دَخَلَ الْجَنَّةَ وَ مَنْ دَخَلَ فِي وَلَايَةِ عَدُوِّهِمْ دَخَلَ النَّار .

 

مراد از ولايت در اين حديث شريف هم، همان حق امر ونهى و مقام آمريت و مولويت بر بندگان است كه خداوند متعال اهل بيت: را بدان مفتخر فرموده است و آنان را بر بندگان خويش مولويت و حق امر و نهى و مقام وجوب اطاعت و فرمانبرى عطا فرموده است.

ابو حمزه ثمالى مى‌گويد از امام باقر ۷ از خطاب خداوند به رسولش در آيه (لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ وَلَتَكُونَنَّ مِنَ آلخاسِرِينَ) سؤال كردم. حضرت شرك در

آيه را به شريك كردن كسى ديگر با اميرمؤمنان در ولايت معنا كرد و فرمود :

لَئِنْ أَمَرْتَ بِوَلَايَةِ أَحَدٍ مَعَ وَلَايَةِ عَلِيٍّ ۷ مِنْ بَعْدِكَ (لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ).

 

اگر بعد از خودت كسى ديگر را با على در ولايت شريك كنى اعمال ات تباه مى‌شود و از زيان كاران خواهى شد.

بنابراين از نظر معناى لغوى و نيز از جهت موراد استعمال واژه ولايت نيز به مانند واژه امامت معناى عام حقّ تصرف و صاحب اختيار و سلطنت و مقام امر و نهى و به تعبير ديگر مقام آمريت داشتن است. اعم از اين‌كه مدعى آن به حق بدان رسيده باشد يا به ظلم و ستم و حق‌كشى در اين دنياى چند روزه به آن مقام نايل شده باشد.

۱ـ۲٫ معناى امامت و ولايت در اصطلاح

همانطور كه بيان شد واژه «امامت» و «ولايت» از نظر لغت و كاربردهاى قرآنى معنايى عام و مطلق دارد كه همه انواع ولايت‌ها و امامت‌ها را در بر مى‌گيرد. ولى «امامت» و «ولايت» كه اين جا مورد نظر است امامت و ولايت مطلقى است كه خداوند متعال بعد از پيامبر گرامى اسلام در تداوم و استمرار «ولايت» و «امامت» پيامبر خاتم ۶ به عده‌اى از اولياى خويش اعطا فرموده است.

البته بايد توجه داشت كه مقام امامت و ولايت مطلق، به اوصياى پيامبر خاتم ۶ اختصاص ندارد. پيش از آن‌ها هم خود پيامبر گرامى اسلام ۶ و تعدادى از پيامبران الهى از سوى خداى تعالى به اين مقام نايل گرديده‌اند. در روايات از اين مقام علاوه بر امامت، به مُلك و پادشاهى بزرگ ومقام وجوب الطاعة به طور مطلق نيز تعبير شده است. به عنوان نمونه در آيه كريمه (فَقَدْ آتَيْنا آلَ إِبْراهِـيمَ الكِتابَ وَالحِكْمَةَ وَآتَيْناهُمْ مُلْكاً عَظِـيماً) امام باقر ۷ عنوان «ملك عظيم» را به امامت

تفسير كرده و اطاعت امامان را اطاعت خدا و نافرمانى از آن‌ها را عصيان خدا شمرده است.

الْمُلْكُ الْعَظِيمُ أَنْ جَعَلَ فِيهِمْ أَئِمَّةً مَنْ أَطَاعَهُمْ أَطَاعَ اللَّهَ وَ مَنْ عَصَاهُمْ عَصَى اللَّهَ فَهُوَ الْمُلْكُ الْعَظِيمُ.

 

ملك عظيم يعنى اين كه خدا در ميان خلق امامانى قرار دهد كه اطاعت آن‌ها اطاعت خدا و نافرمانى آن‌ها نافرمانى خدا باشد.

رسول خدا ۶ نيز در وجه تسميه «امام» مى‌فرمايد: «امام» به جهت اين‌كه مقتداى مردم است و از سوى خداى تعالى نصب شده و طاعتش بر بندگان واجب است، «امام» ناميده شده است.

سُمِّيَ الْإِمَامُ إِمَاماً لِأَنَّهُ قُدْوَةٌ لِلنَّاسِ مَنْصُوبٌ مِنْ قِبَلِ اللَّهِ تَعَالَى ذِكْرُهُ مُفْتَرَضُ الطَّاعَةِ عَلَى الْعِبَادِ.

 

امام ناميده شدن امام به آن جهت است كه او مقتداى مردم و از ناحيه خداى تعالى به اين مقام نصب شده است و پيروى او بر بندگان واجب است.

از نظر اهل بيت :، «امام» همچون پيامبر گرامى اسلام ۶ در كنار سلطنت و ولايت و امامت اطلاقى بر بندگان الهى از عصمت الهى نيز برخوردار است كه با وجود آن هيچ گونه خطا و پليدى از او سر نمى‌زند. به همين جهت است كه خداى تعالى نه تنها امام را بر همه انسان‌ها حجّت قرار داده؛ بلكه او حجّت خدا بر همه آفريدگان الهى است. و پيروى او بر همه واجب و مخالفت او به طور مطلق و بى هيچ قيد و شرطى حرام است.

پس در مكتب اهل بيت :، امام وظايفى را به عهده دارد كه يكى از آن‌ها حكومت بر مردم است. و از وظايف اصلى و مهم او حفظ و حراست از مرزهاى معارف اصيل دين اسلام و مرجعيّت او در احكام دين است. يكى ديگر از شؤون مهمّ امام از نظر شيعه ولايت او در همه موجودات است، يعنى او از سوى خداى تعالى مأذون به تصرف ـ به طور مطلق ـ در همه خلايق است. اين مطالب را در بخش‌هاى بعد به تفصيل پى خواهيم گرفت.

چكيده درس اوّل

 «امام» در لغت به معناى پيشوا و مقتدا است. اين مفهوم به طور عموم همه انواع پيشوايان را در بر مى‌گيرد؛ اعم از امام معصوم وهادى و امام ظالم و گمراه، و امامى كه از سوى خداى تعالى به امامت منصوب شده باشد و يا به زور و يا به انتخاب مردم به آن مقام رسيده باشد.

 «ولايت» هم از نظر لغت به معناى سلطنت و پادشاهى و سرپرستى امور مردم است. مفهوم «ولايت» نيز مانند مفهوم «امامت» عام است و همه انواع ولايت‌ها را در برمى‌گيرد.

 كابردهاى قرآنى و روايى «امامت» و «ولايت» هم متفاوت بوده و در همه مصاديق معناى عام لغوى آن بكار گرفته شده است.

 اما «امامت» و «ولايت» به معناى خاص آن، كه در اين نوشتار مورد نظر است امامت و ولايتى است كه از سوى خداى تعالى و در تداوم «ولايت» و «امامت» پيامبر گرامى اسلام به عده‌اى از اولياى الهى عطا شده است. و آنان نه تنها حكومت و سرپرستى مردم را بر عهده دارند بلكه سرپرستى همه مخلوقات به عهده آن‌هاست و حفظ و حراست از مرزهاى معارف دينى نيز يكى از شؤون مهمّ آن‌ها به شمار مى‌آيد. آنان به واسطه داشتن مقام «عصمت» حجّت خداوند سبحانه بر همه خلايق به شمار مى‌روند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

انواع ولايت

 

 

 

 

 

 ولايت حقيقى

 ولايت اعطائى

 

 

 

 

اشاره:

دانشجو پس از مطالعه اين درس بايد بداند كه: ولايت حق انحصارى خداوند است، بر اساس نوع امر و دستور خداوند ولايت او به دو قسم تكوينى و تشريعى تقسيم مى‌شود، هر دو نوع ولايت قابل تفويض به بندگان برگزيده الاهى است و خداوند اين ولايت‌ها را به امامان اهل بيت: اعطا كرده است.

 

 

 

 

۲ـ۱٫ ولايت حقيقى (ولايت خدا)

«ولايت» چنان كه گفتيم به معناى عام، سرپرستى و سلطنت بر همه خلق است. بديهى است اصل و حقيقت ولايت به اين معنا حق انحصارى خداوند متعال است و كسى جز او و در عرض او حق دخالت و تصرّف در هيچ امرى ندارد، زيرا سرپرستى و سلطنت و دخالت در امور ديگران از شؤون مالكيت است. و تنها مالك است كه مى‌تواند در املاك خود دخل و تصرّف كند. معلوم است كه مالك حقيقى همه، خداوند سبحانه است. پس او به اقتضاى مالكيت خويش عقلاً مى‌تواند هر نوع تصرّفى در ملك خويش بنمايد. بنابراين او همان گونه كه مى‌تواند بندگان خويش را امر و نهى كند و از آنان بخواهد كه به اختيار خود از او فرمان برند همين طور مى‌تواند به قدرت خويش آنان را به امورى كه خودش مى‌خواهد اجبار كند و آنان بر اساس امر تكوينى او منفعل شوند.

بدين ترتيب خداوند متعال دو نوع «امر» در مورد خلق خويش دارد: امر تشريعى و امر تكوينى. امر تشريعى او عبارت است از همه واجبات و محرّماتى كه از ناحيه او بر بندگانش تشريع شده و توسط پيامبران الاهى به آن‌ها ابلاغ گرديده است. و آنان مى‌توانند اين احكام را عمل كنند و يا مخالفت نمايند. امّا امر تكوينى او اوامرى است كه به اراده او تحقق پيدا كرده و خلق جز انفعال چاره‌اى در قبال آن ندارد. مانند امر تكوينى او به گروهى از بنى اسرائيل كه از آن‌ها خواست به بوزينه تبديل شوند :

(فَقُلْنا لَهُمْ كُونُوا قِرَدَةً خاسِئِـينَ).

 

پس به آن‌ها گفتيم بوزينه‌اى پست شويد.

يا مانند امر او به آتش كه از آن خواست بر حضرت ابراهيم ۷ سرد شود :

(قَلْنا يا نارُ كُونِي بَـرْداً وَسَلاماً عَلى إِبْراهِـيمَ).

 

گفتيم اى آتش بر ابراهيم سرد و سلام باش.

و در مورد امر تشريعى مانند آيه :(قُولُوا لِلنّاسِحُسْناً وَأَقِـيمُوا آلصَّـلاةَ وَآتُوا آلزَّكاةَ…)

 

ـ يعنى «به مردم نيكو سخن گوييد و نماز را به پا داريد و زكات بدهيد»…ـ اين دو امر بر اساس دو نوع ولايت از ناحيه خداوند سبحانه صادر مى‌شود كه عبارت است از ولايت تكوينى و ولايت تشريعى. زيرا كه امر و نهى از شؤون مولا است و كسى غير از مولا حق امر و نهى ندارد.

۲ـ۲٫ ولايت اعطايى (ولايت امامان الاهى)

حال با توجه به اين دو گونه ولايتِ خداوند متعال نسبت به خلايق، بحث اصلى در اين است كه آيا خداوند متعال از اين دو ولايت خويش به امامان اهل بيت : هم اعطا و تفويض كرده است يا نه؟ و اگر تفويض كرده، آيا تفويض به صورت كلى است يا جزئى؟ پس بحث در اين زمينه در دو امر بايد پى‌گيرى شود :

اوّل: ولايت تشريعى امامان اهل بيت :.

دوم: ولايت تكوينى امامان اهل بيت :.

در هر دو مورد بايد بحث شود كه آيا ولايتى كه به ايشان تفويض شده است به صورت كلى است يا جزئى؟ و بعد از آن بايد بحث كرد كه اگر ولايتى به آنان تفويض شده است منظور از تفويض چيست؟

۲ـ۲ـ۱٫ ولايت تشريعى امام

در ميان علماى شيعه مسلّم است كه رسول الله ۶ همه احكام و قوانين الهى را در زمان حيات خويش بيان كرده است. و دين الاهى را با نصب اميرمؤمنان ۷ به امامت و خلافت به كمال رسانده است. خداوند متعال تكميل دين را توسط پيامبر امضا كرده و مى‌فرمايد :

(آليَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِـيتُ لَكُمُ آلإِسْلامَ دِيناً).

 

امروز دين شما را براى شما تمام كردم و نعمت خويش را بر شما اتمام بخشيدم و براى شما از نظر دين به اسلام رضايت دادم.

پيامبر گرامى اسلام هم در يكى از خطبه‌هاى خويش به اين امر تأكيد نموده و يادآورى مى‌كند كه همه آنچه بندگان خدا را به بهشت نزديك و از جهنم دور مى‌كند، بيان كرده است.

أَيُّهَا النَّاسُ إِنِّي لَمْ أَدَعْ شَيْئاً يُقَرِّبُكُمْ إِلَى الْجَنَّةِ وَ يُبَاعِدُكُمْ مِنَ النَّارِ إِلَّا وَ قَدْ نَبَّأْتُكُمْ بِه .

 

اى مردم همانا من چيزى را كه شما را به بهشت نزديك كند و از آتش دور كند در حقّ شما فروگذار نكردم و از آن به شما خبر دادم.

امام صادق ۷ نيز با بيان ختم نبوت با رسالت پيامبر گرامى اسلام و پايان يافتن انزال كتب آسمانى با نزول قرآن، ذكر مى‌كند كه حلال و حرام قرآن تا روز قيامت باقى است :

إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى بَعَثَ محمّداً فَخَتَمَ بِهِ الْأَنْبِيَاءَ فَلَا نَبِيَّ بَعْدَهُ وَ أَنْزَلَ عَلَيْهِ كِتَاباً فَخَتَمَ بِهِ الْكُتُبَ فَلَا كِتَابَ بَعْدَهُ أَحَلَّ فِيهِ حَلَالًا وَ حَرَّمَ حَرَاماً فَحَلَالُهُ حَلَالٌ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَة .

 

خداوند متعال محمّد ۶ را مبعوث كرد و پيامبران را با او ختم كرد پس بعد از او پيامبرى نخواهد بود و براى او كتابى نازل كرد و كتاب ها را با آن ختم كرد پس كتابى بعد از آن نخواهد بود. در آن حلال را حلال و حرام را حرام كرد پس حلال آن تا قيامت حلال و حرامش تا قيامت حرام است.

پس ولايت تشريعى به اين معنا كه ائمه : در تشريع احكام هم صاحب اختيار باشند، به آنان داده نشده است. يعنى آنان هيچ گاه حلالى را حرام و حرامى را حلال نمى‌كنند. و به طور كلى آنان به هيچ وجه حكمى تشريع و قانونى وضع نمى‌كنند زيرا پيامبر خدا ۶ همه قوانين و احكام را بيان كرده است. امام باقر ۷ در تفسير آيه «اطيعو الله … و أولى الأمر منكم» به اين امر تصريح كرده، مى‌فرمايد :

هِيَ فِي عَلِيٍّ وَ فِي الْأَئِمَّةِ جَعَلَهُمُ اللَّهُ مَوَاضِعَ الْأَنْبِيَاءِ غَيْرَ أَنَّهُمْ لَا يُحِلُّونَ شَيْئاً وَ لَا يُحَرِّمُونَهُ .

 

اين آيه در شأن على و امامان است كه خداوند آنان را در جايگاه پيامبران قرار داده است جز اين‌كه آنان چيزى را حلال و حرام نمى‌كنند.

البته بايد توجه داشت كه همه احكام و قوانين الاهى در زمان پيامبر گرامى اسلام به همه صحابه آن حضرت بيان نشده بود. و هيچ يك از اصحاب آن حضرت هم چنين امرى را ادعا نكرده كه همه احكام و معارف دينى را از پيامبر ۶ فرا گرفته است. آرى، در ميان صحابه تنها اميرمؤمنان على بن ابى طالب ۷ بود كه مدّعى فراگيرى همه علوم و معارف دينى بود. ممكن است جهت اين كه خداوند متعال نصب ايشان را به مقام امامت و خلافت كمال دين شمرده است همين امر بوده باشد.

ولى با وجود اين معلوم است كه نفى «ولايت تشريعى» به معناى تشريع احكام و وضع قوانين دلالت نمى‌كند كه آن بزرگواران «ولايت تشريعى» به معناى سرپرستى امور امت و صاحب اختيار و أولى به تصرّف بودن را هم دارا نباشند. خداوند متعال ولايت اميرمؤمنان على ۷ را مورد تصويب قرار داده، مى‌فرمايد :

(إِنَّما وَلِـيُّـكُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا آلَّذِينَ يُقِـيمُونَ آلصَّلاةَ وَيُؤْتُونَ آلزَّكاةَ وَهُمْ راكِعُونَ).

 

همانا ولىّ شما خدا و رسول و مؤمنينى هستند كه نماز را به پا مى‌دارند و در حال ركوع زكات مى‌دهند.

در بخش «شيوه‌هاى تعيين امام» خواهيم گفت كه مراد از «الذين يقيمون الصلاة…» اميرالمؤمنين على بن ابى طالب ۷ است.

خداوند متعال در آيه شريفه، ولايت رسول اكرم ۶ و ولايت اميرمؤمنان ۷ را قرين ولايت خويش قرار داده است. روشن است كه ولايت اميرمؤمنان ۷ همان ولايتى است كه به رسول اكرم ۶ داده شده است. و با توجه به اين‌كه پيامبر ۶ سرپرستى امّت را بر عهده داشتند : «النبي أولى بالمؤمنين من أنفسهم»؛ پس

اميرمؤمنان ۷ نيز سرپرست امّت و «أولى بهم من انفسهم» خواهد بود. به همين جهت است كه رسول اكرم ۶ او را «مولى» و سرپرست امور امّت معرّفى مى‌كند :

مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ أَوْلَى بِهِ مِنْ نَفْسِهِ لَا أَمْرَ لَهُ مَعِي فَعَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ مَوْلَاهُ أَوْلَى بِهِ مِنْ نَفْسِهِ لَا أَمْرَ لَهُ مَعَه.

 

كسى كه من مولاى او و از او بر خودش سزاوارترم كه با وجود من او را امرى نيست پس على بن ابيطالب ولى اوست و او بر خودش سزاوارتر است و با وجود او، وى را بر خودش امرى نيست.

وجوب اطاعت از «اولى الامر» به طور مطلق نيز به اين امر دلالت دارد. خداوند متعال مى‌فرمايد :

(أَطِـيعُوا اللّهَ وَأَطيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الأمْرِ مِنْكُمْ).

 

اطاعت كنيد خدا را، اطاعت كنيد رسول و صاحبان امر خودتان را.

امام صادق ۷ مقام وجوب اطاعت را مقامى بس بلند معرّفى مى‌كند كه بالاتر از آن مقام و منزلتى وجود ندارد. و تصريح مى‌كند كه سال‌ها بر حضرت ابراهيم ۷ وحى مى‌شد؛ امّا خداوند متعال مقام وجوب طاعت را به او عطا نكرده بود تا اين‌كه او را به امامت و وجوب اطاعت نائل كرد.

يُنْكِرُونَ الْإِمَامَ الْمُفْتَرَضَ الطَّاعَةِ وَ يَجْحَدُونَ بِهِ وَ اللَّهِ مَا فِي الْأَرْضِ مَنْزِلَةٌ أَعْظَمَ عِنْدَ اللَّهِ مِنْ مُفْتَرَضِ الطَّاعَةِ فَقَدْ كَانَ إِبْرَاهِيمُ دَهْراً يَنْزِلُ عَلَيْهِ الْأَمْرُ مِنَ اللَّهِ وَ مَا كَانَ مُفْتَرَضَ الطَّاعَةِ حَتَّى بَدَا لِلَّهِ أَنْ يُكْرِمَهُ وَ يُعَظِّمَهُ فَقَالَ (إِنِّي جاعِلُكَ لِلنّاسِ إِماما) .

 

 

امام واجب الطاعة را انكار مى‌كنند در حالى كه سوگند به خدا در زمين مقامى بزرگتر از وجوب طاعت نزد خدا وجود ندارد. ابراهيم ۷ را از ناحيه خدا روزگارى امر نازل مى‌شد اما مقام وجوب طاعت را نداشت تا اين‌كه خدا را بدا حاصل شد كه او را گرامى داشته و تعظيمش كند پس فرمود: «همانا من تو را بر مردم امام قرار دادم».

پس اطاعت و پيروى از «اولى الامر» در حقيقت اطاعت و پيروى از خداوند متعال است. و امر و دستور آن‌ها دستور خداوند سبحانه است. امام صادق ۷ مى‌فرمايد :

فَمَنْ تَرَكَ طَاعَةَ وُلَاةِ الْأَمْرِ لَمْ يُطِعِ اللَّهَ وَ لَا رَسُولَه.

 

پس كسى كه پيروى صاحبان امر را ترك كند خدا و رسولش را اطاعت نكرده است.

پس خداوند متعال امامان اهل بيت : را ولايت امر و نهى بر امّت داده است. اين مقام فرماندهى است و همه موظف اند از فرموده‌هاى آنان پيروى كنند و هرگز از اطاعتشان سر بر نتابند بلكه چون آنان از سوى خداوند متعال به اين مقام برگزيده شده‌اند؛ پس همه بايد امور دينى خويش را با آنان در ميان گذارند و هيچ امر دينى را بدون اذن و رخصت آن‌ها اِعمال نكنند. امام صادق ۷ مى‌فرمايد :

لَا دِينَ لِمَنْ دَانَ اللَّهَ بِوَلَايَةِ إِمَامٍ جَائِرٍ لَيْسَ مِنَ اللَّهِ وَ لَا عَتْبَ عَلَى مَنْ دَانَ بِوَلَايَةِ إِمَامٍ عَادِلٍ مِنَ اللَّه.

 

دين ندارد كسى كه خدا را با اعتقاد به ولايت امام ستمگر كه از سوى خدا نيست، دين دارى كند، و كسى كه به ولايت امام عادل از سوى خدا معتقد باشد به هيچ وجه سرزنش نمى‌شود.

زيرا روشن است كه ولايت از اصول و اركان دين الهى است و عمل هيچ كسى بدون التزام به ولايت و امامت امامان اهل بيت : مورد قبول خداى تعالى نيست.

كسى كه ولايت واليان الاهى (= معصومان) را پذيرفته باشد و دين خويش را از آن‌ها فراگيرد و با توجّه به اعتقاد به ولايت آنان به آن‌ها عمل كند در آخرت معذب نخواهد بود، اگرچه در اعمالش بدى و ستم باشد. ولى كسى كه معتقد به امامت كسى باشد كه ولايتى از ناحيه خداوند متعال ندارد و در دينش از او پيروى نمايد، خداوند متعال عذابش خواهد كرد اگرچه در اعمال او نيكى و پارسايى باشد. و نيز مى‌فرمايد :

إِنَّ اللَّهَ لَا يَسْتَحْيِي أَنْ يُعَذِّبَ أُمَّةً دَانَتْ بِإِمَامٍ لَيْسَ مِنَ اللَّهِ وَ إِنْ كَانَتْ فِي أَعْمَالِهَا بَرَّةً تَقِيَّةً وَ إِنَّ اللَّهَ لَيَسْتَحْيِي أَنْ يُعَذِّبَ أُمَّةً دَانَتْ بِإِمَامٍ مِنَ اللَّهِ وَ إِنْ كَانَتْ فِي أَعْمَالِهَا ظَالِمَةً مُسِيئَةً.

 

همانا خداوند شرم نمى‌كند از اين كه امّتى را عذاب كند كه دين داريش با اعتقاد به امامى باشد كه از ناحيه خدا نيست اگرچه در اعمالش نيكى و تقوا داشته باشد و همانا خداوند شرم مى‌كند از اين كه امتى را عقاب كند كه دين داريش با التزام به امامت امامى باشد كه امامتش از ناحيه خداست اگرچه در اعمالش ستم و بدى داشته باشد.

و به همين جهت است كه «ولايت» و پيروى از صاحبان امر مقدّم بر همه اعمال دينى حتّى نماز و روزه و جهاد و حج است. امام باقر ۷ مى‌فرمايد :

بُنِيَ الْإِسْلَامُ عَلَى خَمْسَةِ أَشْيَاءَ عَلَى الصَّلَاةِ وَ الزَّكَاةِ وَ الْحَجِّ وَ الصَّوْمِ وَ الْوَلَايَةِ قَالَ زُرَارَةُ فَقُلْتُ وَ أَيُّ شَيْءٍ مِنْ ذَلِكَ أَفْضَلُ فَقَالَ الْوَلَايَةُ أَفْضَلُ لِأَنَّهَا مِفْتَاحُهُنَّ وَ الْوَالِي هُوَ الدَّلِيلُ عَلَيْهِن .

 

اسلام بر پنج امر بنا شده است :نماز، زكات، حجّ، روزه و ولايت. زراره گفت: گفتم: كدام يك از آن‌ها بهتر است. پس فرمود: ولايت افضل است زيرا ولايت مفتاح و كليد آن‌هاست و والى دليل بر آن‌هاست.

پس بندگان خدا لازم است تمام كارهاى خويش را مطابق دستورات و فرامين امامان معصوم بكنند و خود را در هيچ كارى از اذن امام و مولا و صاحب اختيار خويش بى نياز ندانند. زيرا امام از ناحيه خداوند متعال مقام و حقّ آمريت و مولويّت به صورت مطلق دارا شده است. و اوست كه به تمام مصالح و مفاسد بندگان آگاهى كامل دارد.

۲ـ۲ـ۲٫ ولايت تكوينى امام

پيش از شروع به بحث درباره ولايت تكوينى ائمّه : توجه به نكته‌اى ضرورى و لازم است؛ و آن اين كه از نظر مكتب اهل بيت : هيچ اتفاقى و حادثه‌اى در زمين و آسمان رخ نمى‌دهد جز اين كه مشيت و اراده و تقدير و قضاى الهى به آن تعلق مى‌گيرند امام صادق ۷ مى‌فرمايد :

لَا يَكُونُ شَيْءٌ فِي الْأَرْضِ وَ لَا فِي السَّمَاءِ إِلَّا بِهَذِهِ الْخِصَالِ السَّبْعِ بِمَشِيئَةٍ وَ إِرَادَةٍ وَ قَدَرٍ وَ قَضَاءٍ وَ إِذْنٍ وَ كِتَابٍ وَ أَجَل …

 

چيزى در زمين و آسمان پديد نمى‌آيد جز به اين هفت امر: مشيّت، اراده، قدر، قضا، اذن، كتاب و اجل….

بنابراين هر كارى از هر شخص در هر نقطه‌اى از عوالم خلقت صورت گيرد به اذن خدا تحقّق پيدا مى‌كند؛ و بدون اذن الهى تحقّق آن محال است. پس اگر به شخصى كار خارق العاده‌اى يا تغييرى در نظام اسباب و مسببات عادى نسبت داده شود، منظور اين نيست كه او در اين كار استقلال دارد و نعوذ بالله آن كار از تحت قدرت و سلطنت خداوند متعال خارج شده است.

حال با توجه به اين نكته مى‌گوييم در ولايت تكوينى امامان معصوم : هيچ شك و ترديدى نيست. و اين امر به ادلّه قرآنى و روايى فراوان قابل اثبات است. و ادلّه فراوانى بر وقوع چنين امرى از پيامبران الاهى و اوصياى آنان و ائمّه معصومين، دلالت دارد. قرآن كريم به صراحت دلالت مى‌كند كه باد و شياطين براى حضرت سليمان ۷ مسخر بودند و از امر او اطاعت مى‌كردند :

(فَسَخَّرْنا لَهُ آلرِّيحَ تَجْرِي بِأَمْرِهِ رُخاءً حَيْثُ أَصابَ* وَالشَّياطِـينَ كُلَّ بَنّاءٍ وَغَـوّاصٍ).

 

باد را براى او مسخر كرديم كه به امر او به آرامى هر جا بخواهد جارى شود. و شياطين را كه همه بنّايى و غواصى مى‌كردند.

(وَلِسُلَيْمانَ الرِّيحَ عاصِفَةً تَجْرِي بِأَمْرِهِ إِلى الأَرضِ الَّتِي بارَكْنا فِيها وَكُنّا بِكُلِّ شَيءٍ عالِمِينَ * وَمِنَ آلشَّياطِـينِ مَنْ يَغُوصُونَ لَهُ وَيَعْمَلُونَ عَمَلاً دُونَ ذلِکَ وَكُنّا لَـهُمْ حافِظِـينَ).

 

و براى سليمان تندباد را مسخّر كرديم كه به امر او به زمينى كه در آن بركت قرار داده بوديم حركت مى‌كرد و ما به هر چيزى داناييم. و از شياطين كسانى را كه غواصى مى‌كردند و اعمال ديگرى غير از آن انجام مى‌دادند در تسخير او قرار داديم. و ما نگهبان آن‌ها هستيم.

(وَلِسُلَيْمانَ الرِّيحَ غُـدُوُّها شَهْرٌ وَرَواحُها شَهْرٌ وَأَسَلْنا لَهُ عَيْنَ آلقِطْرِ وَمِنَ آلجِـنِّ مَنْ يَعْمَلُ بَيْنَ يَدَيْهِ بِـإِذْنِ رَبِّهِ وَمَنْ يَزِغْ مِنْهُمْ عَنْ أَمْرِنا نُذِقْهُ مِنْ عَذابِ السَّعِـيرِ يَعْمَلُونَ لَهُ ما يَـشاءُ مِنْ مَحارِيبَ وَتَماثِـيلَ وَجِفانٍ كَالْـجَوابِ وَقُدُورٍ راسِـياتٍ).

 

و باد را مسخّر سليمان كرديم كه در صبحگاهان يك ماه راه را مى‌پيمود و شبانگاه يك ماه ديگر را. و چشمه مس را براى او جارى كرديم. و از اجنّه كسانى در اختيار او قرار داديم كه به اذن پروردگارش پيش او كار مى‌كردند. و كسى كه از امر ما روى برگرداند از عذاب آتش شعله ور مى‌چشانيم، براى او محراب‌ها و مجسمه‌ها و ظرف‌هاى بزرگ مانند حوض و ديگ‌هاى ثابت مى‌ساختند.

در اين آيه شريفه تصريح شده است كه حضرت سليمان از ناحيه خداى تعالى سلطنت و اقتدارى پيدا كرده بود كه خداوند متعال به اذن خويش باد و شياطين و اجنه را در تسخير او كرده بود و او هر كارى كه مى‌خواست برايش انجام مى‌دادند. و واژه «تسخير» دلالت دارد كه آنان در اختيار حضرت سليمان بودند و نمى‌توانستند كارى بر خلاف امر او بكنند. خداوند متعال حضرت سليمان را بر آن‌ها مسلط كرده بود.

جالب آن است كه از اين امورى كه خداوند متعال به حضرت سليمان اعطا كرده در قرآن كريم به «مُلك» يعنى سلطنت تعبير شده است كه معناى آن با معناى ولايت نزديك است. خداوند متعال آيات مذكور را در سوره «ص» متفرع بر دعاى حضرت سليمان كرده است. بر اساس اين آيه، حضرت سليمان از خداوند متعال مُلك و سلطنتى را مى‌خواهد كه خداوند به كسى نداده است.

(قالَ رَبِّ آغْفِـرْ لِـي وَهَبْ لِـي مُلْـكاً لا يَنْـبَغِي لاَِحَدٍ مِنْ بَعْدِي إِنَّکَ أَنْتَ الوَهّابُ).

 

گفت: پروردگارا، مرا ببخش و براى من سلطنتى عطا كن كه كسى بعد از من سزاوار آن نباشد. همانا تو بخشنده‌اى.

امام صادق ۷ در روايتى بيان مى‌كند كه خداوند متعال اين ملك و سلطنت را در انگشتر حضرت سليمان قرار داده بود. آن گاه كه سليمان آن را در انگشت خويش مى‌كرد پريان، انسان‌ها، شياطين، همه پرندگان و وحوش از او فرمان مى‌بردند. حضرت سليمان بر تخت خويش مى‌نشست و باد او و همراهانش را به هر جايى كه حضرتش مى‌خواست، مى‌برد :

جَعَلَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ مُلْكَ سُلَيَْمانَ فِي خَاتَمِهِ فَكَانَ إِذَا لَبِسَهُ حَضَرَتْهُ الْجِنُّ وَ الْإِنْسُ وَ الشَّيَاطِينُ وَ جَمِيعُ الطَّيْرِ وَ الْوَحْشِ وَ أَطَاعُوهُ وَ يَبْعَثُ اللَّهُ رِيَاحاً تَحْمِلُ الْكُرْسِيَّ بِجَمِيعِ مَا عَلَيْهِ مِنَ الشَّيَاطِينِ وَ الطَّيْرِ وَ الْإِنْسِ وَ الدَّوَابِّ وَ الْخَيْلِ فَتَمُرُّ بِهَا فِي الْهَوَاءِ إِلَى مَوْضِعٍ يُرِيدُهُ سُلَيَْمان…

 

خداى عزوجل سلطنت سليمان را در انگشترش قرار داده بود پس او آنگاه كه آن را در دست مى‌كرد جنيان و انسيان و شياطين و همه پرندگان و وحوش پيش او حاضر مى‌شدندو از او اطاعت مى‌كردند. خداوند بادهايى را مى‌فرستاد كه تخت او را با تمام شياطين و پرندگان و انسان‌ها و حيوانات و اسب هايى كه بر آن كرسى بودند در هوا به جايى كه خواست سليمان بود، مى‌برد.

اين امر نشان مى‌دهد كه كارهاى خداى تعالى به هيچ وجه با كارهاى خلق قابل قياس‌نيست‌وخداى‌تعالى‌حتى ولايت پيامبرى عظيم‌الشأن به‌مانندحضرت سليمان صلوات الله عليه را هم موقوف به همراه داشتن انگشتر كرده است تا به بندگان خويش نشان دهد سلطنت و ولايت خداى تعالى با وجود اعطاى ولايت به اولياءش به همان حال خود باقى است با اعطاى ولايت او خود از ولايت بركنار نمى‌شود.

در حديثى ديگر آمده است كه‌اميرمؤمنان ۷ انگشتر حضرت سليمان را در اختيار داشته و آن را به عدّه‌اى از اصحاب خويش نشان داده است.

 

امام موسى بن جعفر ۷ تصريح مى‌كند كه همه آنچه به سليمان داده شده بود به ما هم داده شده است بلكه به ما امورى داده شده كه به احدى أعطا نشده است :

وَ اللَّهِ أُوتِينَا مَا أُوتِيَ سُلَيَْمانُ وَ مَا لَمْ يُوْتَ سُلَيَْمانُ وَ مَا لَمْ يُوْتَ أَحَدٌ مِنَ الْعَالَمِين.

 

سوگند به خدا تمام آنچه به سليمان داده شده و چيزهايى كه به او داده نشده و چيزهايى كه به احدى داده نشده، به ما داده شده است.

در زيارت جامعه كبيره ـ كه از امام‌هادى ۷ نقل شده است ـ مى‌خوانيم :

آتَاكُمُ اللَّهُ مَا لَمْ يُوْتِ أَحَداً مِنَ الْعَالَمِين.

 

خدا به شما چيزهايى را داده است كه به احدى از عالميان نداده است.

در حديث ديگرى در مورد ملك و سلطنت امام زمان ۷ نقل شده است كه خداوند متعال بادها و ابرهاى سركش را براى او مسخّر و رام خواهد كرد :

لَأُسَخِّرَنَّ لَهُ الرِّيَاحَ وَ لَأُذَلِّلَنَّ لَهُ السَّحَابَ الصِّعَابَ وَ لَأَرْقِيَنَّهُ فِي الْأَسْبَاب.

 

بادهايى را براى او مسخر مى‌كنم و ابرهاى سركش را براى او رام مى‌كنم و او را در اسباب بالا مى‌برم.

هم چنين خداوند متعال از تسخير كوه‌ها و پرندگان بر حضرت داود ۷ خبر داده و نرم شدن آهن را براى او بيان كرده است.

(سَـخَّرْنا مَعَ داوُودَ آلجِبالَ يُسَـبِّحْنَ وَالطَّـيْرَ…).

 

كوه‌ها را براى داود مسخر كرديم كه تسبيح مى‌گفتند و پرندگان را.

(وَلَقَدْ آتَيْنا داوُودَ مِنّا فَضْلاً يا جِبالُ أَوِّبِي مَعَهُ وَالطَّـيْرَ وَأَلَنّا لَهُ آلحَدِيدَ).

 

و همانا داود را از ناحيه خود فضلى عطا كرديم. اى كوه‌ها و پرندگان با او هم نوا شويد و آهن را براى او نرم كرديم.

در آيه‌اى ديگر درباره آصف بن برخيا وزير حضرت سليمان مى‌خوانيم كه او با داشتن علمى از كتاب در يك چشم به هم زدن تخت بلقيس را نزد حضرت سليمان ۷ حاضر كرد. و در همان زمان يكى از پريان كه در خدمت او ۷ بود، مى‌گفت من او را اين جا مى‌آورم در مدتى كه شما از جاى خويش برخيزيد..

(قالَ عِفْرِيتٌ مِـنَ الجِنِّ أَنَا آتِـيکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُـومَ مِنْ مَـقامِکَ وَإِنِّي عَلَيْهِ لَـقَوِيٌّ أَمِـينٌ * قالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الكِتابِ أَنَا آتِـيکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَـدَّ إِلَيْکَ طَرْفُکَ فَلَمّا رَآهُ مُسْتَقِرّاً عِنْدَهُ قالَ هـذا مِنْ فَضْلِ رَبِّي….)

 

عفريتى از جنيان گفت: من او را پيش از آن‌كه از جايت بلند شوى مى‌آورم و همانا من بر او قدرت دارم و امين هستم. كسى كه نزد او علمى از كتاب بود گفت: من او را پيش از آن‌كه چشم به هم زنى مى‌آورم. پس وقتى او را نزد خود مستقر ديد گفت: اين از فضل پروردگارم است… .

روشن است آوردن تخت بلقيس به حضور حضرت سليمان بدون تصرّف در نظام اسباب و مسببات عادى امكان‌پذير نيست.

پس وقتى آصف فقط با دانستن علمى از كتاب ـ به تصريح قرآن ـ و حرفى از هفتاد و سه حرف اسم اعظم ـ به تصريح روايات ـ چنين كار شگفت آورى انجام داده است كسى كه هفتاد و دو حرف اسم اعظم را مى‌داند كارهاى خيلى بزرگتر و شگفت آورتر از اين را هم مى‌تواند انجام دهد. همان گونه كه روايات تصريح دارند كه حضرت عيسى ۷ نيز با دو حرف از اسم اعظم مرده‌ها را زنده مى‌كرد و كور مادرزاد را شفا مى‌داد و مرض پيسى را علاج مى‌نمود. بحث درباره علم و تأثير آن در امور تكوينى در بخش «علم امام» مورد بحث قرار خواهد گرفت.

و همين طور در قرآن كريم تصريح شده است كه قرآن «شفا» است.

(وَنُنَـزِّلُ مِنَ آلقُرآنِ ما هُـوَ شِفاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُـؤْمِنِـينَ).

 

ما از قرآن چيزى را كه براى مؤمنان شفا و رحمت است نازل مى‌كنيم.

بديهى است شفا دادن با قرآن هم از امور خارق العاده است كه از دسترس همه عالمان و دانشمندان خارج است. و علم آن مسلّمآ نزد اهل بيت : موجود است. بلكه خداوند تصريح كرده است كه در قرآن بيان همه چيز هست. و مى‌دانيم كه آن را تنها پيامبر۶ و اهل بيت او : مى‌دانند.

(وَنَزَّلْنا عَلَيْکَ الكِتابَ تِـبْياناً لِكُلِّ شَيءٍ).

 

ما كتاب را كه بيان همه چيز است بر تو نازل كرديم.

با همين قرآن مى‌توان كوه‌ها را به حركت درآورد و مردگان را زنده كرد و زمين را درنورديد.

(وَلَوْ أنَّ قُرآناً سُـيِّرَتْ بِهِ آلجِبالُ أَوْ قُـطِّعَتْ بِهِ الأَرضُ أَوْ كُلِّمَ بِهِ المَوْتى بَلْ لِلّهِ الأَمرُ جَمِـيعاً).

 

و همانا با قرآن كوه‌ها به حركت در مى‌آيد و زمين تقطيع مى‌شود و مردگان سخن گفته مى‌شود بلكه همه امور از براى خداست.

و در روايات فراوانى تصريح شده است كه امامان اهل بيت : به همه قرآن عالم بودند. اين مطلب هم در بخش «علم امام» به تفصيل مورد بحث قرار خواهد گرفت. براى نمونه به چند مورد از آثار قرآن اشاره مى‌شود.

در روايت آمده است كه اگر سوره حمد هفتاد مرتبه بر مرده‌اى خوانده شود و او زنده گردد تعجب نكنيد :

لَوْ قَرَأْتَ الْحَمْدَ عَلَى مَيِّتٍ سَبْعِينَ مَرَّةً ثُمَّ رُدَّتْ فِيهِ الرُّوحُ مَا كَانَ عَجَباً.

 

اگر حمد را هفتاد بار بر مرده‌اى خواندى و روح او بازگشت جاى تعجّب نيست.

امام صادق ۷ خواندن بسم الله الرحمن الرحيم و سوره توحيد را با شرايطى خاص موجب محفوظ شدن از سلطان ستمگر مى‌داند :

يَا مُفَضَّلُ احْتَجِزْ مِنَ النَّاسِ كُلِّهِمْ ب ِ «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» وَ بِ «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ» اقْرَأْهَا عَنْ يَمِينِكَ وَ عَنْ شِمَالِكَ وَ مِنْ بَيْنِ يَدَيْكَ وَ مِنْ خَلْفِكَ وَ مِنْ فَوْقِكَ وَ مِنْ تَحْتِكَ فَإِذَا دَخَلْتَ عَلَى سُلْطَانٍ جَائِرٍ فَاقْرَأْهَا حِينَ تَنْظُرُ إِلَيْهِ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ وَ اعْقِدْ بِيَدِكَ الْيُسْرَى ثُمَّ لَا تُفَارِقْهَا حَتَّى تَخْرُجَ مِنْ عِنْدِهِ.

 

اى مفضل، از همه مردم با «بسم الله الرحمن الرحيم» و «قل هو الله احد» خود را پنهان كن. آن را از طرف راست و چپ و جلو و پشت سر و بالاى سر و پايين پاى خويش بخوان. و وقتى بر حاكم ستمگرى وارد شدى آنگاه كه به او نظر مى‌كنى سه بار آن را بخوان و با دست چپ خويش گره بزن سپس آنرا باز نكن تا از نزد او بيرون بيايى.

اميرمؤمنان ۷ هم همه انواع حرزها را در قرآن موجود مى‌داند: محفوظ ماندن از آتش، غرق، سرقت، چموشى و رم كردن مركب، پيدا شدن گم گشته و فرارى و امثال آن‌ها :

وَ الَّذِي بَعَثَ محمّداً ۶ بِالْحَقِّ وَ أَكْرَمَ أَهْلَ بَيْتِهِ مَا مِنْ شَيْءٍ تَطْلُبُونَهُ مِنْ حِرْزٍ مِنْ حَرَقٍ أَوْ غَرَقٍ أَوْ سَرَقٍ أَوْ إِفْلَاتِ دَابَّةٍ مِنْ صَاحِبِهَا أَوْ ضَالَّةٍ أَوْ آبِقٍ إِلَّا وَ هُوَ فِي الْقُرْآنِ فَمَنْ أَرَادَ ذَلِكَ فَلْيَسْأَلْنِي عَنْه …

 

و سوگند به آن كسى كه محمّد ۶ را به حق مبعوث كرد و اهل بيت او را گرامى داشت هيچ حرزى را شما طلب نمى‌كنيد جز اين كه آن در قرآن وجود دارد. حرز از حريق يا غرق شدن يا سرقت يا چموشى حيوان از صاحبش يا گمشده يا فرارى. پس هر كس مى‌خواهد از من بپرسد.

در ادامه روايت سؤالاتى در اين موارد از حضرت پرسيده شده و آن حضرت آياتى را در آن زمينه بيان داشته است.

به نظر مى‌رسد در اثبات ولايت تكوينى امامان اهل بيت : همين اندازه كافى باشد؛ اگرچه مطالب در اين زمينه به اندازه‌اى است كه مى‌توان در اين باره كتاب‌ها نوشت.

چكيده درس دوم

 ولايت و سرپرستى امور مردم از شؤون مالكيت مى‌باشد. مالك مطلق و حقيقى خلق، خداوند متعال است. پس خداوند متعال حقّ هرگونه تصرف اعم از تكوينى و تشريعى در خلق را دارد.

 پيامبران و امامان كه از ناحيه خداوند متعال به ولايت و سرپرستى مردم برگزيده شده‌اند از اين دو نوع ولايت برخوردارند.

 «ولايت تشريعى» به معناى تشريع احكام و وضع قوانين به امامان معصوم داده نشده است.

امّا «ولايت تشريعى» به معناى مقام مرجعيّت خلق در امور دينى و دنيوى و مقام وجوب طاعت و سرپرستى امور دنيوى و اخروى خلق، از ناحيه خداى سبحانه به امامان معصوم اعطا شده است.

 اثبات «ولايت تكوينى» براى امامان اهل بيت : و ساير اولياى الاهى به هيچ وجه موجب شرك و غلوّ نيست. زيرا در مكتب تشيّع همه اين امور به دست اولياى الاهى به اذن پروردگار و از باب كرامت و اتمام حجّت صادر مى‌شود و سلطنت خداوند متعال به امور مزبور بعد از اعطا باز هم وجود دارد و او از اقتدار و سلطنت نيافتاده است.

 آيات و روايات فراوانى در وجود «ولايت تكوينى» براى پيامبران الهى و اوصياى آنان و ائمه اطهار: وجود دارد كه با توجه به آن‌ها در اين باره شك و شبهه‌اى نمى‌توان به خود راه داد.

 آياتى كه درباره تسخير باد و پريان و پرندگان و شياطين و آهن و كوه‌ها براى حضرت سليمان و داود۸ نازل شده، و آياتى كه درباره جريان آصف بن برخيا و تخت بلقيس، و همين طور آياتى كه درباره تاثير قرآن در تكوينيات آمده است، و روايات فراوانى كه در توضيح آيات مذكور از اهل بيت : نقل شده، تنها اندكى از آثار فراوان موجود در متون دينى در اين زمينه است.

 

 

 

 



 

 

 

 

 

ضرورت وجود امام و فلسفه ولايت (۱)

 

 

 

 

 

 رفع اختلاف و نظام امور مردم

 بيان دين الهى و صيانت از آن

 

 

 

 

اشاره :

ضمن مطالعه اين درس، فراگيرى مطالب زير از دانشجويان انتظار مى‌رود :

وجود امام براى رفع اختلافات مردم و نظام بخشيدن به امور جامعه اسلامى ضرورى است.

امام بيان كننده دين الاهى است و وظيفه دارد در مقابل تحريف و بدعت، از آن صيانت كند پس وجود امام براى بيان دين و صيانت از آن ضرورت دارد.

 

 

 

 

۳ـ۱٫ رفع اختلاف و نظام امور مردم

بديهى است هيچ قوم و امّتى بدون وجود رهبرى سالم، صالح، عالم و كاردان، پايدار و استوار نمى‌ماند؛ رهبرى كه همه او را قبول داشته باشند و از او فرمان برند، سخن او را فصل الخطاب همه حرف‌ها و سخن‌هاى خويش بدانند. به همين جهت است كه حضرت زهرا ۳ علّت و حكمت امامت و وجوب اطاعت را نظام بخشيدن به دين و آيين، جمع نمودن، و از بين بردن تفرقه و جدايى معرّفى كرده، مى‌فرمايد :

ففرض… الطَّاعَةَ نِظَاماً لِلْمِلَّةِ وَ الْإِمَامَةَ لَمّاً مِنَ الْفُرْقَة.

 

پس واجب كرده است… طاعت را تا شريعت انتظام يابد و امامت را لازم كرده تا جدايى امت جمع گردد.

انسان‌ها به طور معمول تمايل به جلب منفعت و دفع ضرر از نفس خويش دارند. و هوى و هوس آن‌ها را به تجاوز به حقوق ديگران و ظلم و ستم وا مى‌دارد شياطين نيز در انتظار فريفتن آن‌هايند تا آنان را از راه راست انسانى منحرف سازند و به ارتكاب بدى‌ها و زشتى‌ها گرفتار كنند. پس براى آن‌ها رهبرى لازم است كه آنان را به حفظ حرمت قوانين ملزم سازد و متجاوزان را توبيخ و مجازات كند تا ظلم و ستم از جامعه برچيده شود و همه به حقوق خود قانع گردند. امام رضا ۷ در اين باره مى‌فرمايد :

أَنَّ الْخَلْقَ لَمَّا وَقَفُوا عَلَى حَدٍّ مَحْدُودٍ وَ أُمِرُوا أَنْ لَا يَتَعَدَّوْا ذَلِكَ الْحَدَّ لِمَا فِيهِ مِنْ فَسَادِهِمْ لَمْ يَكُنْ يَثْبُتُ ذَلِكَ وَ لَا يَقُومُ إِلَّا بِأَنْ يَجْعَلَ عَلَيْهِمْ فِيهِ أَمِيناً يَأْخُذُهُمْ بِالْوَقْفِ عِنْدَ مَا أُبِيحَ لَهُمْ وَ يَمْنَعُهُمْ مِنَ التَّعَدِّي وَ الدُّخُولِ فِيَما خَطَرَ عَلَيْهِمْ لِأَنَّهُ، لَوْ لَمْ يَكُنْ ذَلِكَ كَذَلِكَ لَكَانَ أَحَدٌ لَا يَتْرُكُ لَذَّتَهُ وَ مَنْفَعَةً ]مَنْفَعَتَهُ [لِفَسَادِ غَيْرِه.

 

همانا خلق را لازم است در حدّ محدود عمل كنند و از آن فراتر نروند، زيرا تجاوز از آن موجب تباهى آن‌ها است. و اين امر در ميان آن‌ها استوار نمى‌شود جز به اين كه خداى تعالى بر آن‌ها شخصى امين نصب كند تا آن‌ها را در امورى كه برايشان مباح شده نگه دارد و از تجاوز و داخل شدن در حريم محرّمات منع شان كند. زيرا در صورت عدم نصب چنين شخصى، كسى از لذّت و منفعت خويش به خاطر تباهى ديگرى دست بر نمى‌دارد. پس خداى تعالى بر آن‌ها قيمى قرار داده تا آن‌ها را از تباهى باز دارد و در ميان آن‌ها حدود و احكام را اقامه كند.

با توجه به همين جهت است كه امير مؤمنان ۷ افراد جامعه را به مهره‌هاى تسبيح تشبيه مى‌كند و زمامدار آن‌ها را همچون ريسمانى مى‌داند كه آن مهره‌ها را كنار هم نگه داشته است و ارتباط ميان آن‌ها را برقرار مى‌كند، كه اگر آن ريسمان نباشد، مهره‌ها از همديگر جدا شده، هر يك به جايى فرو خواهد افتاد.

مَكَانُ الْقَيِّمِ بِالْأَمْرِ مَكَانُ النِّظَامِ مِنَ الْخَرَزِ يَجْمَعُهُ وَ يَضُمُّهُ فَإِنِ انْقَطَعَ النِّظَامُ تَفَرَّقَ وَ ذَهَبَ ثُمَّ لَمْ يَجْتَمِعْ بِحَذَافِيرِهِ أَبَدا.

 

جايگاه صاحب امر جايگاه نخ تسبيح است با دانه‌هاى آن كه آن‌ها را جمع مى‌كند و به هم مى‌آورد. پس اگر نخ پاره شود دانه‌ها پراكنده شده از بين مى‌روند و هيچ گاه همه آن‌ها را نتوان به هم آورد.

پس اگر افراد يك جامعه كسى را در رأس امورشان نداشته باشند اجتماعشان از هم خواهد پاشيد و ارتباط و هماهنگى ميان آن‌ها از بين خواهد رفت، و در نهايت، نابودى جامعه را در پى خواهد داشت.

البته معلوم است اختلاف فكرى و عقيدتى كه در ميان امّت‌ها پيدا مى‌شود و موجب به وجود آمدن گروه‌ها و فرقه‌هاى مختلف مى‌گردد، مهمتر از همه اختلافات است و در رأس همه آن‌ها قرار دارد. و رفع آن در صورتى ممكن است كه رهبر جامعه از تمام جوانب روحى و روانى اشخاص آگاهى كامل داشته باشد و تمام جهات اختلافات موجود را به طور كامل و بى هيچ شك و شبهه‌اى بداند، تا در صورت مقتضى عكس العمل لازم را از خود نشان دهد و همه ريشه‌هاى فتنه را بخشكاند. با وجود چنين رهبرى است كه امّت، به وضوح، حق را از باطل تشخيص مى‌دهد و در اعتقادات خود محكمتر و استوارتر مى‌شود. معصوم۷ مى‌فرمايد :

إِنَّ اللَّهَ لَمْ يَدَعِ الْأَرْضَ بِغَيْرِ عَالِمٍ وَ لَوْ لَا ذَلِكَ لَمْ يُعْرَفِ الْحَقُّ مِنَ الْبَاطِلِ.

 

همانا خداوند زمين را بدون عالم رها نمى‌كند در غير اين صورت حق از باطل شناخته نشود.

با اين بيان نقش كسى كه رهبرى و سرپرستى همه امور امت پيامبر خاتم ۶ را بـه عهده مى‌گيـرد، روشن و واضح مى‌شود. او بايد كسى باشد كه به تمام آنچه پيامبر ۶ بندگان خدا را به سوى آن دعوت كرده و تمام آنچه رسول خدا از سوى خداى تعالى براى خلق آورده است آگاهى و تسلّط كامل داشته باشد و هواى نفس و وسوسه شياطين انسى و جنى در او كارگر نباشد و رابطه و پيوند خاصّى با خدا و رسول‌اش داشته باشد.

۳ـ۲٫ بيان دين الهى و صيانت از آن

در بخش نبوّت از اين مجموعه بيان شد كه رسول اكرم ۶ آخرين پيامبر الهى و دين او خاتم اديان و تا قيامت پابرجاست.

از طرف ديگر مى‌دانيم كه رسول خدا ۶ در مدت ۲۳ سال رسالت خويش بيشتر به دعوت به خدا و نبوت خويش و مبارزه با مخالفان و معاندان پرداخته است. پس براى او فرصت مناسبى پيدا نشده است كه همه جزئيات ا حكام و معارف آيين خود را به تفصيل براى امت خويش بيان كرده و تدوين نمايد. قرآن كريم ـ كتاب دينى اسلام نيز ـ اگرچه خود را بيان همه چيز معرّفى مى‌كند ولى مى‌دانيم كه اين امر به صورت اجمالى و كلى بلكه در مواردى به صورت رمزى است كه جز رسول خدا ۶ كسى ديگر از اين گونه علوم اطلاع نداشته است.

پس ناچار رسول خدا ۶ معارف و احكام دين و علوم اسلام را به صورت كلى و با روشى غير از روش تعليم و تعلّم عادى بشر به كسانى كه اهليت اين امر را داشته‌اند، تعليم داده است. براساس مكتب اهل بيت : تنها كسى كه توانسته است تمام علوم و معارف دين را از پيامبر اسلام ۶ اخذ كند اميرمؤمنان على بن ابى طالب ۷ است. در بحث علم امام اين بحث به تفصيل طرح خواهد شد.

بديهى است كه يكى از وظايف مهم پيامبران الهى ابلاغ فرمان‌ها و دستورهاى الاهى و رساندن معارف الاهى به امّت‌هاى خويش، حفظ و صيانت از آن، و تعليم و تربيت آن‌ها بر اساس معارف وحيانى است. اين وظيفه بعد از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله بر دوش امام و رهبر جامعه اسلامى نهاده شده است. و اوست كه به پيروى از پيامبراسلام ۶ اين وظيفه خطير را به عهده مى‌گيرد. و بر امّت است كه در همه مشكلات دينى با او همچون پيامبر برخورد كنند و تعاليم و بيانات او را عين حق بدانند، و آموزه‌هاى او را به خوبى فراگيرند و براساس آن رفتار كنند. خداوند متعال مى‌فرمايد :

(فَاسْأَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ).

 

پس از اهل ذكر سؤال كنيد اگر نمى‌دانيد.

در روايات زيادى از امامان معصوم : نقل شده است كه «ذكر» رسول خداست و اهل ذكر، اهل بيت او هستند. از امام باقر ۷ سؤال شد كه برخى گمان مى‌كنند اهل ذكر علماى يهود و نصارى هستند، حضرت فرمود :

إِذاً يَدْعُونَكُمْ إِلَى دِينِهِمْ.

قَالَ: قَالَ بِيَدِهِ إِلَى صَدْرِهِ: نَحْنُ أَهْلُ الذِّكْرِ وَ نَحْنُ الْمَسْئُولُونَ.

 

در آن صورت شما را به دين خودشان مى‌خواندند. گفت: به دست خويش به سينه خود اشاره كرد و فرمود: اهل ذكر ما هستيم و سؤال شوندگان مائيم.

امام رضا ۷ در مقابل كسانى كه مى‌گفتند مراد از اهل ذكر يهود و نصارى هستند، فرمود :

سُبْحَانَ اللَّهِ وَ هَلْ يَجُوزُ ذَلِكَ؟! إِذاً يَدْعُونَنَا إِلَى دِينِهِمْ وَ يَقُولُونَ إِنَّهُ أَفْضَلُ مِنْ دِينِ الْإِسْلَام.

 

منزه است خدا، آيا چنين چيزى رواست؟! در اين صورت ما را به دين خودشان مى‌خوانند و مى‌گويند: دينشان از دين اسلام برتر است.

سپس امام با استناد به آيه: (قَدْ أَنْزَلَ اللّهُ إِلَيْكُمْ ذِكْراً* رَسُولاً يَتْلُو عَلَيْكُمْ آياتِ اللّهِ مُبَيِّناتٍ) فرمود: «ذكر رسول خداست و ما اهل بيت او هستيم».

 

امام صادق ۷ در نامه‌اى به عدّه‌اى از شيعيان بيان مى‌كند كه دين خدا را نمى‌توان با رأى و قياس فرا گرفت بلكه بايد آن را از قرآن آموخت كه بيان همه چيز در آن است. و علم قرآن نزد اهل ذكر است كه خداوند متعال امّت را به پرسيدن از آنان : فرمان داده است.

وَ اعْلَمُوا أَنَّهُ لَيْسَ مِنْ عِلْمِ اللَّهِ وَ لَا مِنْ أَمْرِهِ أَنْ يَأْخُذَ أَحَدٌ مِنْ خَلْقِ اللَّهِ فِي دِينِهِ بِهَوًى وَ لَا رَأْيٍ وَ لَا مَقَايِيسَ قَدْ أَنْزَلَ اللَّهُ الْقُرْآنَ وَ جَعَلَ فِيهِ تِبْيَانَ كُلِّ شَيْءٍ وَ جَعَلَ لِلْقُرْآنِ وَ لِتَعَلُّمِ الْقُرْآنِ أَهْلًا لَا يَسَعُ أَهْلَ عِلْمِ الْقُرْآنِ الَّذِينَ آتَاهُمُ اللَّهُ عِلْمَهُ أَنْ يَأْخُذُوا فِيهِ بِهَوًى وَ لَا رَأْيٍ وَ لَا مَقَايِيسَ، أَغْنَاهُمُ اللَّهُ عَنْ ذَلِكَ بِمَا آتَاهُمْ مِنْ عِلْمِهِ وَ خَصَّهُمْ بِهِ وَ وَضَعَهُ عِنْدَهُمْ كَرَامَةً مِنَ اللَّهِ أَكْرَمَهُمْ بِهَا وَ هُمْ أَهْلُ الذِّكْرِ الَّذِينَ أَمَرَ اللَّهُ هَذِهِ الْأُمَّةَ بِسُوَالِهِم.

 

و بدانيد كه در علم خدا نگذشته است و خداوند امرى نكرده است كه احدى در دين خدا اعمال هواى نفس و رأى و قياس كند. خداوند قرآن را نازل كرده و بيان هر چيزى را در آن قرار داده است، و براى قرآن و تعلم آن اهل قرار داده است اهل علم قرآن كه خداى تعالى علم قرآن را به آن‌ها داده است حقّ ندارند در آن هواى نفس و رأى و قياس اعمال كنند. خداوند به علمى كه به آن‌ها داده و آن را به آن‌ها اختصاص داده و در نزد آن‌ها قرار داده و آنان را با آن گرامى داشته است، آنان از اعمال رأى و قياس بى نياز كرده است. آنان اهل ذكر هستند كه خداوند اين امّت را به سؤال از آن‌ها امر كرده است.

پس تنها اهل بيت پيامبر ۶ علم قرآن و دين را دارا هستند. و وظيفه حراست و صيانت دين، از هر گونه تغيير و تحريف بر عهده آنان نهاده شده است. اگر خداى تعالى چنين نمى‌كرد و عدّه‌اى را براى صيانت از دينش تربيت نمى‌نمود، احكام و معارف دين دست خوش تغيير و تبديل مى‌گرديد و آيين الهى از درون خود به نابودى مى‌گراييد :

أَنَّهُ لَوْ لَمْ يَجْعَلْ لَهُمْ إِمَاماً قَيِّماً أَمِيناً حَافِظاً مُسْتَوْدَعاً لَدَرَسَتِ الْمِلَّةُ وَ ذَهَبَ الدِّينُ وَ غُيِّرَتِ السُّنَّةُ وَ الْأَحْكَامُ وَ لَزَادَ فِيهِ الْمُبْتَدِعُونَ وَ نَقَصَ مِنْهُ الْمُلْحِدُونَ وَ شَبَّهُوا ذَلِكَ عَلَى الْمُسْلِمِينَ لِأَنَّا قَدْ وَجَدْنَا الْخَلْقَ مَنْقُوصِينَ مُحْتَاجِينَ غَيْرَ كَامِلِينَ مَعَ اخْتِلَافِهِمْ وَ اخْتِلَافِ أَهْوَائِهِمْ وَ تَشَتُّتِ أَنْحَائِهِمْ فَلَوْ لَمْ يَجْعَلْ لَهُمْ قَيِّماً حَافِظاً لِمَا جَاءَ بِهِ الرَّسُولُ ۶ لَفَسَدُوا عَلَى نَحْوِ مَا بَيَّنَّا وَ غُيِّرَتِ الشَّرَائِعُ وَ السُّنَنُ وَ الْأَحْكَامُ وَ الْإِيمَانُ وَ كَانَ فِي ذَلِكَ فَسَادُ الْخَلْقِ أَجْمَعِين.

 

همانا اگر خداى تعالى در رأس امّت كسى را امام و قيّم و امين و حافظ و مستودع (مخزن علوم دينى) قرار نمى‌داد، قطعاً شريعت مندرس مى‌شد و دين از بين مى‌رفت و سنّت و احكام تغيير داده مى‌شد و بدعتگزاران در آن مى‌افزودند و ملحدان از آن مى‌كاستند و امر را بر مسلمانان مشتبه مى‌كردند. زيرا ما مى‌بينيم خلق بهره شان كم است و نيازمند و غير كامل هستند، علاوه بر اين‌كه در ميان آن‌ها و هواى نفسانى و روش هاى آن‌ها اختلاف وجود دارد. پس اگر خداوند متعال كسى را قيّم آن‌ها قرار ندهد، كه نگهبان آن امرى باشد كه رسول خدا ۶ از سوى خدا آورده است، به يقين تباه مى‌شود و شرايع و سنّت ها و احكام و عهدها همه دچار تغيير مى‌شود، چنان كه بيان كرديم. واين امر موجب تباهى همه خلق است.

امام رضا ۷ «امام» را به عنوان مدافع دين خدا معرّفى مى‌كند و مى‌گويد :

الامام… يَذُبُّ عَنْ دِينِ اللَّه.

 

امام… از دين خدا حمايت مى‌كند.

امام صادق ۷ بيان مى‌كند كه خداوند متعال زمين را خالى از امام نمى‌گذارد تا اگر مومنان چيزى را به دين الهى اضافه كردند، برگرداند و اگر از آن كم كردند، كاملش كند.

إِنَّ الْأَرْضَ لَا تَخْلُو إِلَّا وَ فِيهَا إِمَامٌ كَيَْما إِنْ زَادَ الْمُوْمِنُونَ شَيْئاً رَدَّهُمْ وَ إِنْ نَقَصُوا شَيْئاً أَتَمَّهُ لَهُمْ.

 

زمين از امام خالى نمى‌ماند تا اگر مومنين چيزى افزودند ردّ كند و اگر كم كردند كامل كند.

و نيز وجود امام را در ميان مردم براى بيان حلال و حرام و دعوت به خدا مى‌داند و مى‌فرمايد:

مَا زَالَتِ الْأَرْضُ إِلَّا وَ لِلَّهِ فِيهَا الْحُجَّةُ يُعَرِّفُ الْحَلَالَ وَ الْحَرَامَ وَ يَدْعُو النَّاسَ إِلَى سَبِيلِ اللَّهِ.

 

همواره حجّت خدا در زمين وجود دارد حلال و حرام را بيان مى‌كند و مردم را به راه خدا مى‌خواند.

بدين ترتيب روشن مى‌شود كه وجود امام در ميان امّت پيامبر خاتم ۶ تا چه اندازه ضرورى و لازم است.

بديهى است كه اگر در ميان امّت امام نباشد، مردم دچار تشتّت و تفرقه مى‌شوند، دين دست خوش تغيير و تحريف مى‌گردد، به تدريج فساد جامعه دينى را فرا مى‌گيرد، اتّحاد، الفت و دوستى از ميان امّت رخت بر مى‌بندد و ديرى نمى‌پايد كه دين و امّت همه نابود مى‌شوند و از ميان مى‌روند.

چكيده درس سوم

يكى از حكمت‌هاى وجود «امام» رفع اختلاف و تفرقه و نظام بخشيدن به امور جامعه است.

اختلاف در جوامع انسانى به ويژه در جوامع توحيدى و دينى يا ناشى از عدم رعايت حقوق و قوانين توسط افراد جامعه و تجاوز به حقوق ديگران است و يا از وجود تفاوت ادراك و شناخت و افكار و انديشه‌هاى افراد جامعه سرچشمه مى‌گيرد و يا از زياده خواهى و مقام پرستى و غرور و خودبينى ناشى مى‌شود.

وجود امام و رهبرى آگاه و كاردان و سالم و صالح و مسلّط، موجب رفع همه اين اختلافات و منازعات گرديده و حق را از باطل جدا مى‌كند.

يكى ديگر از حكمت‌هاى وجود «امام» بيان معارف دين الهى و صيانت از آن مى‌باشد. چون امام تنها كسى است كه به تمام جهات علوم دينى و معارف قرآنى عالم است و كسى جز او در اين زمينه اطلاعات كافى ندارد پس وجودش براى بيان احكام و معارف الهى و حفظ آن‌ها از هر گونه تغيير و تحريف لازم و ضرورى است.

 

 

 

 

 



 

 

 

 

 

ضرورت وجود امام و حكمت ولايت (۲)

 

 

 

 

 

معرفت خدا و عبادت خداى سبحانه

تداوم فيض الهى

 

 

 

 

اشاره :

دانشجويان در اين درس با دو مورد از دلايل ضرورت وجود امام در جامعه اسلامى آشنا مى‌شوند.

اوّل: معرفت و عبادت خداوند متعال با تذكر و تعليم امام تحقق مى‌يابد پس وجود امام جهت متذكر شدن انسان‌ها به معرفت خدا و تحقق عبادت او ضرورى است.

دوم: امامان وسايط رسيدن فيض الاهى به بندگان هستند و براى تداوم فيض وجودامام الاهى در زمين ضرورت دارد.

 

 

 

 

۴ـ۱٫ معرفت و عبادت خداى سبحانه

اصل و ريشه همه معارف دينى، معرفت خداى تعالى است. براساس آيات قرآن كريم و روايات اهل بيت : معرفت خداى سبحانه فعل خدا و فضل و احسان اوست. در روايتى بزنطى از امام هشتم مى‌پرسد :

للنَّاسِ فِي الْمَعْرِفَةِ صُنْعٌ؟

قَالَ: لَا.

قُلْتُ: لَهُمْ عَلَيْهَا ثَوَابٌ؟

قَالَ: يُتَطَوَّلُ عَلَيْهِمْ بِالثَّوَابِ كَمَا يُتَطَوَّلُ عَلَيْهِمْ بِالْمَعْرِفَةِ .

 

آيا مردم در معرفت نقشى دارند؟

فرمود: خير.

به ايشان عرض كردم: آيا بر معرفت ثوابى براى آن‌ها هست؟

فرمود: ثواب فضل خداست همان طور كه معرفت فضل خداست.

روشن است كه هيچ يك از قواى ادراكى آدمى بدون تعريف و معرّفى خداوند متعال نمى‌تواند كمترين شناختى از او به دست آورد. زيرا پروردگار از آنچه انسان‌ها ـ با ذهن و انديشه خود ـ توصيف مى‌كنند، منزّه است. تنها چيزى كه از معرفت خداى سبحانه بر خلق واجب است اين است كه وقتى او خود را معرّفى كرد، تعريف او را بپذيرند و در مقابل آن تسليم گردند. امام صادق ۷ مى‌فرمايد :

لَيْسَ لِلَّهِ عَلَى خَلْقِهِ أَنْ يَعْرِفُوا وَ لِلْخَلْقِ عَلَى اللَّهِ أَنْ يُعَرِّفَهُمْ وَ لِلَّهِ عَلَى الْخَلْقِ إِذَا عَرَّفَهُمْ أَنْ يَقْبَلُوا.

 

براى خدا بر عهده خلق نيست كه بشناسند و براى خلق بر عهده خداست كه معرّفى كند. و براى خدا بر عهده خلق است كه وقتى خدا معرّفى كرد، بپذيرند.

در كتاب «معرفت خدا و توحيد» روشن گرديد كه خداوند سبحانه خود را در عوالم پيشين به همين انسان معرّفى كرده است. هيچ انسانى پا به اين دنيا نمى‌گذارد جز اين‌كه معرفت خداى سبحانه را به همراه دارد. و معرفت با خلقت او آميخته شده است. به همين جهت است كه از معرفت خداى تعالى به «معرفت فطرى» تعبير مى‌شود. ولى انسانى كه به اين جهان مى‌آيد از اين معرفتى كه در سرشت اوست غافل است و وجود آن به تنهايى موجب تصديق و ايمان به خدا نمى‌گردد؛ چنان كه موجب كفر و انكار او هم نمى‌شود. امام صادق ۷ مى‌فرمايد :

ان اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَ النَّاسَ عَلَى الْفِطْرَةِ الَّتِي فَطَرَهُمُ اللَّهُ عَلَيْهَا لَا يَعْرِفُونَ إِيمَاناً بِشَرِيعَةٍ وَ لَا كُفْراً بِجُحُود.

 

همانا خداى عزوجل خلق را بر فطرتى كه آن‌ها را بر آن مفطور كرده است، آفريد و آن‌ها نه از ايمان به شريعتى آگاهى داشتند و نه از كفر به انكار.

بدين ترتيب روشن مى‌شود كه اگر انسان در اين دنيا به حال خود رها شود نه مى‌توان او را مؤمن ناميد و نه مى‌توان كافرش دانست بلكه براساس رواياتى كه در تفسير آيه: «كان الناس امّة واحدة…» آمده است از او به عنوان «ضُلّال» يعنى «گم

شده‌ها» تعبير شده است.

 

خداوند متعال طبق سنت حكيمانه خويش با اين كار خواسته است نقشى در اين امر براى پيامبران و امامان : قرار دهد، و انسان‌ها را در معرفت خويش به آنان ارجاع داده و تعليم و تذكار آن‌ها را در يادآورى معرفت خويش مؤثر دانسته است. اميرمؤمنان ۷ در بيان حكمت ارسال رسل مى‌فرمايد :

فَبَعَثَ فِيهِمْ رُسُلَهُ وَ وَاتَرَ إِلَيْهِمْ أَنْبِيَاءَهُ لِيَسْتَأْدُوهُمْ مِيثَاقَ فِطْرَتِهِ وَ يُذَكِّرُوهُمْ مَنْسِيَّ نِعْمَتِه.

 

رسولان خويش را در ميان آن‌ها مبعوث كرد و پيامبرانش را پى در پى فرستاد تا عهد فطرتش را از آن‌ها طلب كنند ونعمت فراموش شده‌اش را به ياد آن‌ها آورند.

و به همين جهت است كه ائمّه : تأكيد مى‌كنند كه خداوند سبحانه توسط ما شناخته مى‌شود و توسط ما عبادت مى‌گردد. و اگر ما نبوديم خداى تعالى شناخته نمى‌شد :

بِنَا عُبِدَ اللَّهُ وَ بِنَا عُرِفَ اللَّهُ وَ بِنَا وُحِّدَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى.

 

خدا به واسطه ما عبادت مى‌شود و به واسطه ما شناخته مى‌شود و به واسطه ما به يگانگى خوانده مى‌شود.

و نيز مى‌فرمايند :

الْأَوْصِيَاءُ هُمْ أَبْوَابُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ الَّتِي يُوْتَى مِنْهَا وَ لَوْلَاهُمْ مَا عُرِفَ اللَّهُ عَزَّوَ جَل.

 

اوصيا ابواب خداى عزوجلّ هستند كه از ناحيه آن‌ها به خدا رسيده مى‌شود و اگر آن‌ها نباشند خداوند شناخته نمى‌شود.

پس مشيّت خداوند متعال بر اين تعلق گرفته است كه امامان اهل بيت : را طرق و اسباب شناخت خويش به بندگانش قرار دهد. البته اگر خداوند مى‌خواست، خودش را مستقيماً به همه معرّفى كرد، امّا مشيّت او بر اين قرار گرفته كه آن بزرگواران را واسطه فيض و باب معرفت گرداند. اميرمؤمنان ۷ مى‌فرمايد :

إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَوْ شَاءَ لَعَرَّفَ الْعِبَادَ نَفْسَهُ وَ لَكِنْ جَعَلَنَا أَبْوَابَهُ وَ صِرَاطَهُ وَ سَبِيلَهُ وَ الْوَجْهَ الَّذِي يُوْتَى مِنْه.

 

همانا خداوند متعال اگر مى‌خواست خود را به بندگان مى‌شناساند اما ما را باب، راه، طريق و جهتى قرار داده است كه بايد از آن طريق به او رسيد.

بنابراين، كسى نمى‌تواند مدّعى معرفت خدا باشد ولى امامان اهل بيت : را نشناخته باشد. منكر امام در حقيقت منكر خداوند متعال هم خواهد بود. امام صادق ۷ مى‌فرمايد :

كَانَ أَمِيرُ الْمُوْمِنِينَ ۷ إِمَاماً ثُمَّ كَانَ الْحَسَنُ ۷ إِمَاماً… مَنْ أَنْكَرَ ذلک كان كمن أنكر مَعْرِفَةَ اللَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى وَ مَعْرِفَةَ رَسُولِهِ … .

 

امير المؤمنين امام بود سپس حسن ۷ امام بود… كسى كه امامت آنان را انكـار كند مانند كسـى است كه معـرفت خداى تعالـى و معرفت رسول خدا ۶ را انكار كرده است.

چنان كه مى‌بينيم در اين روايات معرفت امام به عنوان راه رسيدن به معرفت خداى سبحانه شمرده شده است. ولى در حديث ديگرى اين مطلب وارونه آمده است. و معرفت امام فرع و نتيجه معرفت خداى سبحانه ؛ امام صادق عليه السلام در زمان غيبت، شيعيان را به خواندن اين دعا امر مى‌كند :

اللَّهُمَّ عَرِّفْنِي نَفْسَكَ فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِي نَفْسَكَ لَمْ أَعْرِفْكَ

اللَّهُمَّ عَرِّفْنِي نَبِيَّكَ فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِي نَبِيَّكَ لَمْ أَعْرِفْهُ قَطُّ

اللَّهُمَّ عَرِّفْنِي حُجَّتَكَ فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِي حُجَّتَكَ ضَلَلْتُ عَنْ دِينِي .

 

خدايا، خود را به من معرّفى كن؛ كه اكر خويش را به من نشناسانى، هيچ گاه تو را نخواهم شناخت.

خداوندا، پيامبرت را به من بشناسان؛ كه اگر او را به من معرّفى نكنى، هرگز او را نخواهم شناخت.

خدايا، حجّت خود را به من معرّفى نما؛ كه اگر او را به من نشناسانى، از دينم منحرف خواهم شد.

نبايد ايـن دو گونه از احاديث را با هم ناسازگار تصور كنيم زيرا ـ همانطور كه گفتيم ـ معرفت خداى سبحانه فطرى است. و او خود را به همه معرّفى كرده و مى‌كند ولى او براى اعطاى معرفت و استمرار و تداوم آن در اين دنيا طريقى قرار داده است كه آن تذكّرات پيامبران و اوصيا : است. پس انسان وقتى به واسطه پيامبر يا امام به معرفت خداى سبحانه راه يافت و او را شناخت با توجه به شناخت او به پيامبر و امام نيز معرفت مى‌يابد.

بنابراين ابتدا وظيفه پيامبر و امام است كه انسان غافل را از غفلت بيرون آورده و او را به خدا متوجه كند و وقتى انسان به واسطه تذكار معصوم، خدا را شناخت در مى‌يابد كسى كه او را به معرفت خدا رساند، كسى جز معصوم نيست. پس شناخت خدا راه را براى شناخت پيامبر و امام هموار مى‌كند.

۴ـ۲٫ تداوم فيض الهى

از نظر قرآن كريم و روايات اهل بيت : هيچ ترديدى نيست كه خداوند متعال براى فضل و احسان خويش به بندگانش وسايطى قرار داده است. قرآن كريم مى‌فرمايد :

(وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ القُرى آمَنُوا وَاتَّـقَوْا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكاتٍ مِنَ السَّماءِ وَالأَرضِ).

 

و اگر اهالى شهرها ايمان بياورند و تقوا پيشه كنند براى آن‌ها بركاتى از آسمان و زمين مى‌گشاييم.

و درباره پيامبر خاتم مى‌فرمايد :

(وَما كانَ اللّهُ لِـيُعَذِّبَهُمْ وَأَنْتَ فِـيهِمْ).

 

خداوند آنان را عذاب نمى‌كند مادامى كه تو در ميان آن‌ها هستى.

از رسول خدا ۶ نقل شده است كه خداوند متعال وقتى مى‌بيند گروهى در معاصى فرو رفته‌اند ولى در ميان آن‌ها تعدادى مؤمن وجود دارد، خطاب به آنان مى‌گويد :

يَا أَهْلَ مَعْصِيَتِي لَوْ لَا مَنْ فِيكُمْ مِنَ الْمُوْمِنِينَ الْمُتَحَابِّينَ بِجَلَالِي الْعَامِرِينَ بِصَلَاتِهِمْ أَرْضِي وَ مَسَاجِدِي وَ الْمُسْتَغْفِرِينَ بِالْأَسْحَارِ خَوْفاً مِنِّي لَأَنْزَلْتُ بِكُمْ عَذَابِي ثُمَّ لَا أُبَالِي.

 

اى معصيت كاران اگر در ميان شما مومنينى نبودند كه به جلال من به همديگر محبّت دارند و به نمازشان زمين و مساجد مرا آباد مى‌كنند و سحرگاهان از ترس من استغفار مى‌كنند، قطعاً عذاب خويش را بر شما فرود مى‌فرستادم و هيچ باكى نداشتم.

بنابراين خداوند متعال به خاطر وجود مؤمنان و پرهيزگاران بلكه حتى به خاطر چارپايان و كودكان شيرخواره و سالخوردگان نمازگزار، عذابش را از امّت‌هاى

گناهكار باز مى‌دارد، فيض خود را استمرار مى‌دهد و فضل و احسانش را تداوم مى‌بخشد. معلوم است گرامى‌ترين اشخاص نزد خداى تعالى پيامبران و اوصياى آنانند كه خداوند مهربان آن‌ها را حجّت خويش بر روى زمين قرار داده است. و زمين را با وجود آن‌ها به پا داشته است. امام صادق ۷ مى‌فرمايد :

الأئمَّةُ الْهُدَى وَاحِداً بَعْدَ وَاحِدٍ، جَعَلَهُمُ اللهُ أرْكَانَ الأرْضِ أنْ تَمِيدَ بِأهْلِهَا وَ حُجَّتَهُ الْبَالِغَةَ عَلَى مَنْ فَوْقَ الأرضِ وَ مَنْ تَحْتَ الثَّرَى.

 

خداوند امامان هدايت را يكى پس از ديگرى اركان زمين قرار داده است تا آرامش زمينيان به هم نخورد و حجّت بالغه او بر كسانى باشند كه روى زمين و زير زمين هستند.

امام باقر ۷ نيز علّت و حكمت نياز مردم را به پيامبر و امام، بقاى عالم و پايدارى آن دانسته و بيان مى‌كند كه خداوند به واسطه امامان اهل بيت : بندگانش را روزى مى‌دهد، شهرهايش را آباد مى‌كند و بركات زمين را بيرون مى‌آورد :

لِأَيِّ شَيْءٍ يُحْتَاجُ إِلَى النَّبِيِّ وَ الْإِمَامِ؟

فَقَالَ لِبَقَاءِ الْعَالَمِ عَلَى صَلَاحِهِ، وَ ذَلِكَ أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَرْفَعُ الْعَذَابَ عَنْ أَهْلِ الْأَرْضِ إِذَا كَانَ فِيهَا نَبِيٌّ أَوْ إِمَامٌ. قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: (وَ ما كانَ اللّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ) وَ قَالَ النَّبِيُّ ۶: النُّجُومُ أَمَانٌ لِأَهْلِ السَّمَاءِ وَ أَهْلُ بَيْتِي أَمَانٌ لِأَهْلِ الْأَرْضِ فَإِذَا ذَهَبَتِ النُّجُومُ أَتَى أَهْلَ السَّمَاءِ مَا يَكْرَهُونَ وَ إِذَا ذَهَبَ أَهْلُ بَيْتِي أَتَى أَهْلَ الْأَرْضِ مَا يَكْرَهُونَ. يَعْنِي بِأَهْلِ بَيْتِهِ الْأَئِمَّةَ الَّذِينَ قَرَنَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ طَاعَتَهُمْ بِطَاعَتِه… وَ هُمُ الْمَعْصُومُونَ الْمُطَهَّرُونَ الَّذِينَ لَا يُذْنِبُونَ وَ لَا يَعْصُون… بِهِمْ يَرْزُقُ اللَّهُ عِبَادَهُ وَ بِهِمْ يَعْمَرُ بِلَادَهُ وَ بِهِمْ يُنْزِلُ الْقَطْرَ مِنَ السَّمَاءِ وَ بِهِمْ تُخْرَجُ بَرَكَاتُ الْأَرْضِ وَ بِهِمْ يُمْهِلُ أَهْلَ الْمَعَاصِي وَ لَا يُعَجِّلُ عَلَيْهِمْ بِالْعُقُوبَةِ وَ الْعَذَابِ.

 

نياز به نبى و امام از چه جهتى است؟

پس فرمود: براى سالم ماندن عالم. زيرا خداوند متعال عذاب را از اهل زمين رفع مى‌كند آنگاه كه پيامبرى يا امامى در روى زمين باشد. خداى تعالى مى‌فرمايد: «خداوند آنان را عذاب نمى‌كند در حالى كه تو در ميان آن‌ها هستى» و پيامبر ۶ فرمود: ستارگان امان اهل آسمان اند و اهل بيت من براى اهل زمين امان‌اند پس آنگاه كه ستارگان نابود شدند اهل آسمان دچار ناگوارى گردند و آنگاه كه اهل بيتم از بين بروند اهل زمين دچار ناراحتى شوند. مقصود پيامبر ۶ از اهل بيت‌اش امامانى هستند كه خداوند متعال طاعت آن‌ها را قرين طاعت خويش كرده است… و آنان معصوم و پاكيزه‌اند و گناهى از آنان سر نمى‌زند و معصت نمى‌كنند… به واسطه آن‌ها بندگان خدا روزى مى‌خورند و شهرهايشان آباد مى‌شود وبه سبب آنان از آسمان باران فرود مى‌آيد و بركات زمين خارج مى‌شود و معصيت كاران مهلت مى‌يابند و در عقوبت و عذاب آن‌ها تعجيل نمى‌شود.

دنيا و آخرت و همه نعمت‌هاى دنيوى و اخروى به مشيّت خداى تعالى ايجاد شده و به اذن او استمرار و دوام دارند. هر نعمتى به هر بنده‌اى از بندگان خدا در دنيا يا آخرت مى‌رسد به مشيت و اراده و تقدير الهى است. هر گاه مشيت خداى تعالى بر سلب نعمتى از بنده‌اى تعلّق بگيرد، بدون هيچگونه مانعى آن نعمت از او سلب مى‌شود. و هر گاه مشيت خداى تعالى بر رسيدن نعمتى به بنده‌اى تعلّق گيرد آن نعمت به او بدون هيچگونه مشكلى خواهد رسيد. خداى تعالى در بسط و قبض، اعطاء و اخذ از هيچ كسى دستورى نمى‌گيرد و همه كارهايش را به اقتدار و سلطنت واختيار خويش انجام مى‌دهد. پس هيچ اشكالى ندارد كه او بسط نعمت به خلق خويش به اختيار خود مشروط به وجود برخى از بندگان خود قرار دهد و يا نعمت خويش را به دست آن‌ها بر خلق خويش برساند.

چكيده درس چهارم

 خداى تعالى خود را در عوالم پيشين به همه انسان‌ها معرّفى كرده است. و آن‌ها را با اين معرفت مفطور ساخته پيامبران و امامان اهل بيت : براى توجه دادن به معرفت خدا و يادآورى اين نعمت فراموش شده از سوى او برگزيده شده‌اند.

 از سوى ديگر معرفت پيامبر و امام نيز فرع و نتيجه معرفت خداى سبحانه است. پس معلوم مى‌شود انسان ابتدا به واسطه پيامبر و امام متذكر خداى سبحانه مى‌شود و با يادآورى معرفت خدا، معرفت رسول و امام نيز براى او پيدا مى‌شود.

 در وساطت فيض ـ براساس آموزه‌هاى قرآن كريم و روايات اهل بيت : ـ جاى هيچ شك و ترديدى نيست و امامان معصوم : يكى از وسايط مهم فيض الاهى‌اند.

 

 

 

 

 



 

 

 

 

وظايف مردم در برابر امام

 

 

 

 

 

 معرفت واعتقاد به امامت امامان معصوم :

 محبّت و مودّت اهل بيت :

 وجوب طاعت و پيروى

 

 

 

 

اشاره :

از دانشجو انتظار مى‌رود كه پس از مطالعه اين درس به وجوب پيروى از امام الاهى پى برد و بداند كه معرفت و شناخت صحيح از امامت و اعتقاد به امامت امامان معصوم: وجوب دارد و نيز محبّت و مودّت اهل بيت : بر مسلمانان فرض است.

 

 

 

 

۵ ـ ۱٫ معرفت و اعتقاد به امامت امامان معصوم :

در مباحث پيشين روشن شد كه معرفت و عبادت خداى سبحانه ـ كه غايت خلقت انسان نيز به شمار آمده است ـ بدون معرفت امام ـ بر اساس سنّت الاهى ـ ممكن نيست. و باز گفتيم كه امامان باب و طريق به سوى خدا هستند و هيچ عبادت و اطاعت و امتثال امرى بدون ولايت آنان مقبول نيست، بنابراين هيچ بنده‌اى بدون معرفت آنان و بدون توجه به فرمان‌ها و راهنمايى‌هاى آنان نمى‌تواند به سوى خداوند سبحانه راه باز كند و به او تقرّب جويد. در صورتى كه مى‌دانيم سرلوحه دين و واجب‌ترين واجبات براى بندگان الهى شناخت خدا و تسليم و فروتنى در مقابل اوست. امام باقر ۷ نقش معرفت ولايت و امامت را در اعمال انسان مهم دانسته و تأكيد مى‌كند كه هيچ عملى بدون معرفت ولايت و بدون توجه به دلالت و راهنمايى امام، مقبول درگاه خداوند سبحانه نيست و عامل آن مستحق اجر و ثواب نخواهد بود :

لَوْ أَنَّ رَجُلًا قَامَ لَيْلَهُ وَ صَامَ نَهَارَهُ وَ تَصَدَّقَ بِجَمِيعِ مَالِهِ وَ حَجَّ جَمِيعَ دَهْرِهِ وَ لَمْ يَعْرِفْ وَلَايَةَ وَلِيِّ اللَّهِ فَيُوَالِيَهُ وَ يَكُونَ جَمِيعُ أَعْمَالِهِ بِدَلَالَتِهِ إِلَيْهِ مَا كَانَ لَهُ عَلَى اللَّهِ جَلَّ وَ عَزَّ حَقٌّ فِي ثَوَابِهِ وَ لَا كَانَ مِنْ أَهْلِ الْإِيمَان.

 

اگر كسى شبهايش را با نماز و روزهايش را با روزه سپرى كند و تمام اموال خويش را صدقه دهد و در تمام عمر خويش هر سال به حج برود ولى حقّ ولايت ولى خدا را نشناسد تا موالى او شود و اعمالش به دلالت و راهنمايى او باشد بر خداى تعالى در مقابل اعمال او هيچ ثوابى نخواهد بود و او از اهل ايمان به حساب نخواهد آمد.

چون اعمال دينى انسان در حقيقت از باب شكر و قدردانى از خداوند متعال و به عبارت ديگر از باب اداى حق بندگى است؛ پس هيچ بنده‌اى در مقابل هيچ اطاعتى نسبت به خداوند متعال حقّى پيدا نمى‌كند. ولى خداوند سبحانه از باب لطف و احسان خويش به بندگانش وعده داده است كه در مقابل اعمال نيك آنان پاداشى چند برابر به ايشان عطا خواهد كرد. پاداشى كه در اين روايت مطرح شده است همان پاداش چند برابرى است كه خداوند براى مومنين وعده كرده است. و معلوم است كه خداى سبحانه در وعده خويش تخلف نمى‌كند. پس مراد از استحقاق مذكور در روايت، اجر و پاداش موعود است كه او بر بندگانش در مقابل اعمال نيك آن‌ها داده است نه اين‌كه اعمال نيك اگر بدون معرفت امام از بندگان صادر شود هيچ اجرى نداشته باشد.

يكى ديگر از جهاتى كه موجب لزوم معرفت امام مى‌شود اين است كه در كتب روايى شيعه و سنّى تأكيد شده است كه اگر كسى بميرد و امام زمان خويش را نشناسد، همانند مرده زمان جاهليت مرده است. در روايات اهل سنّت مى‌خوانيم :

مَنْ مَاتَ بِغَيْرِ إِمَامٍ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّة وَ مَنْ نَزَعَ يَدَآ مِنْ طاعَتِهِ، جَاءَ يَوْمَ القِيَامَةِ لاحُجَّةَ لَهُ.

 

كسى كه بدون اعتقاد به امام بميرد مانند مرده زمان جاهليت مرده است. كسى كه از بيعت و اطاعت از امام دست بردارد روز قيامت هيچ حجّتى نخواهد داشت.

پس كسى كه با وجود امكان شناخت امام، بدون شناخت امام بميرد، در حقيقت با ضلالت و گمراهى و كفر از دنيا رفته است. امام صادق ۷ انكار امامت امام را خروج از اسلام دانسته و ترك پيروى از او را موجب هلاكت و تباهى شمرده است :

مِنَّا الْإِمَامُ الْمَفْرُوضُ طَاعَتُهُ مَنْ جَحَدَهُ مَاتَ يَهُودِيّاً أَوْ نَصْرَانِيّاً وَ اللَّهِ مَا تُرِكَ الْأَرْضَ مُنْذُ قَبَضَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ آدَمَ إِلَّا وَ فِيهَا إِمَامٌ يُهْتَدَى بِهِ إِلَى اللَّهِ حُجَّةً عَلَى الْعِبَادِ وَ مَنْ تَرَكَهُ هَلَكَ وَ مَنْ لَزِمَهُ نَجَا حَقّاً عَلَى اللَّهِ.

 

امامى كه طاعت‌اش فرض است از ما است. كسى كه او را انكار كند يهودى يا نصرانى مى‌ميرد. سوگند به خدا، زمين از زمانى كه آدم ۷ راقبض روح كرده است از امامى كه به سوى خدا هدايت كند خالى نشده است. امامى كه حجّت خدا بر بندگان است و كسى كه اورا ترك كند هلاك مى‌شود و كسى كه ملازم او باشد نجات يابد.

البته لزوم معرفت و شناخت امام اختصاص به امام زمان ندارد بلكه اعتقاد به امامت او و معصومان ديگر نيز لازم و واجب است. انكار يكى از امامان انكار همه آن‌ها به شمار مى‌آيد. اين امر به آن جهت است كه امامت و ولايت امامان : امرى خيلى مهم و اساسى در شكل‌گيرى نظام خلق و حيات اجتماعى بندگان خدا است. اين مقام و منزلت مهم را خداى تالى براى آن بزرگواران قرار داده است تا بندگان خويش را به شأن و عظمت آنان نزد خود آگاه كند. بنابراين التزام به اين مقام واعتقاد بدان همواره با اعتقاد به جايگاه ارجمند آن بزرگواران نزد خداى تعالى گره خورده است. يعنى امامت و ولايت مقام و منزلتى اعتبارى ذهنى و تصوّرى خالى نيست بلكه حقيقت ولايت و امامت عيناً همان است در واقع امر در آن بزرگواران ظاهر و آشكار گرديده است. و به تعبير ديگر امامت امرى است كه خداى تعالى نسبت به برخى از بندگان برگزيده خويش اعطا فرموده است. و اعتقاد به چنين حقيقتى در حقيقت التزام به وجود آن مقام نسبت به آن بندگان خاص است گرچه به تفصيل انسان به خصوصيت فردى هر يك از صاحبان آن مقام آگاهى نداشته باشد. رسول خدا ۶ مى‌فرمايد :

يَا عَلِيُّ أَنْتَ وَ الْأَئِمَّةُ مِنْ وُلْدِكَ بَعْدِي حُجَجُ اللَّهِ عَلَى خَلْقِهِ وَ أَعْلَامُهُ فِي بَرِيَّتِهِ، فَمَنْ أَنْكَرَ وَاحِداً مِنْهُمْ فَقَدْ أَنْكَرَنِي وَ مَنْ عَصَا وَاحِداً مِنْهُمْ فَقَدْ عَصَانِي وَ مَنْ جَفَا وَاحِداً مِنْهُمْ فَقَدْ جَفَانِي وَ مَنْ وَصَلَكُمْ فَقَدْ وَصَلَنِي وَ مَنْ أَطَاعَكُمْ فَقَدْ أَطَاعَنِي وَ مَنْ وَالَاكُمْ فَقَدْ وَالَانِي وَ مَنْ عَادَاكُمْ فَقَدْ عَادَانِي لِأَنَّكُمْ مِنِّي ….

 

اى على تو و امامان از فرزندانت بعد از من حجّت‌هاى خدا بر خلق او هستند و نشانه‌هاى خدا در ميان خلق خدا هستيد. پس كسى كه يكى از آن‌ها را انكار كند مرا انكار كره است و كسى كه يكى از آن‌ها را معصيت كند مرا معصيت كرده است. وكسى كه به يكى از آن‌ها جفا كند به من جفا كرده است. كسى كه با شما ارتباط برقرار كند با من ارتباط برقرار كرده است و كسى كه از شما اطاعت كند از من اطاعت كرده است. و كسى كه ولايت شما را پذيرفته باشد ولايت مرا پذيرفته است. و كسى كه با شما دشمنى كند با من دشمنى كرده است. زيرا كه شما از من هستيد… .

پس همانطور كه اعتقاد به نبوّت همه پيامبران الاهى و تصديق و اذعان به نبوّت آن‌ها اجمالا از شرايط اسلام است، اعتقاد و التزام به امامت امامان دوازده‌گانه نيز از شرايط ايمان بلكه به تعبيرى از شرايط اسلام است. بنابراين انكار يكى از آن‌ها همانند انكار نبوّت يكى از پيامبران الهى موجب خروج از اسلام است. و نجات و رستگارى در گرو اعتقاد و التزام به امامت همه آن‌هاست.

۵ ـ ۲٫ محبّت و مودّت اهل بيت :

خداى تعالى محبت و مودت ذى القربى را در قرآن كريم بر امّت واجب و لازم دانسته و آن را اجر رسالت پيامبر ۶ شمرده است:

(قُلْ لا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلّا المَوَدَّةَ فِي القُرْبى).

 

بگو در مقابل رسالت خويش از شما اجرى نمى‌خواهم جز مودّت و دوستى ذى القربى را.

اهل بيت : اگر مصداق انحصارى «القربى» نباشند به يقين داخل در آن مى‌باشند. نيشابورى و بيضاوى از مفسّرين اهل سنّت نقل كرده‌اند: آن گاه كه آيه كريمه نازل شد، از رسول خدا پرسيدند: آنان كه دوستى آن‌ها بر ما واجب شده است چه كسانى‌اند؟ حضرت فرمود: على و فاطمه و دو فرزند آن‌ها .

 

امام صادق ۷ هم در تفسير «القربى» فرمود:

هُمُ الْأئمَّةُ :.

 

نكته‌اى كه بايد بدان توجه داشت اين است كه اگرچه محبّت آثار فراوان دارد و دوستى اهل بيت : رستگارى مى‌آورد، ولى دوستى حقيقى وقتى جامه عمل مى‌پوشد كه محِبّ، با خواسته‌هاى محبوب خويش مخالفت نكند و او را با نافرمانى و عصيانش اذيّت نكند. خداى تعالى مى‌فرمايد :

(قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ آللّهُ).

 

بگو اگر خدا را دوست داريد پس از من پيروى كنيد، خدا شما را دوست بدارد.

امير المؤمنين ۷ پيروى از پيامبر ۶ را محبت خدا دانسته و آن را به اين آيه مستند كرده است. ايشان در تفسير آيه مى‌فرمايند :

اتِّبَاعُهُ ۶ محَبَّةُ اللَّه.

 

پيروى از پيامبر ۶ دوستى خداست.

پس آنان كه مدعى محبّت اهل بيت : اند بايد ايشان را در اعمال و كردار خويش الگو قرار دهند و از فرمان‌ها و دستورهاى آن‌ها پيروى كنند. و هيچ گاه با اعمال و كردار زشت و ناشايست خويش آنان را ناراحت و آزرده نكنند.

۵ ـ ۳٫ وجوب طاعت و پيروى

پيش تر در معناى اصطلاحى «امامت» و «ولايت تشريعى» بحثى درباره مقام وجوب طاعت از امام داشتيم و روشن شد كه طاعت و پيروى از امام به طور مطلق واجب است. و هيچ كس نبايد از اوامر و دستورهاى او سرپيچى كند. چون ولايت و مقام آمريت و مولويت آنان از ناحيه خداوند سبحانه است، پس اوامر و نواهى آن‌ها در حقيقت اوامر و نواهى خداى تعالى محسوب مى‌شود. و اطاعت و پيروى از آن‌ها هم اطاعت و پيروى از خداوند متعال است. امام صادق ۷ به سدير فرمود :

نَحْنُ قَوْمٌ مَعْصُومُونَ أَمَرَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى بِطَاعَتِنَا وَ نَهَى عَنْ مَعْصِيَتِنَا.

 

ما قومى معصوم هستيم كه خداى تعالى اطاعت ما را واجب و معصيت ما را حرام كرده است.

معلوم است كه مراد امام از امر خداوند متعال به اطاعت آن‌ها ناظر است به آيه:

(يا أَيُّها الَّذِينَ آمَنُوا أَطِـيعُوا اللّهَ وَأَطيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الأمْرِ مِنْكُمْ).

 

اى مؤمنان خدا را اطاعت كنيد و رسول و صاحبان امر از خودتان را اطاعت كنيد.

پس روشن است كه اطاعت از آن‌ها به طور مطلق از اين باب است كه آنان معصوم و پاكيزه‌اند، هيچ گونه گناه و خلافى از آن‌ها سرنمى‌زند، نسيان و غفلت و خطا بر آن‌ها عارض نمى‌شود و گفتار و كردار آن‌ها عين هدايت است. به همين جهت شيعه معتقد است كه قول و فعل و تقرير معصوم حجّت است. بديهى است تنها كسى سزاوار پيروى است كه هيچ گونه انحراف و كژى و خلاف در او راه پيدا نكند.

(أَفَمَنْ يَهْدِي إِلى الحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يَـتَّـبَعَ أَمَّنْ لايَـهِدِّي إِلّا أَنْ يُـهْدى).

 

آيا كسى كه به حق هدايت مى‌كند سزاوار است پيروى شود يا كسى كه هدايت نمى‌شود جز اين كه هدايت شود.

پيروى از معصومان در حقيقت پيروى از نور و هدايت وعلم است. به نظر نمى‌رسد هيچ عاقلى در لزوم پيروى از علم و نور شبهه و ترديد داشته باشد. به همين جهت است كه امام رضا ۷ امام معصوم را چون ماه شب چهاردهم، و چراغى روشن كننده و نورانى و نورى تابنده و ستاره‌اى هدايتگر در شب‌هاى تاريك و ظلمانى، معرّفى مى‌كند و دورى و جدايى از او را موجب هلاكت و تباهى مى‌شمارد :

الْإِمَامُ الْبَدْرُ الْمُنِيرُ وَ السِّرَاجُ الزَّاهِرُ وَ النُّورُ السَّاطِعُ وَ النَّجْمُ الْهَادِي فِي غَيَاهِبِ الدُّجَى… مَنْ فَارَقَهُ فَهَالِك.

 

امام ماه چهارده شبه نوردهنده و چراغ روشن كننده و نورى تابنده و ستاره‌اى هدايت كننده در تاريكى شبها است… كسى كه از او دور شود هلاك مى‌گردد.

ايشان امام را عالمى مى‌داند كه جهل در او راه ندارد، راهبر و نگهبانى مى‌شمارد كه سستى و ترس به او عارض نمى‌شود و معدن قداست، طهارت، عبادت، زهد و علم به شمار مى‌آورد.

الْإِمَامُ عَالِمٌ لَا يَجْهَلُ وَ رَاعٍ لَا يَنْكُلُ مَعْدِنُ الْقُدْسِ وَ الطَّهَارَةِ وَ النُّسُكِ وَ الزَّهَادَةِ وَ الْعِلْمِ وَ الْعِبَادَةِ.

 

پس پيروى و اطاعت از امام ۷ با اين اوصاف و ويژگيها كه براى اوست امرى است كه هيچ عاقلى در آن به خود شك و ترديد راه نمى‌دهد.

چكيده درس پنجم

 معرفت امام يكى از مهم‌ترين وظايف يك مسلمان ـ و مى‌توان گفت واجب‌ترين آن‌ها ـ به شمار مى‌رود.

 چون پيروى از امام واجب است، عمل بدون دلالت او و بدون اعتقاد به ولايت و امامت او اجر و پاداش ندارد.

 مرگ بدون معرفت امام مرگ جاهلى و كفر و نفاق و گمراهى است، و معرفت خدا و عبادت او بدون معرفت امام ممكن نيست.

 اعتقاد به امامت همه امامان و التزام و تصديق به آن همچون اعتقاد به نبوّت همه پيامبران الاهى و شرط اسلام و ايمان است.

 يكى ديگر از وظايف امّت در قبال امام محبت و دوستى امامان معصوم : است.

 محبّت واقعى آن است كه انسان محبوب خويش را الگوى كردار و رفتار خويش قرار دهد و از او پيروى و اطاعت كند.

 يكى از وظايف مهم امّت در برابر امام معصوم لزوم پيروى از او به طور مطلق در همه فرمان‌ها و دستورهاى اوست.

 پيروى از امام در حقيقت پيروى از خدا و رسول اوست. و عصيان و نافرمانى وى، عصيان و نافرمانى خدا و رسول اوست.

 و نيز پيروى از معصوم در حقيقت پيروى از هدايت و علم و نور است، چون معصوم از هر گونه زشتى و بدى و نسيان و غفلت و خطا به دور است.

 

 

 

 

 



 

 

 

 

 

ويژگيهاى امام (۱)

 

 

 

 

 

 امام خليفه خداست

 امام حجّت خداست

 

 

 

 

اشاره :

دو مورد از ويژگى‌هاى امام يعنى خلافت الاهى و حجيّت امام در اين درس تبيين شده است. از دانشجو انتظار مى‌رود كه با مطالعه آن شناخت كامل و صحيحى از مقام خلافت الاهى به دست آورد و معناى حجيّت و ويژگى‌هاى حجّت خدا را بداند.

 

 

 

 

۶ ـ ۱٫ امام خليفه خداست

ابن اثير مى‌گويد :

الخليفة من يقوم مقام الذاهب و يسدّ مسدّه.

 

خليفه كسى است كه در جاى ديگرى ـ كه رفته است ـ قرار گيرد و به مسند او تكيه زند.

ابن منظور نيز از زجاج نقل مى‌كند كه مى‌توان «ائمّه» را خلفاى خدا در زمين ناميد و آن گاه از ديگرى نقل مى‌كند كه خليفه سلطان اعظم را گويند :

جاز أن يقال للأئمّة : خلفاء الله في أرضه… . و قال غيره: الخليفة، السلطان الأعظم.

 

جايز است امامان را خلفاى خدا در روى زمين ناميد… و ديگرى گفته است: خليفه سلطان اعظم را گويند.

فيّومى هم مى‌گويد:

خليفه سلطان بزرگ را مى‌گويند… بعضى گفته‌اند: جز به حضرت آدم و داود خليفه اطلاق نمى‌شود چون خدا فقط آن دو را «خليفه» ناميده است. البته گفته‌اند اطلاق خليفه خدا به ديگران هم اشكال ندارد، زيرا خلافت و سلطنت آن‌ها نيز از ناحيه خداست.

 

در كتب روايى اهل سنت نيز نقل شده است كه به ابوبكر گفته شد: اى خليفه خدا. و او در جواب گفت :

من خليفه خدا نيستم ولى خليفه رسول خدايم. ومن به همين راضى هستم.

در روايت ديگرى از اهل سنّت مى‌خوانيم: خلافت نبوّت سى سال است. بعد از آن خداوند ملك و سلطنت را به هر كه بخواهد عطا مى‌كند.

 

بطلان و ساختگى بودن اين روايت با توجه به روايات ديگرى كه در كتب روايى خود اهل سنّت هم وجود دارد، روشن است. زيرا روايات فراوانى وجود دارد كه : «يَكُونُ بَعْدِي اثْنَا عَشَرَ خَلِيفَةً» و يا «يَمْلِکُ هذِهِ الأمَّةَ اثْنا عَشَرَ خَلِيفَةً» و يا «يَكُونُ

 

بَعْدِي اثنا عَشَرَ خَلِيفَةً كُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْشٍ». در حديثى ديگر دارد كه اين دين تا قيامت

باقى است تا دوازده نفر خليفه بر شما حكومت كنند.

 

در اين روايات تصريح شده است كه خلفاى بعد از رسول خدا ۶ دوازده نفر خواهند بود. و بين خلافت آن‌ها فرقى گذاشته نشده است. بلكه از روايت ديگرى استفاده مى‌شود كه تا قيامت دوازده نفر خليفه خواهند شد. پس با وجود اين روايات، چگونه مى‌شود گفت كه خلافت و جانشينى پيامبر ۶ سى سال است و بعد از آن سلطنت و پادشاهى خواهد بود؟!

به نظر مى‌رسد سازندگان اين روايت متوجّه بودند كه حكومت و سلطنت معاويه و بعد از او را به هيچ وجه نمى‌شود به عنوان حكومت و سلطنت الهى پذيرفت؛ پس چون نمى‌توان آن‌ها را به عنوان خليفه و جانشين پيامبر اسلام ۶ ناميد، با ساختن اين روايت خواسته‌اند خلافت و جانشينى را محدود به حكومت ابوبكر، عمر، عثمان و اميرمؤمنان ۷ كنند، غافل از اين‌كه نه حكومت آن سه به عنوان خلافت و جانشينى پيامبر۶ بود و نه حكومت و سلطنت بنى اميه و بنى عباس. بلكه خلافت و جانشينى پيامبر ۶ اختصاص به دوازده نفر از قريش دارد كه به نصب و تعيين خداوند متعال به اين مقام نائل شده‌اند. چنان كه نقل گرديد در روايات اهل تسنن هم به اين معنا تصريح شده است .

در روايات اهل بيت : هم به اين امر تصريح شده و امامان معصوم : به صراحت خود را خليفه خداى تعالى خوانده‌اند. اميرمؤمنان ۷ مى‌فرمايد:

لَا تَخْلُو الْأَرْضُ مِنْ قَائِمٍ لِلَّهِ بِحُجَّةٍ إِمَّا ظَاهِراً مَشْهُوراً وَ إِمَّا خَائِفاً مَغْمُورا… يَحْفَظُ اللَّهُ بِهِمْ حُجَجَهُ وَ بَيِّنَاتِه… أُولَئِكَ خُلَفَاءُ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ وَ الدُّعَاةُ إِلَى دينِه.

 

زمين از كسى كه با حجّت براى خدا قيام كند خالى نمى‌ماند يا ظاهر و مشهور است ويا در ترس و غائب… خداوندبه واسطه آن‌ها حجّت‌ها و دلائل آشكارش را حفظ مى‌كند… آن‌ها خلفاى خدا در زمين اند و داعيان به دين خدايند.

و امام رضا ۷ امامت را خلافت خدا و خلافت رسول خدا ۶ معرّفى مى‌كند :

إِنَّ الْإِمَامَةَ خِلَافَةُ اللَّهِ وَ خِلَافَةُ الرَّسُول ۶٫

 

همانا امامت، خلافت خدا و خلافت رسول ۶ است.

و نيز وقتى مأمون به ايشان گفت: به نظرم رسيده كه خود را از خلافت معزول سازم و با تو بيعت كنم، در پاسخ فرمود:

إِنْ كَانَتْ هَذِهِ الْخِلَافَةُ لَكَ وَ جَعَلَهَا اللَّهُ لَكَ فَلَا يَجُوزُ أَنْ تَخْلَعَ لِبَاساً أَلْبَسَكَ اللَّهُ وَ تَجْعَلَهُ لِغَيْرِكَ وَ إِنْ كَانَتِ الْخِلَافَةُ لَيْسَتْ لَكَ فَلَا يَجُوزُ لَكَ أَنْ تَجْعَلَ لِيَ مَا لَيْسَ لَك.

 

اگر اين خلافت حق تو است و خدا آن را براى تو قرار داده است پس جايز نيست لباسى را كه خدا بر تن تو كرده است درآورى و به تن ديگرى كنى. و اگر خلافت حقّ تو نيست پس براى تو جايز نيست كه آنچه حق تو نيست به ديگرى واگذار كنى.

نكته قابل توجه در باب خليفه خدا بودن امامان معصوم : اين است كه خليفه و جانشين وقتى معنا دارد كه شخصى، ديگرى را مدتى به جاى خود قرار دهد تا كارهايى كه او در آن مقام انجام مى‌داد، آن شخص انجام دهد. پس شخص در مدتى كه براى خود خليفه‌اى قرار داده است، در آن مقام حضور ندارد. روشن است كه اين معنا در مورد خداوند متعال درست نيست. زيرا او هميشه و در همه جا حاضر است، و هيچ امرى از او پنهان نيست. اما از آن‌جا كه ـ طبق سنّت الهى ـ مردم نمى‌توانند با او تماس داشته باشند و از امر و نهى و رضا و كراهت او اطلاع پيدا كنند. به همين جهت با لطف و احسان خويش عدّه‌اى را از ميان خلق برگزيده و آن‌ها را باب و صراط و خليفه خود قرار داده و امر و نهى آن‌ها را امر و نهى خود قرار داده، و اطاعت و معصيت آن‌ها را اطاعت و معصيت خود شمرده است. امام صادق۷ مى‌فرمايد :

إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَوْ شَاءَ لَعَرَّفَ الْعِبَادَ نَفْسَهُ وَ لَكِنْ جَعَلَنَا أَبْوَابَهُ وَ صِرَاطَهُ وَ سَبِيلَهُ وَ الْوَجْهَ الَّذِي يُوْتَى مِنْه .

 

همانا خداى تعالى اگر بخواهد خود را بر بندگان معرّفى مى‌كند ولى ما را باب و راه و طريق و وجهى قرار داده است كه مردم به واسطه ما به او راه يابند.

پس منظور از اين‌كه امامان معصوم : خليفه خدا هستند اين است كه خداوند متعال سلطنت و حكومت و امر و نهى آن‌ها را سلطنت و حكومت و امر و نهى خويش دانسته است. زيرا ولايت و سلطنت و حكومت و امر و نهى و رضا و كراهت آن‌ها همه از آنِ خدا و به اعطاى اوست. به همين جهت است كه آنان خود را زبان گوياى خداى سبحانه دانسته و خود را دست مبسوط او به رحمت و مهربانى معرّفى كرده‌اند. امام صادق ۷ مى‌فرمايد :

إِنَّ اللَّهَ خَلَقَنَا فَأَحْسَنَ خَلْقَنَا وَ صَوَّرَنَا فَأَحْسَنَ صُوَرَنَا وَ جَعَلَنَا عَيْنَهُ فِي عِبَادِهِ وَ لِسَانَهُ النَّاطِقَ فِي خَلْقِهِ وَ يَدَهُ الْمَبْسُوطَةَ عَلَى عِبَادِهِ بِالرَّأْفَةِ وَ الرَّحْمَةِ وَ وَجْهَهُ الَّذِي يُوْتَى مِنْهُ وَ بَابَهُ الَّذِي يَدُلُّ عَلَيْهِ وَ خُزَّانَهُ فِي سَمَائِهِ وَ أَرْضِهِ بِنَا أَثْمَرَتِ الْأَشْجَارُ وَ أَيْنَعَتِ الِّثمَارُ وَ جَرَتِ الْأَنْهَار.

 

همانا خداوند ما را خلق كرد و خلق ما را به نيكويى انجام داد و ما را تصوير كرد و به نيكويى ما را تصوير كرد ما را چشم خود در ميان بندگانش، زبان گوياى خود در ميان خلقش و دست خود قرار داد كه به رحمت و رأفت بر بندگانش باز است و وجه خود قرار داد به وسيله آن به او راه پيدا مى‌شود. و باب خود قرار داده كه به سوى او دلالت مى‌كند وخزانه داران خويش در آسمان و زمين‌اش قرار داده است. به وسيله ما درختان ميوه مى‌دهند و ميوه‌ها مى‌رسند وجوى‌ها جارى مى‌شود.

وقتى كسى زبان و چشم و گوش و دست و باب و وجه خدا مى‌شود و معرفت خدا به او حاصل مى‌شود و رضا و كراهت او رضا و كراهت خدا و امر و نهى او امر و نهى خدا مى‌گردد، روشن است كه خليفه و جانشين خداى سبحانه براى بندگانش خواهد شد. البته بايد توجه كرد كه آنان اين همه را از ناحيه پروردگار مى‌دانند و خود را هميشه فقير و محتاج او مى‌دانند. و هيچ گاه در قبال خدا براى خود شأن و مقام و منزلتى قايل نيستند.

بدين ترتيب هيچ امر و دستورى از پيش خود ندارند. چون وقتى زبان آن‌ها زبان خدا باشد معلوم مى‌شود كه هيچ سخنى از آن‌ها صادر نمى‌شود جز اين‌كه سخن خداست و وقتى دست آن‌ها دست خدا شد، هيچ كارى از آن‌ها صادر نمى‌شود جز اين‌كه كار خدا محسوب مى‌شود. و همين طور است چشم و گوش و امثال ذلک.

خلافت به اين معنا خيلى بالاتر از خلافت و جانشينى چند روزه‌اى است كه برخى از حاكمان و واليان، ديگرى را به جاى خود مى‌نشانند. روشن است كه در مورد آن‌ها نمى‌شود گفت امر و نهى و تمام سخنانى كه از آن شخص صادر مى‌شود در حقيقت سخن و امر و نهى شخصى است كه او را در آن مقام نشانده است. زيرا او آنگاه كه ديگرى در جايش نشسته و به جاى او امر و نهى مى‌كند، در كنار او و با او حضور ندارد و از امر و نهى‌هاى او و كردارهايش اطلاع و آگاهى ندارد و از او غايب است به خلاف خداوند متعال كه هميشه با خلفاى خويش حاضر و بر آنان مسلط و به همه كارهاى آنان احاطه دارد.

پس خلافت از نظر روايات اهل بيت : به معناى ولايت و سلطنت و سرپرستى امور انسان‌هاست. و خليفه الاهى كسى است كه از سوى خداى تعالى به سرپرستى امور مردم و رسيدگى به نظام زندگى آن‌ها تعيين مى‌شود. و خداى تعالى همه دستورات و نواهى او را دستور و نهى خود حساب مى‌كند و اطاعت از او را هم اطاعت از خود مى‌شمارد.

۶ ـ ۲٫ امام حجّت خداست

هر نوع دليل و برهان در لغت حجّت ناميده مى‌شود. الحجّة: الدليل و البرهان.

«حجّت» در لسان روايات معصومان : هم به اين معنا به كار رفته است. امامان معصوم :، پيامبران الهى، قرآن و عقل از نظر معصومان، حجّت خداوند متعال بر خلق‌اند. خداوند متعال رسولان خويش را در ميان مردم مبعوث مى‌كند تا آن‌ها را انذار كنند، بشارت دهند و تكاليف الهى را به آن‌ها برسانند تا حجّت و برهان الهى بر آنان تمام گردد.

(رُسُلاً مُبَشِّرِينَ وَمُنْذِرِينَ لِئَـلّا يَكُونَ لِلنّاسِ عَلى آللّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ آلرُّسُلِ).

 

رسولانى فرستاد بشارت دهنده و انذار كننده تا اين كه براى مردم بر خدا بعد از آمدن رسولان حجّتى نباشد.

خداوند سبحانه به پيامبر گرامى اسلام و مؤمنين دستور مى‌دهد در نماز روى خويش را از بيت المقدس به سوى كعبه برگردانند تا حجّتى براى يهود وجود نداشته باشد.

وَمِنْ حَيْثُ خَرَجْتَ فَوَلِّ وَجْهَکَ شَطْرَ آلمَسْجِدِ آلحَرامِ وَحَيْثُ ما كُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَـكُمْ شَطْرَهُ لِئَلّا يَكُونَ لِلنّاسِ عَلَيْكُمْ حُجَّةٌ .

 

از آن جا كه خارج شدى روى خويش به سوى مسجد الحرام برگردان و هر جا بوديد روى خويش به سوى آن برگردانيد تا براى مردم بر شما حجّتى نباشد.

پس هر چيزى كه براى اثبات يا نفى مطلبى، بدان استناد شود، به گونه‌اى كه طرف مقابل هم نتواند ـ بدون عناد ـ در برابر آن زبان به اعتراض گشايد، حجّت خواهد بود.

بديهى است كه تكليف، فرع شعور و آگاهى است. و عقاب فرع بيان و ابلاغ دستورات و تكاليف است. معلوم است كه خلقت جهنم وبسيارى از گرفتارى‌هاى انسان در دنيا و عذاب‌هاى عالم برزخ به خاطر معاصى و سرپيچى از تكاليف الهى صورت مى‌گيرد. پس همه آنان كه در اين دنيا مورد تكليف قرار مى‌گيرند؛ اوّل بايد آن احكام و تكاليف به آنان ابلاغ شود و دوم اين‌كه آنان آن تكاليف را متوجه شوند. و اگر يكى از آن دو نباشد عقاب و مؤاخذه صحيح نخواهد بود. از طرف ديگر حجّت خداوند متعال بايد خيلى روشن و واضح، و از همه حجّت‌ها برتر باشد، تا جاى هيچ گونه سخنى براى احدى باقى نماند.

به همين جهت است كه خداوند متعال در مؤاخذه خلق خويش به يك بار امتحان و آزمايش كردن اكتفا نمى‌كند و آن‌ها را بارها مورد آزمايش قرار مى‌دهد و بعد از آن مؤاخذه مى‌نمايد.

حال با توجه به اين امر روشن مى‌شود، كسى كه حجّت خداى تعالى مى‌شود بايد چه خصوصيات و ويژگى‌هايى داشته باشد تا با وجود آن خداوند متعال نه تنها از هر گونه اشكال و اعتراض در امان باشد بلكه جاى هيچ گونه خرده‌گيرى از طرف مردم بر خداى سبحانه هم وجود نداشته باشد. پس وقتى گفته مى‌شود پيامبران و امامان حجّت خدايند و خداوند با وجود آن‌ها بر خلق اتمام حجّت مى‌كند، معلوم است كه آن‌ها بايد از همه جهات پاك و معصوم باشند و خطا و نسيان و غفلت در آن‌ها به هيچ وجه راه نيابد. به خاطر همين است كه امام رضا ۷ حجّت بودن امام را متفرّع بر علم و آگاهى و عصمت او قرار داده است :

إِنَّ الْعَبْدَ إِذَا اخْتَارَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لِأُمُورِ عِبَادِهِ شَرَحَ صَدْرَهُ لِذَلِكَ وَ أَوْدَعَ قَلْبَهُ يَنَابِيعَ الْحِكْمَةِ وَ أَلْهَمَهُ الْعِلْمَ إِلْهَاماً فَلَمْ يَعْيَ بَعْدَهُ بِجَوَابٍ وَ لَا يُحَيَّرُ فِيهِ عَنِ الصَّوَابِ وَ هُوَ مَعْصُومٌ مُوَيَّدٌ مُوَفَّقٌ مُسَدَّدٌ قَدْ أَمِنَ الْخَطَايَا وَ الزَّلَلَ وَ الْعِثَارَ يَخُصُّهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِذَلِكَ لِيَكُونَ حُجَّتَهُ عَلَى عِبَادِهِ وَ شَاهِدَهُ عَلَى خَلْقِه .

 

همانا خداوند متعال وقتى بنده‌اى را به سرپرستى امور بندگانش انتخاب مى‌كند، سينه او را بر اين امر فراخ كرده و در دل او چشمه‌هاى حكمت را به وديعه مى‌گذارد، و علم را به او الهام مى‌نمايد تا بعد از آن در جواب هيچ سؤالى مشكلى پيدا نكند و از حق در جواب سرگردان نشود. پس امام معصوم و مورد تأييد و توفيق و تسديد الهى است كه از خطاها و لغزشها و سقوط در امان است. خداوند او را به اين امور اختصاص داده تا حجّت او بر بندگانش باشد و او را گواه بر خلقش قرار دهد. اين فضل الهى است كه به هر كس خواهد عطا مى‌كند.

پس حجّت خداى تعالى هميشه مورد لطف و احسان و تأييد و تسديد خداوند متعال است، هيچ گاه از امور مردم غفلت نمى‌كند، حقايق را به عيان مشاهده مى‌كند، طبق آنچه مى‌بيند و مى‌داند عمل مى‌كند و در اين راه به هيچ وجه كوتاهى نمى‌كند.

پس شخصى كه حجّت خداست بايد به همه آنچه از سوى خداى تعالى آمده است، عالم باشد و نيز همه امور مردم را بداند و علم او برتر از علوم همه مردم زمان خويش باشد. به همين جهت است كه منصور بن حازم مى‌گويد: «با مردم مى‌گفتم : حجّت خدا بعد از رسول خدا كيست؟ برخى مى‌گفتند: قرآن. در جواب مى‌گفتم : قرآن كه مرجئه و قدريه و زنادقه به آن احتجاج مى‌كنند چگونه مى‌شود حجّت خداى تعالى بر خلق باشد؟ پس قرآن بايد مبيِّن و مفسر داشته باشد كه از همه علوم قرآن آگاه باشد. پس بعد از پيامبر كيست كه همه علوم آن رابه طور كامل بداند و در پاسخ هيچ سؤالى فرو نماند. مسلّم است كه جز على بن ابى طالب ۷ كسى چنين ادعايى نداشته است. پس ممكن نيست حجّت خدا بعد از پيامبر ۶ كسى غير از آن بزرگوار باشد».

قُلْتُ لِلنَّاسِ: تَعْلَمُونَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ۶ كَانَ هُوَ الْحُجَّةَ مِنَ اللَّهِ عَلَى خَلْقِهِ؟

قَالُوا: بَلَى.

قُلْتُ: فَحِينَ مَضَى رَسُولُ اللَّهِ ۶ مَنْ كَانَ الْحُجَّةَ عَلَى خَلْقِهِ؟ فَقَالُوا : الْقُرْآنُ.

فَنَظَرْتُ فِي الْقُرْآنِ فَإِذَا هُوَ يُخَاصِمُ بِهِ الْمُرْجِىُ وَ الْقَدَرِيُّ وَ الزِّنْدِيقُ الَّذِي لَا يُوْمِنُ بِهِ حَتّى يَغْلُبَ الرِّجالَ بِخُصوُمَتِهِ.

فَعَرَفْتُ أَنَّ الْقُرْآنَ لَا يَكُونُ حُجَّةً إِلَّا بِقَيِّمٍ فَمَا قَالَ فِيهِ مِنْ شَيْءٍ كَانَ حَقّا.

فَقُلتُ لَهُمْ: مَنْ قَيِّمُ الْقُرآنِ؟ فَقَالوُا: ابْنُ مَسْعُود قَدْ كَانَ يَعْلَمُ وَ عُمَرُ يَعْلَمُ وَ حُذَيْفَةُ يَعْلَمْ.

قُلْتُ: كُلَّهُ؟

قَالوُا: لا.

فَلَمْ أَجِدْ أَحَداً يُقَالُ إِنَّهُ يَعْرِفُ ذَلِكَ كُلَّهُ إِلَّا عَلِيّا ۷ وإذا كَانَ الشّيءُ بَيْنَ الْقَومِ فَقَالَ هَذَا: لا أدْرِي، وَ قَالَ هَذَا: لا أدْرِي، وَقالَ هَذَا: لا أدْرِي، وَ قَالَ هذا: أنا أدري، فَأَشْهَدُ أَنَّ عَلِيّاً ۷ كَانَ قَيِّمَ الْقُرْآنِ وَ كَانَتْ طَاعَتُهُ مُفْتَرَضَةً وَ كَانَ الْحُجَّةَ عَلَى النَّاسِ بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ ۶ وَ أَنَّ مَا قَالَ فِي الْقُرْآنِ فَهُوَ حَق.

 

]او مى‌گويد :[ به مردم گفتم: آيا مى‌دانيد كه رسول خدا ۶ حجّت خدا بر خلق بود؟ گفتند: آرى.

گفتم: پس بعد از رسول خدا ۶ حجّت خدابر خلق كيست؟

گفتند: قرآن.

گفتم: من به قرآن كه نگاه مى‌كنم مى‌بينم مرجئه و قدريّه و زنديقى كه به قرآن ايمان ندارد، با قرآن احتجاج كرده و بر ديگران غلبه مى‌كند. پس فهميدم كه قرآن در حجيّتش نياز به قيّم دارد تا هر چه درباره آن گفت حق باشد. به آن‌ها گفتم: پس قيّم قرآن كيست؟

گفتند: ابن مسعود قرآن را مى‌دانست، و عمر و حُذيفه هم مى‌دانستند.

گفتم: آيا همه قرآن را مى‌دانستند؟

گفتند: خير.

پس من كسى را نيافتم كه بگويند او همه قرآن را مى‌داند جز على ۷٫ زيرا هر گاه ميان قوم مشكلى پيش مى‌آمد اين يكى مى‌گفت: من نمى‌دانم. و آن يكى هم مى‌گفت: من نمى‌دانم. و آن سومى هم مى‌گفت: من نمى‌دانم. ولى على ۷ مى‌گفت: من مى‌دانم.

پس گواهى مى‌دهم كه على ۷ قيّم قرآن است و طاعتش بر همه واجب است. و او بعد از رسول خدا ۶ حجّت بر مردم است و هر چه درباره قرآن بگويد حقّ است.

منصور بن حازم اين مناظره خويش را به امام صادق ۷ عرضه مى‌دارد و حضرت او را دعا نموده مى‌فرمايد: رحمک الله.

 

بدين ترتيب روشن شد كه همه قرآن با اين‌كه حجّت خداوند سبحانه به شمار مى‌آيد، حجّيت آن وقتى كامل مى‌شود كه بيان اهل بيت : به همراه آن باشد و بدون بيان امامان معصوم : نمى‌توان همه قرآن را فهميد.

عقل هم مثل قرآن حجّت خداست و آن هم وقتى كامل است كه به وسيله پيامبران الهى و امامان معصوم : اثاره شده باشد و دفينه‌ها و گنج‌هاى پنهان آن بيرون ريخته شود. به همين جهت است كه اميرمؤمنان ۷ يكى از آثار و انگيزه‌هاى بعثت پيامبران الاهى را اثاره دفينه‌هاى عقول مى‌شمارد.

فَبَعَثَ فِيهِمْ رُسُلَهُ وَ وَاتَرَ إِلَيْهِمْ أَنْبِيَاءَهُ ل …يُثِيرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُول.

 

پس رسولان خويش را در ميان آنان مبعوث كرد و پيامبرانش را پى در پى فرستاد تا … گنجهاى عقل‌ها را براى آن‌ها بيرون آورند.

پس روشن شد عقل و قرآن و كسانى كه عاقل و حامل قرآنند به اندازه‌اى كه از آن بهره مى‌برند حجّت خدايند. و چون امامان معصوم ۷ از جهت عقل و فهم قرآن در مرتبه بالاترى از همه خلايق قرار دارند و در عمل به قرآن و وظايف بندگى از همه جلوترند؛ پس آنان حجّت كامل خداى سبحانند. بلكه ايشان نه تنها حجّت بر انسان‌ها بلكه حجّت بر همه خلايق‌اند. امام صادق ۷ به سدير فرمود :

نَحْنُ قَوْمٌ مَعْصُومُونَ أَمَرَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى بِطَاعَتِنَا وَ نَهَى عَنْ مَعْصِيَتِنَا نَحْنُ الْحُجَّةُ الْبَالِغَةُ عَلَى مَنْ دُونَ السَّمَاءِ وَ فَوْقَ الْأَرْضِ.

 

ما قومى معصوم هستيم. خداوند به اطاعت ما امر كرده و از معصيت ما نهى فرموده است. ما حجّت بالغه خدا بر همه كسانى هستيم كه روى زمين و زير آسمان قرار دارند.

پس آنان حجّت بر فرشتگان و اجنه و انسان‌ها بلكه بر خود آسمان‌ها و زمين و كوه‌ها هستند.

امام صادق ۷ مى‌فرمايد :

مَا مِنْ شَيْءٍ وَ لَا مِنْ آدَمِيٍّ وَ لَا إِنْسِيٍّ وَ لَا جِنِّيٍّ وَ لَا مَلَكٍ فِي السَّمَاوَاتِ إِلَّا وَ نَحْنُ الْحُجَجُ عَلَيْهِمْ وَ مَا خَلَقَ اللَّهُ خَلْقاً إِلَّا وَ قَدْ عَرَضَ وَلَايَتَنَا عَلَيْهِ وَ احْتَجَّ بِنَا عَلَيْهِ فَمُوْمِنٌ بِنَا وَ كَافِرٌ وَ جَاحِدٌ حَتَّى السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبَال.

 

هيچ چيزى نيست اعم از آدمى، انس، جن و فرشته كه در آسمان‌ها است جز اين كه ما حجّت‌هاى خدا بر آن‌ها هستيم. هيچ خلقى را خدا نيافريد مگر اين كه ولايت ما را بر او عرضه كرد و به ما بر او احتجاج كرد پس يا به ما ايمان آوردند و يا كفر ورزيده انكار كردند حتى آسمانها و زمين و كوه‌ها.

پس امام از نظر شيعه همان گونه كه مرجع و حجّت انسان‌هاست مرجع همه خلايق اعم از جن و فرشته و حيوانات حتى آسمان‌ها و زمين و كوه‌ها هم هست. و امر او نسبت به همه خلايق امر خدا و نهى او نهى خداست. و اطاعت او اطاعت خدا و معصيت او معصيت خداست.

چكيده درس ششم

 خليفه در لغت كسى را گويند كه به دنبال ديگرى آمده و در جاى او قرار گرفته باشد. و استعمال رايج آن در مورد سلطان بزرگ است.

 در روايات اهل سنّت از ابوبكر نقل شده است كه من خليفه خدا نيستم بلكه خليفه رسول خدايم.

 و نيز نقل شده است كه خلافتِ نبوّت سى سال است و بعد از آن پادشاهى و سلطنت است. اين روايت با رواياتى كه مى‌گويد بعد از پيامبر دوازده خليفه خواهد بود، منافات دارد.

 در روايات اهل بيت : امامان معصوم : خود را به عنوان خليفه خداى تعالى دانسته‌اند.

 خليفه خدا بودن به اين معناست كه چون مردم نمى‌توانند با خداى تعالى تماس برقرار كنند و از امر و نهى و رضا و كراهت او آگاهى يابند. خداوند سبحانه عده‌اى را برمى‌گزيند و امر و نهى و رضا و كراهت آن‌ها را امر و نهى و رضا و كراهت خود قرار مى‌دهد؛ بلكه زبان و گوش و چشم و دست آن‌ها را نيز زبان و گوش و چشم و دست خود به شمار مى‌آورد.

 خليفه خدا بودن معنايى متفاوت از خلافتى است كه ما در مورد جانشينى برخى از انسان‌ها به جاى ديگرى مى‌بينيم.

 يكى از ويژگى‌هاى امام حجّت بودن او بر بندگان الهى است. حجّت به معناى دليل و برهان است. عقل، قرآن، پيامبران و امامان: حجّت‌هاى خداوند متعال‌اند.

 حجّت الهى براى اين است كه بندگان الاهى به هنگام محاسبه و مؤاخذه، اعتراض و حجّتى بر خداوند متعال نداشته باشند.

 حجّت الهى بايد از تمام جهات پاكيزه و از هر گونه سهو و نسيان و غفلت مبرّا باشد. و علمش بالاتر از همه خلق و مقدّم بر همه باشد.

 حجّيت عقل و قرآن وقتى كامل است كه به واسطه پيامبر و امامان : اثاره شده و بيان گرديده باشد.

 امامان معصوم : نه تنها حجّت خداوند سبحانه بر انسان‌ها هستند بلكه حجّت خداى تعالى بر همه موجودات اعم از فرشتگان و پريان و حيوانات و آسمان‌ها و زمين و كوه‌ها هستند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ويژگيهاى امام (۲)

 

 

 

 

 

 امام حافظ و نگهبان دين الهى

 امام شاهدبر خلق

 

 

 

 

اشاره :

از دانشجو انتظار مى‌رود كه پس از مطالعه اين درس از نقش اساسى امام در حفظ و نگهبانى از دين الاهى آگاه شود و به ضرورت وجود امام جهت انجام اين وظيفه و هدف اساسى پى ببرد همچنين بداند كه امامان شاهدان خلق هستند و يكى از جهات وجود امام در هر عصرى شهادت و گواهى بر اعمال بندگان است.

 

 

 

 

۷ ـ ۱٫ امام حافظ و نگهبان دين الهى

پيشتر گفتيم كه وظيفه و هدف اساسى امام در جامعه دينى حفظ و پاسدارى از دين الهى است. او بايد دين خدا را همان طور كه خداى تعالى به پيامبرش رسانده و او به مردم ابلاغ كرده، در ميان مردم حفظ كند. و اگر عدّه‌اى به خاطر هواى نفس و رسيدن به مطامع دنيوى خواستند به تحريف دين الهى دست بزنند، يا چيزى به آن بيفزايند، او بايد مانع آنان گردد و به مردم بيان كند كه دين خالص الهى چيست. و روش رسيدن به آن چگونه است. او با علم كاملى كه نسبت به دين دارد مى‌داند كه مؤمنان بايد چگونه به دين عمل كنند؟ و از چه راه‌هايى دين را بگيرند. و چگونه از آن محافظت كنند و آن را از بدعت‌هاى بدعت گذاران خالص سازند.

امام صادق ۷ مى‌فرمايد :

فَانْظُرُوا عِلْمَكُمْ هَذَا عَمَّنْ تَأْخُذُونَهُ فَإِنَّ فِينَا أَهْلَ الْبَيْتِ فِي كُلِّ خَلَفٍ عُدُولًا يَنْفُونَ عَنْهُ تَحْرِيفَ الْغَالِينَ وَ انْتِحَالَ الْمُبْطِلِينَ وَ تَأْوِيلَ الْجَاهِلِينَ.

 

نگاه كنيد اين علم خويش را از چه كسى دريافت مى‌كنيد، زيرا در ميان ما اهل بيت در هر دوره‌اى عادلانى هست كه دين را از تحريف غاليان و نسبت‌هاى باطل گرايان و تاويل جاهلان حفظ مى‌كنند.

خيلى از مردم به خاطر جهل، دين الهى را از حقيقت و ظاهر آن منحرف مى‌سازند، دست به تأويل آن مى‌زنند. گروهى كه به ظاهر مسلمان مى‌نمايند و در حقيقت گرايش به باطل دارند، اعتقاد باطل خود را به عنوان علم و حقيقت مطرح مى‌كنند و گروهى ديگر غلوّ نموده و دست به تحريف مى‌زنند.

متون دينى و علمى هميشه دچار تحريفات چنين افرادى است و تنها امامان معصوم : مى‌توانند ظاهر دين را از اين آلايش‌ها بپيرايند؛ زيرا علم دين به صورت كامل نزد آن‌ها است. پيامبر ۶ مى‌فرمايد :

إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ… اخْتَارَنِي عَلَى جَمِيعِ الْأَنْبِيَاءِ وَ اخْتَارَ مِنِّي عَلِيّاً وَ فَضَّلَهُ عَلَى جَمِيعِ الْأَوْصِيَاءِ وَ اخْتَارَ مِنْ عَلِيٍّ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ وَ اخْتَارَ مِنَ الْحُسَيْنِ الْأَوْصِيَاءَ مِنْ وُلْدِهِ يَنْفُونَ عَنِ التَّنْزِيلِ تَحْرِيفَ الْغَالِينَ وَ انْتِحَالَ الْمُبْطِلِينَ وَ تَأْوِيلَ الْمُضِلِّين ….

 

همانا خداوند متعال… مرا بر همه پيامبران برگزيد و از من على را برگزيد و بر همه اوصيا مقدّمش داشت و از او حسن و حسين را برگزيد واز حسين /

اوصيا از فرزندان او را برگزيد كه دين را از تحريف غاليان و نسبت باطل گرايان حفظ كنند…

اميرمؤمنان ۷ بعد از بيان وضعيت دين در آخر الزمان و تغييرات و تحريفاتى كه در آن صورت مى‌گيرد مى‌فرمايد :

وَ اعْلَمُوا أَنَّكُمْ لَنْ تَعْرِفُوا الرُّشْدَ حَتَّى تَعْرِفُوا الَّذِي تَرَكَهُ وَ لَمْ تَأْخُذُوا بِمِيثَاقِ الْكِتَابِ حَتَّى تَعْرِفُوا الَّذِي نَقَضَه… فَالَْتمِسُوا ذَلِكَ مِنْ عِنْدِ أَهْلِهِ فَإِنَّهُمْ عَيْشُ الْعِلْمِ وَ مَوْتُ الْجَهْلِ، هُمُ الَّذِينَ يُخْبِرُكُمْ حُكْمُهُمْ عَنْ عِلْمِهِمْ، وَ صَمْتُهُمْ عَنْ مَنْطِقِهِم… لَا يُخَالِفُونَ الدِّينَ وَ لَا يَخْتَلِفُونَ فِيه.

 

بدانيد كه رشد را نخواهيد شناخت تا كسى را كه آن راترك كرده بشناسيد و به ميثاق كتاب پايبند نخواهيد بود تا اين‌كه نقض كننده آن را بشناسيد… اين مطلب را از اهلش بخواهيد كه آنان حيات علم و مرگ جهل اند. آنان كسانى هستند حكمشان از علمشان حكايت مى‌كند و سكوتشان از نطقشان… مخالفت با دين و اختلاف در آن نمى‌كنند.

پس دين خالص و ناب را تنها در سخن كسانى مى‌توان يافت كه كاملاً از آن آگاه و معصوم به تمام معنا باشند چنين كسانى هيچ گاه در آن اختلاف نمى‌كنند. پس وظيفه هر مسلمانى است كه دين خويش را به اهل بيت : و آثار آنان عرضه كند تا از سلامت آن آگاه گردد، چرا كه آنان به وظايف خويش كه حفاظت و نگهبانى از دين است به طور كامل عمل كرده و بدعت‌ها و انحرافات را از چهره دين واقعى كنار زده‌اند.

۷ ـ ۲٫ امام شاهد بر خلق

شاهد به معناى حاضر است. البته نه تنها حضور جسمى و مادّى بلكه حضورى علمى و معرفتى. شاهد و گواه در قضا به كسى گويند كه در صحنه حاضر بوده و آن را به خوبى درك و تحمل كرده باشد.

حال با توجه به اين مطلب مى‌گوييم: براساس آيات قرآنى و روايات اهل بيت : خداى تعالى امامان معصوم را گواهان خلق قرار داده است. خداى تعالى مى‌فرمايد :

(فَكَيْفَ إِذا جِئْنا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِـيدٍ وَجِئْنا بِکَ عَلى هـؤلاءِ شَهِـيداً).

 

پس چگونه است آنگاه كه از هر امّتى گواهى بياوريم و تو را بر آن‌ها گواه آوريم.

امام صادق ۷ با بيان اين‌كه آيه شريفه درباره امّت پيامبر۶ است، تذكر مى‌دهد كه بر اين امّت در هر قرنى امامى است كه شاهد بر آن‌هاست و پيامبر ۶ هم شاهد بر پيروان خويش است.

نَزَلَتْ فِـي أُمَّةِ محمّد ۶ خَاصَّةً فِي كُلِّ قَرْنٍ مِنْهُمْ إِمَامٌ مِنَّا شَاهِدٌ عَلَيْهِمْ وَ محمّد۶ شَاهِدٌ عَلَيْنَا.

 

آيه فقط درباره امت محمّد ۶ نازل شده است. در هر دوره از امّت پيامبر امامى از ما اهل بيت گواه بر آن‌ها وجود دارد و محمّد ۶ بر ما شاهد است.

و در آيه ديگرى ـ كه نظير اين آيه است ـ آمده است :

(وَيَوْمَ نَبْعَثُ فِي كُلِّ أُمَّةٍ شَهِـيداً عَلَيْهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَجِئْنا بِکَ شَهِـيداً عَلى هـؤُلاءِ وَنَزَّلْنا عَلَيْکَ الكِتابَ تِـبْياناً لِكُلِّ شَيءٍ).

 

و روزى كه در هر امتى شاهدى از خودشان بر آن‌ها مبعوث كنيم و تو را بر آن‌ها گواه بياوريم و فرو فرستاديم بر تو كتاب را كه بيان همه چيز است.

رواياتى كه در تفسير آيه شريفه آمده دلالت دارد كه در امّت‌هاى پيامبران ديگر نيز شهيدانى وجود دارد. و پيامبر اسلام ۶ گواه آن‌ها نيز هست. و مى‌توان شاهدان امت‌هاى گذشته را پيامبران آن‌ها دانست.

 

در آيه‌اى ديگر مى‌فرمايد :

(وَكَذلِکَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَـكُونُوا شُهَداءَ عَلى آلنّاسِ وَيَـكُونَ آلرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِـيداً).

 

و همين طور شما را امت وسط قرار داديم تا بر مردم شاهد باشيد و رسول بر شما شاهد باشد.

روشن است كه منظور از «امت وسط»، همه امّتِ اسلام نيست. امام باقر ۷ مى‌فرمايد :

لَا يَكُونُ شُهَدَاءَ عَلَى النَّاسِ إِلَّا الْأَئِمَّةُ وَ الرُّسُلُ فَأَمَّا الْأُمَّةُ فَإِنَّهُ غَيْرُ جَائِزٍ أَنْ يَسْتَشْهِدَهَا اللَّهُ تَعَالَى عَلَى النَّاسِ وَ فِيهِمْ مَنْ لَا تَجُوزُ شَهَادَتُهُ فِي الدُّنْيَا عَلَى حَزْمَةِ بَقْلٍ.

 

گواهان بر مردم جز امامان و رسولان نيستند امّا امّت جايز نيست كه خداوند متعال آن‌ها را بر مردم گواه كند زيرا در ميان آنان كسانى وجود دارند كه شهادت آن‌ها در دنيابراى يك مشت سبزى پذيرفته نمى‌شود.

به همين دليل است كه امامان معصوم : به صراحت بيان كرده‌اند كه مراد از «امّت وسط» ما هستيم. امام صادق عليه السلام مى‌فرمايد :

نَحْنُ الْأُمَّةُ الْوُسْطَى وَ نَحْنُ شُهَدَاءُ اللَّهِ عَلَى خَلْقِهِ وَ حُجَجُهُ فِي أَرْضِه.

 

امت وسط ما هستيم وما گواهان خدا بر خلق و حجّت‌هاى او در زمين هستيم.

واميرمؤمنان ۷ شاهد و حجّت بر خلق بودن را به دنبال عصمت و طهارت ذكر كرده، مى‌فرمايد :

إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى طَهَّرَنَا وَ عَصَمَنَا وَ جَعَلَنَا شُهَدَاءَ عَلَى خَلْقِهِ وَ حُجَّتَهُ فِي أَرْضِهِ وَ جَعَلَنَا مَعَ الْقُرْآنِ وَ جَعَلَ الْقُرْآنَ مَعَنَا لَا نُفَارِقُهُ وَ لَا يُفَارِقُنَا.

 

همانا خداوند متعال ما را پاك و معصوم كرده و گواهان بر خلق خويش و حجّت خود در زمين قرار داده است. و ما را با قرآن و قرآن را با ما قرار داده كه از آن جدا نمى‌شويم و آن هم از ما جدا نمى‌شود.

علّت اختصاص شهادت به امامان معرفت و احاطه كامل آن‌ها به همه افعال و رفتار بندگان خدا و احكام دين و حلال و حرام خداوندى است و نامه اعمال همه مكلفان نزد ايشان حاضر است. خداى تعالى مى‌فرمايد :

(وَقُلِ آعْمَلُوا فَسَيَرى آللّهُ عَمَلَكُمْ وَرَسُولُهُ وَالمُـؤْمِنُونَ وَسَتُرَدُّونَ إِلى عالِمِ الغَيْبِ وَالشَّـهادَةِ فَيُنَـبِّـئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ).

 

و بگو شما كارهاى خود را بكنيد پس خدا و رسولش و مومنين اعمال شما را مى‌بينند و به سوى كسى كه از غيب و شهادت آگاهى دارد برگردانده خواهيد شد پس به آنچه عمل مى‌كرديد اخبارتان خواهد كرد.

امام صادق ۷ فرمود: مراد از مؤمنون در آيه شريفه امامان‌اند.

 

و امام باقر ۷ فرمود:

مَا مِنْ مُوْمِنٍ يَمُوتُ وَ لَا كَافِرٍ فَيُوضَعُ فِي قَبْرِهِ حَتَّى يُعْرَضَ عَمَلُهُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ ۶ وَ عَلَى عَلِيٍّ وَ هَلُمَّ جَرّاً إِلَى آخِرِ مَنْ فَرَضَ اللَّهُ طَاعَتَهُ عَلَى الْعِبَادِ.

 

هيچ مومن و كافرى نمى‌ميرد و در قبر گذاشته نمى‌شود حتى اعمالش بر /

رسول خدا ۶ و على ۷ تا امام آخر كه اطاعتش بر بندگان فرض شده است، عرضه مى‌شود.

آيه شريفه دلالت دارد همه اعمالى كه از بندگان سر مى‌زند خدا آن‌ها را مى‌بيند ونيز رسول خدا ۶ و امامان معصوم : آن‌ها را مى‌بينند. البته اين رؤيت منافات با عرضه پرونده اعمال بندگان بر رسول خدا ۶ و ائمه هدى : ندارد. و ديدن عمل امرى است و عرضه آن امرى ديگر و اثبات يكى نفى ديگرى نمى‌كند. بلكه خداوند اين دو امر را كنار هم قرار داده است تا هر گونه شبهه و ترديد را درباره پرونده اعمال انسان‌ها كه توسط فرشتگان الهى نوشته شده است، از بين ببرد و جاى ترديد براى كسى باقى نگذارد.

چكيده درس هفتم

 يكى ديگر از ويژگى‌هاى امام حفظ دين الهى است. امام با داشتن علوم دين به طور كامل دين الهى را از هر گونه تغيير و تحريف و بدعت محافظت نموده و دين خالص را به مردم بيان مى‌كند.

 يكى ديگر از ويژگى‌هاى امام شاهد بودن اوست.

 كسى كه در صحنه حاضر باشد و آن را به خوبى درك كرده و بفهمد و حفظ كند، شاهد ناميده مى‌شود.

 آيات و روايات فراوانى دلالت دارد كه امامان معصوم : گواهان امّت پيامبر۶ بلكه گواهان همه امّت‌ها هستند.

 شاهد بودن امامان بدان جهت است كه خداوند متعال هنگام محاسبه اعمال بندگانش از آنان سؤال مى‌كند و بر حكم خويش گواه مى‌گيرد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ويژگيهاى امام (عصمت)

 

 

 

 

 

 معناى عصمت امام

 

 

 

 

اشاره :

يكى از ويژگى‌هاى اساسى امامان الاهى عصمت از خطا و سهو و نسيان است. دانشجو بايد پس از مطالعه اين درس معناى عصمت را بداند، با ادلّه لزوم عصمت امام آشنا شود، از معصوم بودن امامان پيش از امامت آگاهى يابد و رابطه علم و عصمت را به خوبى تبيين كند.

 

 

 

 

۸ ـ۱٫ معناى عصمت امام

«عصمت» در لغت به معناى حفظ و منع است. عصمه، يعصمه، عصما يعنى او را منع و حفظ كرد. واعتصمت بالله يعنى به لطف خدا از معصيت امتناع كردم.

 

امام صادق ۷ معصوم را كسى مى‌داند كه به وسيله خداى تعالى خود را از همه گناهان حفظ كند :

الْمَعْصُومُ هُوَ الْمُمْتَنِعُ بِاللَّهِ مِنْ جَمِيعِ مَحَارِم الله.

 

معصوم كسى كه به واسطه خدا از همه محارم الهى امتناع مى‌كند.

امام رضا ۷ نيز امام را معصوم و مؤيد و موفّق و مورد تسديد الهى دانسته كه از خطاها و لغزش‌ها و انحراف در امان است.

فَهُوَ مَعْصُومٌ مُوَيَّدٌ مُوَفَّقٌ مُسَدَّدٌ قَدْ أَمِنَ مِنَ الْخَطَايَا وَ الزَّلَلِ وَ الْعِثَار.

 

امام معصوم و از ناحيه خدا موفق و محفوظ و مورد تاييد است از خطاها و لغزشها و انحراف در امان است.

پس عصمت در لسان اهل شرع آن است كه شخص به لطف خداوند سبحانه از هر گونه آلودگى به گناه و كارهاى زشت و ناشايست و پليدى امتناع كند در حالى كه توان انجام آن‌ها را دارد. و اين در صورتى تحقق مى‌يابد كه او از خطا و نسيان و سهو و جهل در امان باشد. زيرا وقتى يكى از اين امور در او راه داشته باشد، ممكن است مرتكب گناهى گردد بدون آن‌كه خودش متوجّه آن شود. البته نقش خداوند متعال در اين امر بر كسى مخفى نيست و چنان كه از كلام امام صادق ۷ استفاده مى‌شود خداوند متعال معصوم را هميشه مورد توجه و لطف و تأييد و تسديد خويش قرار مى‌دهد تا خود را از محارم الهى دور كند. در روايتى از امام صادق۷ مى‌خوانيم كه اگر خداى تعالى ما را به خودمان وابگذارد ما هم مانند بعضى از شما مى‌شويم :

إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَمْ يَكِلْنَا إِلَى أَنْفُسِنَا وَ لَوْ وَكَلَنَا إِلَى أَنْفُسِنَا لَكُنَّا كَبَعْضِ النَّاسِ وَ لَكِنْ نَحْنُ الَّذِينَ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ (ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ).

 

همانا خداى تعالى ما را به خودمان وا نمى‌گذارد و اگر ما را به خودمان وابگذارد ما هم مانند بعضى از مردم مى‌شويم ولى ما همان‌ها هستيم كه خداى عزوجل در مورد آن‌ها مى‌فرمايد: «مرا بخوانيد اجابت كنم شما را».

اميرمؤمنان ۷ هم خود را از خطا مبرّا نمى‌كند و از آن در امان نمى‌بيند. و آن گاه امان بودن از خطا را به خداوند متعال اسناد داده، مى‌فرمايد :

إِنِّي لَسْتُ فِي نَفْسِي بِفَوْقِ أَنْ أُخْطِىَ وَ لَا آمَنُ ذَاكَ مِنْ فِعْلِي إِلَّا أَنْ يَكْفِيَ اللَّهُ مِنْ نَفْسِي مَا هُوَ أَمْلَكُ بِهِ مِنِّي فَإِنَّمَا أَنَا وَ أَنْتُمْ عَبِيدٌ مَمْلُوكُونَ لِرَبٍّ لَا رَبَّ غَيْرُهُ.

 

من فراتر از آن نيستم كه خطا نكنم و فعل من ازآن در امان نيست مگر اين كه خداوند نفس مرا از آنچه او مالك تر از من به آن است حفظ كند زيرا كه من و شما بندگان و ملك پروردگارى هستيم كه جز او پروردگارى نيست.

با توجه به روايت قبلى روشن مى‌شود كه منظور آن حضرت ۷ اين نيست كه از امام ۷ خطا هم صادر مى‌شود و امام از آن در امان نيست، بلكه منظور حضرت اين است كه اين من خودم نيستم كه به خودى خود و بدون لطف و توجّه پروردگار از گناه پرهيز مى‌كنم و سهو و نسيان و خطا در من عارض نمى‌شود بلكه اگر خداى سبحانه لحظه‌اى مرا به خودم واگذارد من هم مانند شما انسان‌ها خطا مى‌كنم و مرتكب گناه مى‌شوم ولى خداى سبحانه عنايات خويش را از من برنمى‌دارد و من با توجه به كفايت او مى‌توانم، خطا نكنم و از سهو و نسيان در امان باشم. البته اين بدان معنا نيست آنان در اجتناب و امتناع از محارم الهى هيچ اختيارى نداشته باشند بلكه آنان در همان حال قدرت و توانايى بر هر دو طرف فعل و ترك را دارند ولى آن‌ها با لطف و عنايت خداى تعالى هميشه طرف خير را اختيار مى‌كنند.

و به همين جهت است كه در جاى ديگر عصمت خويش را به خداى سبحانه نسبت داده، مى‌فرمايد :

إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى طَهَّرَنَا وَ عَصَمَنَا وَ جَعَلَنَا شُهَدَاءَ عَلَى خَلْقِهِ وَ حُجَّتَهُ فِي أَرْضِه.

 

همانا خداوند متعال ما را پاكيزه كرده و معصوم گردانيده و گواهان بر خلق خويش گرفته و حجّت خود در زمين قرار داده است.

و امام رضا ۷ نيز در ادامه روايتى كه نقل كرديم، مى‌فرمايد :

يَخُصُّهُ اللَّهُ بِذَلِكَ لِيَكُونَ حُجَّتَهُ عَلَى عِبَادِهِ وَ شَاهِدَهُ عَلَى خَلْقِه.

 

خداوند امام را عصمت عطا كرده تا حجّت او بر بندگان و گواه او بر خلق‌اش باشد.

پس خداوند متعال است كه با اعطاى علم و دستگيرى از ايشان موجب مى‌شود آنان از گناه دورى كنند. روشن است آنان با داشتن اين علم از محارم الهى دورى كرده و به اختيار از آن اجتناب مى‌كنند.

۸ ـ ۲٫ ادله لزوم عصمت

۸ ـ ۲ ـ ۱٫ وجوب اطاعت مطلق

در مباحث پيشين گفتيم كه پيروى از امام به طور مطلق واجب، و اطاعت از او در حقيقت اطاعت از رسول و اطاعت از خداوند سبحانه است، و مخالفت با او نيز مخالفت با آن‌ها. با پذيرش اين مطلب چاره‌اى نيست جز اين‌كه بگوييم: امام بايد معصوم باشد. زيرا اگر امام معصوم نباشد و صدور گناه و عروض سهو و نسيان در او جايز باشد اطاعت او به طور مطلق نمى‌تواند واجب باشد. و نمى‌شود اطاعت او را به طور مطلق اطاعت خدا به شمار آورد. زيرا ممكن است به اشتباه يا از سر فراموشى يا لغزش يا خطا بلكه حتى به عمد مردم را به چيزى امر كند كه خداى تعالى از آن نهى فرموده است. اميرمؤمنان ۷ مى‌فرمايد :

إِنَّمَا الطَّاعَـةُ لِلَّهِ وَ لِرَسُولِـهِ ۶ وَ لِوُلَاةِ الْأَمْرِ وَ إِنَّمَا أَمَرَ اللَّهُ بِطَاعَةِ الرَّسُـولِ ۶ لِأَنَّهُ مَعْصُومٌ مُطَهَّرٌ لَا يَأْمُرُ بِمَعْصِيَتِه.

 

همانا پيروى تنها از آن خدا و رسولش ۶ و واليان امر است. و همانا خداوند امر به اطاعت رسول ۶ كرده زيرا كه او معصوم و پاكيزه است و به معصيت خدا امر نمى‌كند.

ايشان در جاى ديگر بيان مى‌كنند كه وظيفه مهمّ امام، اجراى احكام و اقامه حدود الهى است. پس چگونه ممكن است شخصى كه خود مرتكب گناه مى‌شود و حدّى به گردن دارد امام و شايسته اقامه حدود بر ديگران باشد؟

كِبَارُ حُدُودِ وَلَايَةِ الْإِمَامِ الْمَفْرُوضِ الطَّاعَةِ أَنْ يَعْلَمَ أَنَّهُ مَعْصُومٌ مِنَ الْخَطَاءِ وَ الزَّلَلِ وَ الْعَمْدِ وَ مِنَ الذُّنُوبِ كُلِّهَا صَغِيرِهَا وَ كَبِيرِهَا لَا يَزِلُّ وَ لَا يَخْطَأُ وَ لَا يَلْهُو بِشَيْءٍ مِنَ الْأُمُورِ الْمُوبِقَةِ لِلدِّينِ وَ لَا بِشَيْءٍ مِنَ الْمَلَاهِي… الْعِلَّةُ فِي وُجُوبِ الْعِصْمَةِ أَنَّهُ إِنْ لَمْ يَكُنْ مَعْصُوماً لَمْ يُوْمَنْ مِنْهُ أَنْ يَدْخُلَ فِي بَعْضِ مَا يَدْخُلُ فِيهِ النَّاسُ مِنِ ارْتِكَابِ الَْمحَارِم… إِذَا دَخَلَ فِي شَيْءٍ مِنَ الذُّنُوبِ احْتَاجَ إِلَى مَنْ يُقِيمُ عَلَيْهِ الْحُدُودَ الَّتِي فَرَضَهَا اللَّهُ وَ لَا يَجُوزُ أَنْ يَكُونَ إِمَاماً عَلَى النَّاسِ مُوَدِّياً لَهُمْ مَنْ يَكُونُ بِهَذِهِ الصِّفَةِ مِنِ ارْتِكَابِ الذُّنُوب.

 

وظايف بزرگ ولايت امام واجب الطاعة آن است كه اعتقاد داشته باشى كه او از خطا و لغزش و تعمّد و از گناهان صغيره و كبيره معصوم است و لغزش و خطا و لهو در هيچ امرى از امور تباه كننده دين بلكه هيچ لهوى در او نيست… علّت اين كه امام بايد معصوم باشد اين است كه اگر او معصوم نباشد مانند ديگر مردم از ورود در محارم در امان نخواهد بود… و در صورت ارتكاب محارم نياز به كسى خواهد داشت كه حدود واجب خدا را بر او جارى كند و چنين شخصى نمى‌تواند امام مردم و مبلّغِ خدا براى آن‌ها باشد.

پس با وجود اين آيا ممكن است، خداوند سبحانه با آن عظمت و علم و قدرت بى نهايت خويش چنين شخصى را به امامت و پيشوايى امت ـ در امور دين ـ برگزيند و از مردم بخواهد كه از او به طور مطلق پيروى كنند و اطاعت او را اطاعت خود به شمار آورد؟

۸ ـ ۲ ـ ۲٫ حجّت و شاهد بودن امام

دليل ديگر عصمت امام ۷ حجّت بودن او برخلق است. امام در تمام ابعاد حجّت خلق است. فعل و قول و تقرير امام از حجج شرعيه در احكام عملى مسلمانان به شمار مى‌آيد. پس اگر خطا و نسيان و لغزشى در او راه داشته باشد، چگونه مى‌توان فعل و قول و تقرير او را حجّت دانست. امام صادق ۷ مى‌فرمايد : خداى تعالى جز معصوم را حجّت بر خلق نمى‌كند.

وَ لَا يَخْتَارُ لِرِسَالَتِهِ وَ لَا يَصْطَفِي مِنْ عِبَادِهِ مَنْ يَعْلَمُ أَنَّهُ يَكْفُرُ بِهِ وَ يَعْبُدُ الشَّيْطَانَ دُونَهُ وَ لَا يَتَّخِذُ عَلَى خَلْقِهِ حُجَّةً إِلَّا مَعْصُوماً.

 

خداوند كسانى را كه مى‌داند كه به او كافر مى‌شوند و شيطان را بدون خدا عبادت مى‌كنند به رسالت خود از ميان بندگانش اختيار نمى‌كند و بر خلق خويش حجّتى غير معصوم نمى‌گيرد.

واميرمؤمنان ۷ حجّت بودن امام را متفرّع به عصمت و طهارت مى‌كند :

إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى طَهَّرَنَا وَ عَصَمَنَا وَ جَعَلَنَا شُهَدَاءَ عَلَى خَلْقِهِ وَ حُجَّتَهُ فِي أَرْضِه.

 

همانا خداى تعالى ما را پاكيزه كرده و معصوم گردانيده و گواهان بر خلق خويش قرار داده و حجّت خويش در روى زمين ساخته است.

پس كسى كه حجّت خدا و شاهد او بر خلقش باشد بايد از هر گونه گناه و لغزش در امان باشد. و حجّيت و شهادت با گناه و معصيت جمع نمى‌شود. بدين جهت است كه امام رضا ۷ وقتى امام را معصوم و مؤفق و مؤيد از ناحيه خدا و محفوظ از خطا و لغزش معرّفى مى‌كند، مى‌فرمايد :

يَخُصُّهُ اللَّهُ بِذَلِكَ لِيَكُونَ حُجَّتَهُ عَلَى عِبَادِهِ وَ شَاهِدَهُ عَلَى خَلْقِه.

 

خداى تعالى او را به اين ويژگى اختصاص داده است تا حجّت خدا بر بندگانش و گواه او بر خلقش باشد.

۸ ـ ۲ ـ ۳٫ حفظ دين و بيان احكام الهى بعد از پيامبر

گفتيم يكى از وظايف مهم امام حفظ دين الهى از تحريف و تغيير است. امام تنها كسى است كه بعد از پيامبر ۶ اين وظيفه مهم را به عهده دارد. زيرا او تنها كسى ا ست كه به همه ابعاد دين عالم و آگاه است. و علوم دين تنها به او ابلاغ شده است. بديهى است اين امر در صورتى تحقق پيدا مى‌كند كه وى از هرگونه گناه و زشتى پاك باشد. زيرا در غير اين صورت ممكن است او هم مانند برخى ديگر براى رسيدن به مطامع دنيوى دست به تحريف دين بزند و يا چيزى كه در آن نيست به آن بيفزايد.

۸ ـ ۲ ـ ۴٫ نفى امامت ظالم

آن گاه كه حضرت ابراهيم ۷ به مقام امامت رسيد، از خداوند سبحانه خواست كه عدّه‌اى از فرزندان او را هم به اين مقام نايل كند. خداوند متعال دعاى آن حضرت را اجابت فرمود؛ ولى آن را از ظالمان منتفى دانست.

(قالَ إِنِّي جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً قالَ وَمِنْ ذُرِّيَّتِـي قالَ لا يَنالُ عَهْدِي آلظّالِمِـينَ).

 

گفت همانا من تو را براى مردم امام كردم. گفت: از فرزندان‌ام. گفت : ستمكاران عهد مرا نايل نمى‌شوند.

امام رضا ۷ در تفسير اين آيه مى‌فرمايد :

فَأَبْطَلَتْ هَذِهِ الآْيَةُ إِمَامَةَ كُلِّ ظَالِمٍ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ وَ صَارَتْ فِي الصَّفْوَة.

 

اين آيه امامت همه ستمكاران را تا روز قيامت باطل كرده است و امامت در برگزيدگان مى‌باشد.

بدين ترتيب كسانى كه در طول عمر خويش مرتكب ظلم و ستمى مى‌شوند از رسيدن به اين مقام محرومند ممكن نيست كسى از ظلم و ستم محفوظ باشد مگر اين‌كه عصمت الهى شامل حال او گردد. زيرا ظلم و ستم انواع مختلف دارد. و آيه كريمه به اطلاق، هر نوع ظلم و ستمى را مانع امامت مى‌داند. يكى از ستم‌هاى بزرگ ستم به خداوند متعال است.

كسى كه عبوديت و بندگى او را به خوبى انجام ندهد و در عبادت آفريدگارش سستى و كوتاهى كند و يا در آن ريا ورزد و عبادتش شرك آلود باشد به خداوند متعال ستم روا داشته است. البته اين در حقيقت ستم به خويش است. خداى تعالى يكى از مواعظ لقمان به فرزندش را به اين صورت حكايت مى‌كند :

(يا بُـنَيَّ لا تُشْرِکْ بِاللّهِ إِنَّ آلشِرْکَ لَـظُلْمٌ عَظِـيمٌ).

 

اى فرزندم به خدا شرك نورز همانا شرك ستمى بزرگ است.

شرك انواع مختلف دارد: شرك در توحيد، شرك در عبادت و اطاعت. هر يك از اين انواع شرك از هر كس صادر شود ستم به خداست؛ و چنين شخصى شايسته مقام امامت نخواهد بود. امام معصوم در اين باره مى‌فرمايد :

مَنْ عَبَدَ صَنَماً أَوْ وَثَناً أَوْ مِثَالًا لَا يَكُونُ إِمَاما.

 

كسى كه پيكر يا بت يا مجسمه‌اى را عبادت كند امام نمى‌شود.

و رسول خدا ۶ نيز به اين مطلب اشاره كرده و مى‌گويد: خداوند متعال به حضرت ابراهيم۷ فرمود :

مَنْ سَجَدَ لِصَنَمٍ مِنْ دُونِي لَا أَجْعَلُهُ إِمَاماً أَبَداً وَ لَا يَصِحُّ أَنْ يَكُونَ إِمَاما.

 

كسى كه پيكرى را در كنار من عبادت كند او را به هيچ وجه امام نخواهم كرد و صحيح نيست كه امام شود.

در اين روايت تصريح شده است كه امامت بت پرست، صحيح نيست نه اين‌كه خداى تعالى او را به امامت اختيار نمى‌كند. يعنى چنين امرى به ضرورت عقل، كارى است قبيح كه خداوند متعال، هرگز چنين كارى را نمى‌كند. پس اصل اين امر صحيح نيست لذا نوبت به جعل و انتخاب خدا نمى‌رسد، تا سؤال شود كه آيا خدا چنين شخصى را به ا مامت انتخاب مى‌كند يا نه؟

پس در آيه شريفه تصريح شده است كه ظالم به هيچ وجه شايسته مقام امامت نيست. حال اگر مراد از ظلم هم به معناى وضع شىء در غير موضع خودش باشد چنانچه از روايات هم همين معنا استفاده مى‌شود پس هيچ كسى نمى‌تواند مدّعى مقام امامت باشد جز آنان كه خداى تعالى اين مقام را براى آن‌ها قرار دهد. زيرا هيچ كس به طور كامل از موضع و جايگاه امور اطلاع ندارد و تنها خداى تعالى كه خالق همه اشيا است به تمام خصوصيات و ويژگى‌هاى مخلوقات خويش به طور كامل آگاهى دارد پس تنها او مى‌داند كه چه كسى شايسته چنين مقامى است.

۸ ـ ۳٫ عصمت امام پيش از امامت

همه ادلّه‌اى كه براى عصمت امامان : ذكر گرديد جز دليل چهارم تنها عصمت امام را به هنگام امامتش اثبات مى‌كند و از اثبات عصمت پيش از امامت قاصر است. ولى دليل چهارم به خاطر توسّع و اطلاق آن شامل تمام دوران زندگى امام مى‌شود. بلكه ظهور آيه مباركه نسبت به زمان پيش از امامت روشن‌تر است. زيرا درست است كه علم الهى نسبت به پيش از امامت و بعد از آن فرقى نمى‌كند ولى از جهت اثباتى آنچه حجّت خداى تعالى را تمام مى‌كند عصمتى است كه پيش از امامت باشد. يعنى اگر كسى از روى عناد از خداى تعالى سؤال كند كه چرا فلانى را به امامت برگزيدى؟ خداى تعالى با بيان داشتن عصمت و طهارت او، چنين معاندى را مجاب مى‌كند.

۸ ـ ۴٫ رابطه علم و عصمت

علم و عصمت رابطه نزديكى دارند. ريشه اساسى عصمت را علم تشكيل مى‌دهد. انسان وقتى چيزى را به حقيقت و واقعيّت درك كند، كنه وجودى آن را بداند و تمام آثار و پيامدهاى آن را به عيان ببيند در مواجهه با آن با شناختى كه دارد از خود عكس العملى متناسب نشان مى‌دهد. ولى اگر چنين شناختى از شىء براى او نباشد ممكن است درباره آن دچار اشتباه شود و نسبت به او كارى انجام دهد كه موجب پشيمانى گردد. نسيان، غفلت، سهو و جهل و نادانى از ريشه‌هاى مهم معاصى و آلودگى‌ها به شمار مى‌آيد. ممكن است انسانى از روى غفلت و يا جهل و نادانى مرتكب شرب خمر شود و در اثر آن مهم ترين موهبت الهى يعنى عقل و هوشيارى خويش را از دست بدهد و دست به كارهايى بزند كه بعد از هوشيارى از خود شرم كند. در اين رابطه به بحث علم امام به واسطه روح القدس مراجعه شود.

چكيده درس هشتم

يكى ديگر از ويژگى‌هاى امامان : «عصمت» است. معصوم كسى است كه به واسطه خداوند متعال از همه محارم الهى و لغزش‌ها و خطاها امتناع مى‌كند.

اگر چه عصمت در ظاهر امر، فعل خود امام محسوب مى‌شود و آن‌ها با وجود اين‌كه مى‌توانند مرتكب گناه شوند به اختيار از آن امتناع مى‌كنند، ولى خداوند سبحانه نيز در تحقق عصمت امامان : نقش مهمى دارد تا جايى كه خود امامان : در بيشتر موارد عصمت خويش را به خداوند سبحانه اسناد داده‌اند.

يكى از ادّله لزوم عصمت، وجوب اطاعت از امام به طور مطلق است. خداوند متعال كسى را كه عصمت از گناه و خطا و سهو و نسيان نداشته باشد به هيچ وجه به مقام وجوب طاعت مطلق نايل نمى‌كند.

دليل دوم عصمت امام حجّت و شاهد بودن امام است. خداوند متعال تنها كسى را حجّت و شاهد خويش بر خلق مى‌كند كه از او خلافى سر نزند.

دليل سوم لزوم عصمت امام، حافظ و مبين دين بودن امام است. اگر امام از سهو و خطا و نسيان و عصيان محفوظ نباشد چگونه مى‌تواند دين خدا را از تحريف و تغيير نگه دارد و آن را همانطور كه هست به مردم بيان كند؟

دليل چهارم لزوم عصمت امام اين است كه خداوند سبحانه امامت را به طور مطلق از ظالم منتفى دانسته است. بنابراين كسى كه در طول عمر خويش حتى يك بار هم مرتكب ظلم و ستم گردد بديهى است كه نمى‌شود او را به اين مقام برگزيد.

از ميان ادلّه ذكر شده تنها دليل چهارم است كه شامل عصمت امام پيش از امامت هم مى‌شود.

علم و عصمت رابطه تنگاتنگى با هم دارند. و علم ريشه اساسى عصمت است.

 

 

 

 

 

 



 

 

 

 

 

ويژگيهاى امام (علم «۱»)

 

 

 

 

 

امام اعلم خلق است

الهام و إسماع

 

 

 

 

اشاره :

از دانشجو انتظار مى‌رود كه پس از مطالعه اين درس بتواند با استناد به آيات قرآن كريم و روايات معصومان : اعلم بودن امام از تمام خلق را اثبات كند و بداند كه الهام واسماع از راههاى انتقال علوم الاهى به امامان : است.

 

 

 

 

۹ ـ ۱٫ امام اعلم خلق است

گفتيم يكى از شؤون و وظايف مهمّ امام، حفظ دين الهى و اصلاح امور مردم است. بديهى است كه اين امر بدون آگاهى كامل از دين امكان‌پذير نيست. خداى تعالى مى‌فرمايد :

(أَفَمَنْ يَهْدِي إِلى الحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يَـتَّـبَعَ أَمَّنْ لايَـهِدِّي إِلّا أَنْ يُـهْدى).

 

آيا كسى كه به سوى حق هدايت مى‌كند سزاوار است كه پيروى شود يا كسى كه راه را بلد نيست مگر اين‌كه به راه هدايت شود.

پس كسى كه مردم را به دين الهى و هدايت و راه خدا مى‌خواند بايد پيش از هر چيز در اين زمينه‌ها آگاهى كافى و اطلاع كامل و جامع داشته باشد. و با آگاهى كامل مردم را به سوى چيزى كه تمام ابعاد و جوانب آن را كاملا مى‌داند، بخواند.

اميرمؤمنان ۷ سزاوارترين مردم را به سرپرستى امور انسان‌ها داناترين و قوى‌ترين آن‌ها دانسته، مى‌فرمايد :

أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ أَحَقَّ النَّاسِ بِهَذَا الْأَمْرِ أَقْوَاهُمْ عَلَيْهِ، وَ أَعْلَمُهُمْ بِأَمْرِ اللَّهِ فِيه.

 

اى مردم همانا سزاوارترين مردم به امامت قوى‌ترين آن‌ها به آن و داناترين آن‌ها به امر خدا درباره امامت است.

ايشان علم امام به امور مردم را لازم دانسته و در بيان علّت آن مى‌فرمايد:

وَ الْعِلَّةُ فِي أَنْ يَكُونَ أَعْلَمَ النَّاسِ أَنَّهُ إِنْ لَمْ يَكُنْ عَالِماً بِجَمِيعِ الْحَلَالِ وَ الْحَرَامِ وَ فُنُونِ الْعُلُومِ الَّتِي يَحْتَاجُ النَّاسُ إِلَيْهَا فِي أُمُورِ دِينِهِمْ وَ دُنْيَاهُمْ لَمْ يُوْمَنْ مِنْهُ أَنْ يُقَلِّبَ شَرَائِعَ اللَّهِ وَ أَحْكَامَهُ وَ حُدُودَهُ فَيَقْطَعَ مَنْ لَا يَجِبُ عَلَيْهِ الْقَطْعُ وَ يَقْتُلَ وَ يَصْلُبَ السَّارِقَ وَ يَحُدَّ وَ يَضْرِبَ الُْمحَارِب.

 

دليل اين كه امام بايد داناترين مردم باشد اين است كه اگر او عالم به همه حلال و حرام و رشته‌ها و علومى كه مردم در امور دين و دنيايشان به آن محتاجند، نباشد، ممكن است شرايع خدا و احكام و حدود خدا را بر عكس جارى كند جايى كه قطع واجب نيست قطع كندو سارق را بكشد يا به دار كشد و محارب را حد جارى كند و شلاق بزند.

كسى كه بر مسند رسول خدا ۶ مى‌نشيند و امامت مسلمانانى چون سلمان و ابوذر و مقداد را بر عهده مى‌گيرد و در برابر دانشمندانى قرار دارد كه از كرانه‌هاى جهان براى پرسش و گفت و گو به سوى او مى‌آيند و نيز دانايان اديان ديگر ـ كه اسلام دين آنان را نسخ كرده است ـ، چنين امامى علاوه بر اين كه بايد قدرت و احاطه مقابله و مناظره و پاسخ گويى به همه اين مخاطبان را دارا باشد بلكه بايد معصوم نيز باشد و اين همه ممكن نيست جز با شناخت كافى و وافى از همه امور و كنه اشيا، و عدم جهل نسبت به اين امور و نيز عدم سهو و نسيان و تاثير وسوسه شيطانى در او. امام رضا۷ مى‌فرمايد :

الْإِمَامُ الْمُطَهَّرُ مِنَ الذُّنُوبِ وَ الْمُبَرَّأُ عَنِ الْعُيُوبِ الَْمخْصُوصُ بِالْعِلْم.

 

امام از گناهان پاكيزه و از عيوب مبرّاست و علم به او اختصاص دارد.

و در قسمت ديگر اين روايت مى‌فرمايد :

الْإِمَامُ عَالِمٌ لَا يَجْهَلُ وَ رَاعٍ لَا يَنْكُلُ مَعْدِنُ الْقُدْسِ وَ الطَّهَارَةِ وَ النُّسُكِ وَ الزَّهَادَةِ وَ الْعِلْمِ وَ الْعِبَادَةِ….

إِنَّ الْأَنْبِيَاءَ وَ الْأَئِمَّةَ : يُوَفِّقُهُمُ اللَّهُ وَ يُوْتِيهِمْ مِنْ مَخْزُونِ عِلْمِهِ وَ حِكَمِهِ مَا لَا يُوْتِيهِ غَيْرَهُمْ فَيَكُونُ عِلْمُهُمْ فَوْقَ عِلْمِ أَهْلِ الزَّمَان….

إِنَّ الْعَبْدَ إِذَا اخْتَارَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لِأُمُورِ عِبَادِهِ شَرَحَ صَدْرَهُ لِذَلِكَ وَ أَوْدَعَ قَلْبَهُ يَنَابِيعَ الْحِكْمَةِ وَ أَلْهَمَهُ الْعِلْمَ إِلْهَاماً فَلَمْ يَعْيَ بَعْدَهُ بِجَوَابٍ وَ لَا يُحَيَّرُ فِيهِ عَنِ الصَّوَابِ.

 

امام عالمى است كه جهل در اوراه ندارد و نگهبانى است كه سستى ندارد.معدن قدس و پاكى و عبادت و زهد و علم و عبادت است… همانا پيامبران وامامان : را خداى تعالى موفق كرده و از علم و حكمت مخزون خويش به چيزى را كه به ديگران نداده به آن‌ها عطا كرده است. پس علم آنان فراتر از علم اهل زمانشان است… همانا بنده‌اى كه خداوند براى امور بندگانش بر مى‌گزيند سينه او را براى اين امر فراخ مى‌كند و در قلب او چشمه‌هاى حكمت را جارى مى‌سازد و علم را به او الهام مى‌كند كه در جواب هيچ سؤالى نمى‌ماند و از صواب در آن در حيرت نمى‌افتد.

پس از نظر مكتب اهل بيت : امام بايد داراى اين خصوصيت و ويژگى علمى در ميان مردم باشد.

اين علم به صورتى نيست كه امامان از معلّمان ديگر ياد بگيرند بلكه چنان كه امام رضا ۷ تصريح فرمود: خداوند متعال وقتى كسى را به امامت برمى‌گزيند چشمه‌هاى حكمت را در دل او به وديعه مى‌گذارد و علم را به او الهام مى‌كند تا در جواب هيچ سؤالى دچار مشكل نشود و از راه حق و صواب دور نگردد و ترديد و تحيّر در او راه نيابد.

اين حكم بديهى عقل است كه با وجود عالم نبايد ولايت و سرپرستى نادان و ناآگاه را پذيرفت. بنابراين وظيفه خردمندان است كه وقتى ديدند كسى كه سرپرستى امور آنان را به عهده گرفته از علم كافى برخوردار نيست ولايت وى را به هيچ وجه نپذيرند و جز از سر ناچارى از او تبعيت نكنند بلكه حقيقتاً در قلب خويش به امامت كسى معتقد شوند كه از سوى خداى تعالى نصب شده و عالم و كاردان است. پروردگار عالم از حضرت ابراهيم ۷ نقل مى‌كند كه به پدر خويش گفت :

(يا أَبَتِ إِنِّي قَدْ جاءَنِي مِنَ آلعِلْمِ ما لَمْ يَأْتِکَ فَاتَّبِعْنِي أَهْدِکَ صِراطاً سَوِيّاً).

 

اى پدرم همانا مرا چيزى از علم رسيده است كه به تو نرسيده پس از من پيروى كن تا به راه راست هدايتت كنم.

پس هيچگاه عاقل و خردمند، عالمِ عامل را گذاشته دنبال نادان و جاهل نمى‌رود. و هرگز انسان خردپيشه و با شعور، معصوم و پاك و سرچشمه قدس و طهارت را گذاشته دنبال گناهكار و آلوده نمى‌رود. با اين وجود چگونه ممكن است خداوند متعال كه خالق عقل و عاقل است دانا را گذاشته نادان را براى سرپرستى امور مردم قرار دهد؟! روشن است كه خداوند راضى هم نمى‌شود كه مردم عالم را گذاشته از نادان پيروى كنند. امام باقر ۷ نيز درباره نسبت وجوب الطاعة بودن امام و علم او مى‌فرمايد :

اللَّهُ أَجَلُّ وَ أَعَزُّ وَ أَكْرَمُ مِنْ أَنْ يَفْرِضَ طَاعَةَ عَبْدٍ يَحْجُبُ عَنْهُ عِلْمَ سَمَائِهِ وَ أَرْضِهِ ثُمَّ قَالَ لَا يَحْجُبُ ذَلِكَ عَنْهُ.

 

خداوند بزرگتر و عزيزتر و گرامى‌تر از آن است كه پيروى بنده‌اى را واجب كند و علم آسمان و زمين‌اش را از او دريغ دارد. سپس فرمود: خدا او را از اين دانش محجوب نمى‌كند.

پس معلوم است امام عالم به دين الهى و عالم به تمام امور مردم است و بايد باشد. بلكه چون امام حجّت بر همه خلق است ـ اعم از فرشتگان و جنّيان و حيوانات و آسمان‌ها و زمين ـ پس بايد به تمام نظام امور آن‌ها عالم و آگاه باشد. حال براى اثبات اين مطالب در مورد امامان معصوم : به صورت فشرده به جهات علوم آنان اشاره مى‌كنيم.

۹ ـ ۲٫ الهام و إسماع

امامان معصوم : چون از ناحيه خداوند سبحانه انتخاب و به مقام امامت منصوب شده‌اند، هميشه مورد توجه خاصّ الاهى قرار مى‌گيرند. و چنان كه گفتيم خداوند متعال چشمه‌هاى حكمت را در دل آن‌ها مى‌جوشاند و علم و احاطه شهودى را با الهام به آنان القا مى‌كند.

همان طور كه در كتاب «نبوت و رسالت» گذشت، وحى انواع و اقسام فراوانى دارد. يك نوع از آن، وحى رسالت و نبوّت است كه اختصاص به پيامبران و رسولان دارد. بنابراين منافات ندارد كه الهام نسبت به امامان معصوم : و مؤمنان محدّث، هم نوعى از وحى به معناى لغوى آن باشد.

چون امام از ناحيه خداوند سبحانه داراى «روح القدس» شده است به واسطه آن تشخيص مى‌دهد كه آنچه به او القا شده، از سوى خداوند سبحانه است و هيچ گونه شك و ترديدى در اين امر به خود راه نمى‌دهد.

از امام صادق ۷ سؤال شد كه وقتى امام مورد سؤال قرار مى‌گيرد چگونه به سرعت جواب آن را مى‌دهد؛ حضرت فرمود:

إِلْهَامٌ أَوْ إِسْمَاعٌ وَ رُبَّمَا كَانَا جَمِيعاً.

 

به قلب او انداخته مى‌شود يا به گوش او خوانده مى‌شود و در برخى موارد هر دو جمع مى‌شود.

پس معلوم مى‌شود «اسماع» در روايت غير از «الهام» است. توضيح اين دو واژه در روايت ديگر بيان شده است. امام صادق ۷ مى‌فرمايد :

أَمَّا الْغَابِرُ فَمَا تَقَدَّمَ مِنْ عِلْمِنَا وَ أَمَّا الْمَزْبُورُ فَمَا يَأْتِينَا وَ أَمَّا النَّكْتُ فِي الْقُلُوبِ فَإِلْهَامٌ وَ أَمَّا النَّقْرُ فِي الْأَسْمَاعِ فَأَمْرُ الْمَلَكِ.

 

اما «غابر» علم گذشته ما است و مزبور علمى است كه مى‌آيد امّا انداختن در قلب الهام است، اما كوبيدن در پرده گوش امر فرشته است.

ماضى و غابر در لغت هر دو به معناى گذشته‌اند. ولى غابر علاوه بر معناى گذشته به معناى باقى هم آمده است. ابن منظور مى‌گويد :

الغابر: الباقى، و الغابر: الماضى و هو من الأضداد.

 

مزبور در لغت به معناى مكتوب آمده است. ابن منظور مى‌گويد:

زَبَرَ الكتاب، يَزْبُرُه، و يَزْبِرُه زبرآ: كتبه.

 

در روايت ديگرى با اندكى اختلاف اين سه جهت بيان شده است :

مَبْلَغُ عِلْمِنَا عَلَى ثَلَاثَةِ وُجُوهٍ: مَاضٍ وَ غَابِرٍ وَ حَادِثٍ؛ فَأَمَّا الْمَاضِي فَمُفَسَّرٌ وَ أَمَّا الْغَابِرُ فَمَزْبُورٌ وَ أَمَّا الْحَادِثُ فَقَذْفٌ فِي الْقُلُوبِ وَ نَقْرٌ فِي الْأَسْمَاعِ وَ هُوَ أَفْضَلُ عِلْمِنَا وَ لَا نَبِيَّ بَعْدَ نَبِيِّنَا.

 

علم به سه وجه به ما مى‌رسد: ماضى، آينده و حادث. امّا ماضى علم تفسير شده است و امّا آينده نوشته شده است و امّا حادث در دل انداخته مى‌شود يا در گوش كوبيده مى‌شود و آن بهترين علم ما است و پيامبرى بعد از پيامبر ما وجود ندارد.

و در حديث سوم مى‌فرمايد :

أَمَّا الْغَابِرُ فَالْعِلْمُ بِمَا يَكُونُ وَ أَمَّا الْمَزْبُورُ فَالْعِلْمُ بِمَا كَانَ وَ أَمَّا النَّكْتُ فِي الْقُلُوبِ فَهُوَ الْإِلْهَامُ وَ أَمَّا النَّقْرُ فِي الْأَسْمَاعِ فَحَدِيثُ الْمَلَائِكَةِ نَسْمَعُ كَلَامَهُمْ وَ لَا نَرَى أَشْخَاصَهُم.

 

امّا «غابر» پس علم به آينده و «مزبور» علم به آنچه انجام گرفته و امّا انداختن در قلب‌ها الهام است و كوبيدن در پرده گوش تحديث فرشتگان است كه ما كلام آن‌ها را مى‌شنويم و خود آن‌ها را نمى‌بينيم.

با توجه به اين سه حديث روشن مى‌شود كه علم گذشته و آينده براى امامان معصوم : مكتوب شده است. و آنان با توجه به نوشته‌ها از گذشته و آينده خبر مى‌دهند.

البته در حديث اوّل گذشته را مكتوب نمى‌دانست بلكه با تعبير «مفسَّر» از آن ياد كرد. ولى در حديث سوم تصريح كرد كه علم گذشته «مكتوب» است. بنابراين منافاتى ندارد كه هر دو مكتوب بوده باشد و امامان : با توجّه به آن از گذشته و آينده خبر مى‌دهند.

جهت حل اين مشكل توجه به اين نكته ضرورى است كه هر آينده‌اى به تدريج به گذشته تبديل مى‌شود. و معلوم است در كتابى كه به اين صورت امام دارد هم گذشته و هم آينده است. و ممكن است اختلاف در نحوه مطالعه اين دو مورد بوده باشد كه امور گذشته به خاطر اين‌كه تحقق يافته‌اند پس هيچ گونه اجمال و ابهامى درباره آن وجود نداشته لذا از آن تعبير به مفسّر كرده است ولى آينده چون فعلاً تحقق پيدا نكرده است، ممكن است اجمال و ابهامى در آن وجود داشته باشد. اين امر با توجه به جهت سوّم روشن‌تر مى‌شود.

جهت سوم علم امام كه در اين روايات بدان تصريح شده است؛ علومى است كه در حال حاضر حادث مى‌شود. يعنى علومى است كه به اين صورت در جايى مكتوب نبوده است. و آن هم بنا بر تصريح روايات دو صورت دارد: يكى به صورت الهام در دل امام القا مى‌شود و دوم به صورت شنواندن، كه فرشته در گوش امام چيزى را مى‌خواند و امام آن را مى‌شنود ولى خود فرشته را نمى‌بيند. همان گونه كه در حديث اوّل مشاهده مى‌شود، امام درباره اين نوع علم و آگاهى به دو نكته اشاره مى‌كند: اوّل اين‌كه جهت سوم از علوم آنان بهترين نوع علم آن‌هاست. دوم اين‌كه اين نوع الهام و اسماع غير از الهام و اسماع نبوت و رسالت است كه از آن بيشتر به وحى تعبير مى‌شود.

پس اين جهت از علم ائمه : ـ چنان كه از اين احاديث استفاده مى‌شود ـ مكتوب نيست.

البته با توجه به روايات و آيات فراوانى كه درباره كتاب مبين و عرش و كرسى و لوح محفوظ آمده است، مى‌شود گفت كه اين قسم از علوم هم به صورت جمعى و اجمالى نوشته شده است ولى تفصيل آن به الهام و اسماع براى امام بيان مى‌شود.

چكيده درس نهم

 امام بايد به همه امور مخلوقات ـ امور دينى و دنيوى آنان ـ عالم و آگاه باشد. زيرا او همانطور كه حجّت بر انسان‌هاست حجّت بر همه موجودات اعم از فرشتگان و جنّيان و حيوانات و آسمان‌ها و زمين نيز هست. و همانطور كه اطاعتش بر انسان‌ها واجب است بر همه موجودات نيز لازم است.

 به حكم بداهت عقل با وجود عالم، اطاعت از غير عالم به هيچ وجه صحيح و معقول نيست و هيچ خردمندى هرگز غير عالم را بر عالم مقدّم نمى‌كند.

 يكى از جهات علوم امامان اهل بيت : ـ كه در روايات مورد بحث قرار گرفته ـ علم به گذشته و آينده است.

 علومى هم به الهام و القاى درونى يا به شنيدن صداى فرشته براى امامان :حادث مى‌شود.

 علم حادث غير از وحى نبوت و رسالت است كه اختصاص به پيامبران و رسولان دارد.

 

 

 

 

 

 



 

 

 

 

 

ويژگيهاى امام (علم «۲»)

 

 

 

 

 

 علم قرآن

 روح القدس

 

 

 

 

اشاره :

انتظار آن است كه دانشجو با مطالعه اين درس از اهميت قرآن به عنوان مهمترين منبع علم امامان : آگاه شود و در مورد روح القدس به عنوان روح اختصاصى پيامبران و امامان : اطلاعاتى كسب كند.

 

 

 

 

۱۰ ـ ۱٫ علم قرآن

پيش از آن‌كه عالم بودن امام ۷ به علوم قرآن را مورد بحث قرار دهيم، لازم است محدوده علوم قرآن را تا اندازه‌اى كه در قرآن و روايات بيان شده است بيان كنيم تا روشن شود وقتى مى‌گوييم امام حامل علوم قرآن است يعنى چه؟

يكى از جهات علوم قرآن بلكه مهم‌ترين آن‌ها اين است كه انسان را به خداى سبحانه ـ يعنى به كسى‌كه ذات انسان وعلم و قدرت و حيات و زندگى‌اش از اوست ـ هدايت مى‌كند. عظمت و بزرگى خداوند را به انسان يادآورى مى‌كند، مهربانى و محبّت و عطوفت او را به خوبى براى انسان روشن مى‌سازد. راه‌هاى هدايت به سوى او را براى انسان باز مى‌كند و از او مى‌خواهد تنها در راه خداى سبحانه قدم بردارد و از او به هيچ وجه منحرف نشود. قرآن خودش را اينگونه معرّفى مى‌كند:

(لَوْ أَنْزَلْنا هـذا آلقُرْآنَ عَلى جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيَةِ اللّهِ).

 

اگر اين قرآن را به كوهى استوار و محكم نازل مى‌كرديم، آن را از بيم و خوف خداوند فروتن و شكافته مى‌ديدى.

پس چرا انسان با خواندن قرآن و با يادآورى خالق خويش احساس كوچكى و ترس و بيم نكند؟

(آللّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الحَدِيثِ كِتاباً مُتَشابِهاً مَثانِيَ تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ آلَّذِينَ يَخَشَوْنَ رَبَّهُمْ).

 

خداوند بهترين حديث را فرو فرستاد كتابى شبيه هم و مكرّر، آنان كه از پروردگارشان بيم دارند پوست تنشان مى‌لرزد.

خداترسان با شنيدن آيات قرآنى دل‌هايشان خاشع مى‌شود و پوست تنشان مى‌لرزد. و با خواندن قرآن به ايمانشان افزوده مى‌شود :

(إِنَّما آلمُـؤْمِنُونَ آلَّذِينَ إِذا ذُكِرَ اللّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَإِذا تُلِـيَتْ عَلَيْهِمْ آياتُهُ زادَتْهُمْ إِيماناً* وَعلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ).

 

همانا مومنين كسانى هستند كه وقتى خدا ياد مى‌شود دلهايشان ترسان مى‌شود و آنگاه كه آيات خداوند بر آنان تلاوت شود بر ايمانشان افزوده مى‌شود و به خدايشان توكّل مى‌كنند.

قرآن انسان‌ها را موعظه مى‌كند و پند مى‌دهد. براى آن‌ها هدايت و رحمت مى‌آورد و امراض قلبى را شفا مى‌بخشد، بلكه در قرآن شفاى هر دردى را مى‌توان يافت:

(يا أَيُّها النّاسُ قَدْ جاءَتْكُمْ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَشِفاءٌ لِما فِي الصُّدُورِ وَهُدىً وَرَحْمَةٌ لِلْمُـؤْمِنِـينَ).

 

اى مردم از سوى پروردگارتان موعظه و شفاى دلها و هدايت و رحمت براى مؤمنين آمده است.

(نُنَـزِّلُ مِنَ آلقُرآنِ ما هُـوَ شِفاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُـؤْمِنِـينَ).

 

از قرآن آنچه شفا و رحمت براى مؤمنين است نازل مى‌كنيم.

آنان كه ايمان آورده و در ايمانشان استوار باقى ماندند قرآن برايشان آرامش مى‌بخشد. در آيه‌اى ديگر به جهت ديگرى از علوم قرآن اشاره مى‌كند و مى‌گويد با اين قرآن مى‌توان مرده‌ها را زنده كرد، زمين را در نورديد و كوه‌ها را به حركت در آورد :

(وَلَوْ أنَّ قُرآناً سُـيِّرَتْ بِهِ آلجِبالُ أَوْ قُـطِّعَتْ بِهِ الأَرضُ أَوْ كُلِّمَ بِهِ المَوْتى بَلْ لِلّهِ الأَمرُ جَمِـيعاً).

 

و اگر به وسيله قرآن كوهها سير كند و زمين قطعه قطعه شود يامردگان به سخن در آيند بلكه هه امر از آنِ خداست.

اين بدان جهت است كه در قرآن همه چيز بيان شده است :

(وَنَزَّلْنا عَلَيْکَ الكِتابَ تِـبْياناً لِكُلِّ شَيءٍ وَهُدىً وَرَحْمَةً وَبُشْرى لِلْمُسْلِمِـينَ).

 

و كتاب را براى تو نازل كرديم كه بيان براى هر چيزى و هدايت و رحمت و بشارت براى مسلمانان است.

تمام علوم قرآن تنها به پيامبر گرامى اسلام ۶ داده شده است و از او به‌اميرمؤمنان و أئمّه معصومين : رسيده است. امام باقر ۷ مى‌فرمايد :

مَا يَسْتَطِيعُ أَحَدٌ أَنْ يَدَّعِيَ أَنَّ عِنْدَهُ جَمِيعَ الْقُرْآنِ كُلِّهِ ظَاهِرِهِ وَ بَاطِنِهِ غَيْرُ الْأَوْصِيَاءِ .

 

احدى نمى‌تواند ادعا كند كه همه قرآن ظاهر و باطنش نزد اوست مگر اوصياى الهى.

و امام صادق ۷ مى‌فرمايد كه من كتاب خدا را از اوّل تا آخرش مى‌دانم گويا كه همه‌اش در كف دستم است.

وَ اللَّهِ إِنِّي لَأَعْلَمُ كِتَابَ اللَّهِ مِنْ أَوَّلِهِ إِلَى آخِرِهِ كَأَنَّهُ فِي كَفِّي؛ فِيهِ خَبَرُ السَّمَاءِ وَ خَبَرُ الْأَرْضِ وَ خَبَرُ مَا كَانَ وَ خَبَرُ مَا هُوَ كَائِنٌ، قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِيهِ تِبْيَانُ كُلِّ شَيْءٍ.

 

سوگند به خدا همانا من كتاب خدا را از اوّل تا آخرش مى‌دانم به گونه‌اى كه در كف دستم است. در آن خبر آسمان و خبر زمين و خبر گذشته و جز آينده وجود دارد خداوند مى‌فرمايد: در آن بيان هر چيزى است.

امام موسى بن جعفر ۷ تصريح مى‌كند قرآنى كه با آن كوه‌ها به حركت در مى‌آيد و با مردگان سخن گفته مى‌شود، علم آن نزد ما است. خداوند قرآن را ـ كه بيان همه چيز در آن است ـ به ما تعليم فرموده است :

وَ إِنَّ اللَّهَ يَقُولُ فِي كِتَابِهِ: (وَ لَوْ أَنَّ قُرْآناً سُيِّرَتْ…) وَقَدْ وَرِثْنَا نَحْنُ هَذَا الْقُرْآنَ الَّذِي فِيهِ مَا تُسَيَّرُ بِهِ الْجِبَالُ وَ تُقَطَّعُ بِهِ الْبُلْدَانُ وَ تُحْيَا بِهِ الْمَوْتَى…. إِنَّ اللَّهَ يَقُولُ (وَ ما مِنْ غائِبَةٍ فِي السَّماءِ وَ الْأَرْضِ إِلّا فِي كِتابٍ مُبِينٍ)

 

ثُمَّ قَالَ: (ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتابَ الَّذِينَ اصْطَفَيْنا مِنْ عِبادِنا) فَنَحْنُ الَّذِينَ

اصْطَفَانَا اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ أَوْرَثَنَا هَذَا الَّذِي فِيهِ تِبْيَانُ كُلِّ شَيْءٍ.

 

و همانا خداوند در كتاب خويش مى‌فرمايد: «و اگر قرآن به وسيله آن سير كند…»و ما و وارث اين قرآن هستيم كه به وسيله آن كوهها به حركت در مى‌آيد و شهرها به وسيله آن قطع مى‌شود و مردگان به آن زنده مى‌شوند… همانا خداى تعالى مى‌فرمايد: «هيچ پنهانى در آسمان و زمين نيست جز اين‌كه در كتاب مبين وجود دارد» سپس مى‌فرمايد: «سپس كتاب را به ارث گذاشتيم نزد برگزيدگان از بندگانمان» ما هستيم آنان كه خداوند متعال برگزيده است و ما وارث اين كتابى هستيم كه در آن بيان هر چيزى هست.

پس علم گذشته و آينده و علم همه چيز در قرآن وجود دارد. و امام حامل اين علوم است. به خاطر همين است كه حجّت همه خلايق و شاهد بر خلق است. و به همين جهت است كه امام پيشواى همه عالميان است. و چون قرآن شفاى همه امراض است، پس امام طبيب همه نفوس است. و از آن‌جا كه قرآن هدايتگر و روشن كننده و يادآور خداست؛ پس ائمّه عليهم السلام با داشتن علوم قر آن هميشه به ياد خدايند و از او غفلت نمى‌كنند، چون هميشه با قرآن‌اند.

۱۰ ـ ۲٫ روح القدس

شيعه معتقد است كه پيامبران و ائمّه : با «روح القدس» مورد تأييد الهى قرار مى‌گيرند و بدين وسيله از خطا و لغزش و غفلت محفوظ مى‌شوند. امام صادق ۷ مى‌فرمايد :

وَ رُوحَ الْقُدُسِ فَبِهِ حَمَلَ النُّبُوَّةَ فَإِذَا قُبِضَ النَّبِيُّ ۶ انْتَقَلَ رُوحُ الْقُدُسِ فَصَارَ إِلَى الْإِمَامِ وَ رُوحُ الْقُدُسِ لَا يَنَامُ وَ لَا يَغْفُلُ وَ لَا يَلْهُو وَ لَا يَزْهُو.

 

و با روح قدس نبوت را حامل مى‌شود. پس آنگاه كه پيامبر ۶ قبض مى‌شود روح القدس به امام منتقل مى‌شود. روح القدس نمى‌خوابد، غفلت نمى‌كند و لهو و سهو ندارد.

پس معصوم با وجود چنين «روحى» است كه از خطا و لغزش و غفلت مصون مى‌ماند. و با وجود آن است كه پيامبر۶ نبوت را تحمّل مى‌كند و امام، امامت را. در حديثى ديگر تصريح مى‌كند كه امام به واسطه آن تمام آنچه در زمين و آسمان‌هاست مى‌شناسد.

امام باقر ۷ مى‌فرمايد :

فَبِرُوحِ الْقُدُسِ يَا جَابِرُ عَرَفُوا مَا تَحْتَ الْعَرْشِ إِلَى مَا تَحْتَ الثَّرَى .

 

اى جابر به روح قدس، امام تمام آنچه از زير عرش تا زير خاك است، مى‌شناسد.

و در حديثى ديگر درباره شناخت امام به واسطه «روح القدس» مى‌فرمايد :

رُوحُ الْقُدُسِ ثَابِتٌ يَرَى بِهِ مَا فِي شَرْقِ الْأَرْضِ وَ غَرْبِهَا وَ بَرِّهَا وَ بَحْرِهَا قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ يَتَنَاوَلُ الْإِمَامُ مَا بِبَغْدَادَ بِيَدِهِ قَالَ نَعَمْ وَ مَا دُونَ الْعَرْشِ.

 

روح قدس ثابت است به وسيله آن همه آنچه در شرق و غرب و خشكى و دريا است مى‌بيند. گفتم: فدايت شوم: امام مى‌تواند آنچه در بغداد است بردارد؟ فرمود: آرى مى‌تواند آنچه را زير عرش قرار دارد بردارد.

بنابراين پيامبر و امام : نه تنها به واسطه چنين «روحى» داراى علم و معرفت مى‌شود بلكه مى‌تواند همه آنچه را كه تحت عرش قرار دارد، حاضر كند.

برخى از اين روايات دلالت دارد كه امام وقتى به امامت مى‌رسد حامل «روح القدس» مى‌شود ولى از برخى ديگر استفاده مى‌شود كه امام پيش از امامت هم داراى چنين «روحى» است. در حديثى از امام صادق۷ سؤال مى‌شود كه پيامبر ۶ وقتى‌اميرمؤمنان ۷ را به يمن فرستاد تا ميان آن‌ها قضاوت كند،آن حضرت ۷ درباره قضاوت‌هاى خويش مى‌فرمايد: با هيچ قضيه‌اى مواجه نشدم جز اين‌كه به حكم داود و حكم رسول خدا ۶ درباره آن قضاوت كردم. سؤال اين است، اين مدعا در حالى كه قرآن كاملا نازل نشده بود، چگونه ممكن است؟

كَيْفَ ذَاكَ وَ لَمْ يَكُنْ أُنْزِلَ الْقُرْآنُ كُلُّهُ وَ قَدْ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ ۶ غَائِباً عَنْهُ؟

فَقَالَ: تَتَلَقَّاهُ بِهِ رُوحُ الْقُدُسِ.

 

چگونه اين امر ممكن است در حالى كه همه قرآن نازل نشده بود و رسول خدا ۶ كنار او نبود؟ فرمود: روح قدس به او مى‌رساند.

نكته ديگرى كه از اين روايات برداشت مى‌شود اين است كه از ظاهر برخى روايات استفاده مى‌شود كه اين «روح» هميشه همراه امام است و از او غايب نمى‌شود. زيرا تعبير به عدم غفلت و عدم سهو و نسيان را امام به واسطه آن پيدا مى‌كند. و در روايتى ديگر آمده است كه «روح القدس ثابت يرى به ما شرق الأرض و غربها…». با توجه به رواياتى كه درباره روح القدس آمده است، مى‌توان گفت كه «روح القدس» دو اطلاق و دو معنا دارد. در يك اطلاق مراد از آن مرحله‌اى از علم است كه به پيامبر و امام داده مى‌شود. و در اطلاق دوم به معناى ملك و فرشته‌اى است كه امورى را به امام القا مى‌كند.

در اطلاق «روح القدس» به فرشته وحى جاى هيچ گونه شك و ترديد نيست؛ زيرا قرآن كريم نسبت به جبرئيل۷ مى‌فرمايد :

(وَإِذا بَدَّلْنا آيَةً مَكانَ آيَةٍ وَاللّهُ أَعْلَمُ بِما يُنَـزِّلُ… قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ آلقُدُسِ مِنْ رَبِّکَ بِالحَقِّ لِيُثَبِّتَ الَّذِينَ آمَنُوا).

 

و آنگاه كه آيه‌اى را جاى آيه‌اى ديگر تبديل مى‌كنيم و خدا آگاهتر است به آنچه نازل مى‌كند… بگو روح قدس آن را از سوى پروردگارت به حق نازل كرده است يا مومنين را تثبيت كند.

همچنين از برخى روايات به روشنى استفاده مى‌شود كه «روح» به مرحله‌اى از علم نيز اطلاق مى‌شود؛ امام رضا۷ مى‌فرمايد :

إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَيَّدَنَا بِرُوحٍ مِنْهُ مُقَدَّسَةٍ مُطَهَّرَةٍ لَيْسَتْ بِمَلَكٍ لَمْ تَكُنْ مَعَ أَحَدٍ مِمَّنْ مَضَى إِلَّا مَعَ رَسُولِ اللَّهِ ۶ وَ هِيَ مَعَ الْأَئِمَّةِ مِنَّا تُسَدِّدُهُمْ وَ تُوَفِّقُهُمْ وَ هُوَ عَمُودٌ مِنْ نُورٍ بَيْنَنَا وَ بَيْنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَل …»

 

همانا خداى عزوجلّ ما را با روحى كه مقدس و مطهّر است تاييد كرده است كه فرشته نيست با احدى از سابقين نبود جز با رسول خدا ۶٫ و آن با امامان از ما هست آن‌ها را تسديد و موفّق مى‌كند. و آن عمودى از نور بين ما و بين خداى عزوجل است.

البته نكته‌اى كه در اين حديث است، اين است كه در آن به وجود «روح القدس» تصريح نشده است. بنابراين ممكن است گفته شود مراد از «روح منه» غير از «روح القدس» است. ولى اگر حصر در رواياتى كه مى‌گويد امام و پيامبر پنج روح دارند : روح القدس و روح الايمان و روح الحياة و روح القوّة و روح الشهوة، پذيرفته شود

مراد از اين روح هم «روح القدس» خواهد بود. ولى چون «روح القدس» در اين روايات منحصر در همه انبيا و امامان : است؛ پس با روايتى كه مى‌گويد روحى با پيامبر خاتم و ائمّه اهل بيت: همراه است منافاتى ندارد و معلوم است كه مراد از آن غير از «روح القدس» بايد باشد. اضافه بر اين‌كه تعابير ديگرى هم در مورد اين روح در روايات آمده است از جمله «خلق أعظم من جبرئيل و ميكائيل» كه صريح

است در اين‌كه غير از جبرئيل است.

چكيده درس دهم

 يكى از جهات علم امام، قرآن است. در قرآن علم گذشته و آينده و علم همه چيز وجود دارد.

 امام حامل همه علوم قرآن است.

 به وسيله علوم قرآن مى‌توان مردگان را زنده كرد، كوه‌ها را به حركت درآورد، زمين را درنورديد، همه امراض جسمى و روحى را شفا داد، مردم را هدايت كرد و خدا را به آن‌ها يادآورى نمود.

 يكى ديگر از جهات علم امام «روح القدس» است كه امام به وسيله آن از پايين‌ترين نقطه زمين تا بالاترين قسمت عرش، آگاهى دارد بلكه هر چه در اين محدوده است امام مى‌تواند احضار كند.

 «روح القدس» در روايات دو اطلاق و دو معنا دارد: گاه مراد از آن جبرئيل است و گاهى مرحله‌اى از علم الاهى است كه در برخى روايات از آن به عمود نور تعبير شده است و در برخى ديگر به معناى مخلوقى برتر از جبرئيل و ميكائيل.

 ممكن است گفته شود كه مراد از اين روح، غير از روح القدس باشد كه در يك اطلاق به معناى جبرئيل است. زيرا اين روح تنها با ائمّه و پيامبر خاتم ۶ هست نه با همه پيامبران :.

 

 

 

 

 



 

 

 

 

ويژگيهاى امام (علم «۳»)

 

 

 اسم اعظم

 مصحف حضرت فاطمه ۳

 جفر و جامعه

 اصول و كليّات علم

 مواريث پيامبران

 علم مبذول

 

 

 

 

اشاره :

از دانشجو انتظار مى‌رود كه پس از مطالعه اين درس با برخى از منابع علم امامان : آشنا شود. و بداند كه گسترده علم امامان با توجه به منابع الاهى علوم ايشان بسيار فراتر از درك انسان عادى است.

 

 

 

 

۱۱ ـ ۱٫ اسم اعظم

اسم اعظم از هفتاد و سه حرف تشكيل يافته است. خداوند متعال هفتاد و دو حرف آن را براى ائمه اهل بيت : آشكار كرده و علم يك حرف از آن به خداوند سبحانه اختصاص دارد و از همه بندگان پنهان است آصف بن برخيا يك حرف از آن را دارا بوده و به واسطه آن تخت بلقيس را در يك چشم به هم زدن پيش سليمان حاضر كرد. حضرت عيسى ۷ دو حرف از آن را مى‌دانست و با آن دو حرف مردگان را زنده مى‌كرد و كور مادر زاد را شفا مى‌داد. امام صادق ۷ مى‌فرمايد :

إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ جَعَلَ اسْمَهُ الْأَعْظَمَ عَلَى ثَلَاثَةٍ وَ سَبْعِينَ حَرْفاً فَأَعْطَى آدَمَ مِنْهَا خَمْسَةً وَ عِشْرِينَ حَرْفاً وَ أَعْطَى نُوحاً مِنْهَا خَمْسَةً وَ عِشْرِينَ حَرْفاً وَ

أَعْطَى مِنْهَا إِبْرَاهِيمَ ثَمَانِيَةَ أَحْرُفٍ وَ أَعْطَى مُوسَى مِنْهَا أَرْبَعَةَ أَحْرُفٍ وَ أَعْطَى عِيسَى مِنْهَا حَرْفَيْنِ وَ كَانَ يُحْيِي بِهِمَا الْمَوْتَى وَ يُبْرِئُ بِهِمَا الْأَكْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ وَ أَعْطَى محمّداً اثْنَيْنِ وَ سَبْعِينَ حَرْفاً وَ احْتَجَبَ حَرْفاً لِئَلَّا يُعْلَمَ مَا فِي نَفْسِهِ وَ يَعْلَمَ مَا فِي نَفْسِ الْعِبَادِ.

 

خداى عزوجل اسم اعظم خويش را هفتاد و سه حرف قرار داد. از آن، بيست و پنج حرف به حضرت آدم داد. و بيست و پنج حرف هم به نوح عطا كرد. و به ابراهيم ۷ هشت حرف عطا فرمود. و موسى را چهار حرف داد. و عيسى را دو حرف عطا فرمود. و او با آن دو حرف مرده‌ها را زنده مى‌كرد و كور مادرزاد و شخص پيس‌دار را شفا مى‌داد. و محمّد ۶ را هفتاد و دو حرف داد. و يكى را مخفى داشت تا آنچه پيش اوست دانسته نشود و آنچه را بندگان دارند، بداند.

و در حديثى ديگر امام‌هادى ۷ مى‌فرمايد :

كَانَ عِنْدَ آصَفَ حَرْفٌ فَتَكَلَّمَ بِهِ فَانْخَرَقَتْ لَهُ الْأَرْضُ فِيَما بَيْنَهُ وَ بَيْنَ سَبَإٍ فَتَنَاوَلَ عَرْشَ بِلْقِيسَ حَتَّى صَيَّرَهُ إِلَى سُلَيَْمانَ ثُمَّ انْبَسَطَتِ الْأَرْضُ فِي أَقَلَّ مِنْ طَرْفَةِ عَيْن.

 

حرفى از آن نزد آصف بود و با به زبان آوردن آن، زمين براى او محلى كه او قرار داشت تا محل قوم سبا شكافته شد و او تخت بلقيس را گرفت و در كمتر از يك چشم به هم زدن آن را پيش سليمان آورد و زمين به هم آمد.

البته داشتن تعداد بيشتر حروف دلالت بر فزونى علم صاحب آن نمى‌كند مگر اين‌كه اثبات شود در ميان همين حروف آن حرفى كه ديگرى هم دارد، وجود داشته باشد. به عنوان مثال معلوم نيست ۲۵ حرف حضرت آدم همان هشت حرف حضرت ابراهيم را هم در بر گرفته است. و نيز روشن نيست حروف چه امتيازاتى نسبت به همديگر دارند.

۱۱ ـ ۲٫ مصحف حضرت فاطمه ۳

آن گاه كه خداوند متعال پيامبر ۶ را قبض روح كرد فاطمه ۳ از رحلت او محزون و اندوهناك گشت. خداوند متعال فرشته‌اى را نزد او ارسال مى‌كرد و او را دلدارى مى‌داد و با او سخن مى‌گفت تا حزن و اندوه او برطرف شود.

فاطمه ۳ اين امر را با اميرمؤمنان ۷ در ميان نهاد و حضرت به او فرمود: هرگاه فرشته آمد مرا خبر ده. پس فاطمه ۳ او را خبر مى‌كرد و او همه آنچه را كه فاطمه ۳ از آن فرشته دريافت مى‌كرد، مى‌نوشت. تا اين‌كه از اين سخنان مصحف حضرت زهرا ۳ جمع شد. در اين مصحف چيزى از حلال و حرام وجود ندارد ولى علم همه آنچه در آينده خواهد آمد در آن موجود است. «أَمَا إِنَّهُ لَيْسَ فِيهِ شَيْءٌ مِنَ الْحَلَالِ وَ الْحَرَامِ وَ لَكِنْ فِيهِ عِلْمُ مَا يَكُونُ»

 

امام صادق ۷ در حديثى ديگر مى‌فرمايد:

لَيْسَ مِنْ مَلِكٍ يَمْلِكُ الْأَرْضَ إِلَّا وَ هُوَ مَكْتُوبٌ فِيهِ بِاسْمِهِ وَ اسْمِ أَبِيهِ وَ مَا وَجَدْتُ لِوُلْدِ الْحَسَنِ فِيهِ شَيْئاً.

 

هيچ پادشاهى به حكومت نمى‌رسد جز اين‌كه اسم او و اسم پدرش در مصحف حضرت فاطمه ۳ نوشته شده است. و براى فرزندان حسن در آن چيزى نيافتم.

سخن گفتن و نزول فرشته نه تنها براى امامان اهل بيت : هيچ اشكالى ندارد بلكه از نظر كتاب و سنّت براى مؤمنان واقعى و كامل امرى مسلّم است و جاى هيچ گونه شبهه و ترديدى در آن نيست. خداى تعالى مى‌فرمايد :

(إِنَّ الَّذِينَ قالُوا رَبُّنا اللّهُ ثُمَّ آسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ آلمَلائِكَةُ أَلّا تَخافُوا وَلا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوابِالجَـنَّةِ الَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ).

 

همانا آنان كه گفتند: پروردگار ما خداست سپس استوار باقى ماندند فرشتگان بر آنان فرود مى‌آيند كه بيم نداشته باشيد و محزون نشويد و بهشت موعود بر شما بشارت باد.

۱۱ ـ ۳٫ جفر و جامعه

«جفر» گوسفندى است كه تازه مى‌خواهد شاخ درآورد. و در برخى روايات از آن به پوست گاوى كه پر از علوم است تعبير شده است. خداوند متعال در اواخر عمر

پيامبراسلام ۶ به آن حضرت وحى كرد،از گوسفندى كه تازه مى‌خواهد شاخ درآورد و در كوهى خاص قرار دارد پوستى تهيه كند.

پيامبر ۶ طبق فرمان خداوند متعال با اميرمؤمنان ۷ به آن كوه رفت. و فرمان خداوند را به جاى آورد. اميرمؤمنان ۷ پوست آن گوسفند را كَند و جبرئيل و روح الامين با عدّه‌اى از فرشتگان الهى ـ كه شمارشان را تنها خدا مى‌داند ـ با مداد و دوات فرود آمدند. وحى بر پيامبر ۶ نازل شد و اميرمؤمنان ۷ همه را نوشت. همه زمان‌ها و آنچه در آن‌ها پديد مى‌آيد و «مَا كَانَ وَ مَا هُوَ كَائِنٌ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ» و ظهور و بطون آن‌ها. و از دانش‌هايى هم آگاه شد كه جز خدا و راسخان در علم، كسى از آن خبر ندارد، و نام همه دشمنان حق در همه زمان‌ها، در آن ثبت گرديده بود.

 

و «جامعه» صحيفه‌اى است كه همه حلال و حرام و احكام الهى حتى ارش خراشى كه در بدن پديد مى‌آيد در آن نوشته شده است. از ائمه : نقل شده

است كه مى‌فرمايند :

إِنَّ عِنْدَنَا لَصَحِيفَةً يُقَالُ لَهَا الْجَامِعَةُ مَا مِنْ حَلَالٍ وَ لَا حَرَامٍ إِلَّا وَ هُوَ فِيهَا حَتَّى أَرْشِ الْخَدْشِ.

 

همانا نزد ما صحيفه‌اى است كه به آن جامعه گفته مى‌شود هيچ حلال و حرامى نيست مگر اين‌كه در آن وجود دارد حتى ارش خراش.

ائمه : با بيان اين صحيفه خواسته‌اند به مردم بفهمانند كه ما با وجود اين صحيفه ديگر نيازى به اِعمال رأى و قياس در احكام الهى نداريم. روشن است كه احكام دين اسلام را به رأى و قياس نمى‌توان به دست آورد. و بايد به عالمان دين كه اهل بيت پيامبر ۶ است، مراجعه كرد.

۱۱ ـ ۴٫ اصول و كليات علم

رواياتى از پيامبر گرامى اسلام ۶ نقل شده است كه آن‌گاه كه بيمار شده بودند و با آن بيمارى هم رحلت فرمودند، حضرت امير ۷ را خواند و عباى خويش را بر سر او كشيد و مدّتى آن دو در اين حال بودند تا اين‌كه عبا را كنار زده بيرون آمدند. از اميرمؤمنان ۷ سؤال شد كه رسول خدا ۶ در آن حال به شما چه فرمود : اميرمؤمنان ۷ جواب داد :

حَدَّثَنِي بِأَلْفِ حَدِيثٍ يَفْتَحُ كُلُّ حَدِيثٍ أَلْفَ حَدِيثٍ.

 

هزار حديث براى من حديث كرد كه از هر حديثى هزار حديث ديگر گشوده مى‌شود.

و در روايتى ديگر دارد كه :

إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ ۶ عَلَّمَنِي أَلْفَ بَابٍ مِنَ الْحَلَالِ وَ الْحَرَامِ مِمَّا كَانَ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ كُلُّ بَابٍ مِنْهَا يَفْتَحُ أَلْفَ بَابٍ.

 

همانا رسول خدا ۶ هزار باب از حلال و حرام و آنچه تا قيامت خواهد شد، برايم تعليم داد كه از هر بابى هزار باب گشوده مى‌شود.

و در رواياتى ديگر به جاى هزار باب علم، هزار حرف و در بعضى هزار كلمه تعبير شده است.

 

معلوم است كه اين نوع تعليم يا به صورت اصول و كلّياتى بوده است كه هزاران مصاديق داشته است، و يا به صورت رموزى بوده است كه تنها اميرمؤمنان ۷ و

امامان معصوم : مى‌توانستند از آن استفاده كنند.

۱۱ ـ ۵٫ مواريث پيامبران

بنابر روايات اهل بيت : همه مواريث پيامبران : به وراثت به امامان : منتقل شده است. آنان وارث همه صحف و كتب و آيات پيامبران : شده‌اند. امام صادق ۷ به اين امر تصريح كرده، مى‌فرمايد :

إِنَّ سُلَيَْمانَ وَرِثَ دَاوُدَ وَ إِنَّ محمّداً وَرِثَ سُلَيَْمانَ وَ إِنَّا وَرِثْنَا محمّداً وَ إِنَّ عِنْدَنَا عِلْمَ التَّوْرَاةِ وَ الْإِنْجِيلِ وَ الزَّبُورِ وَ تِبْيَانَ مَا فِي الْأَلْوَاح .

 

همانا سليمان از داود ارث بردو همانا محمّد از سليمان ارث بردو ما از محمّد ارث برديم. و همانا علم تورات و انجيل و زبور و بيان همه آنچه در الواح است، نزد ما است.

و در حديث ديگر مى‌فرمايد :

كُلُّ كِتَابٍ نَزَلَ فَهُوَ عِنْدَ أَهْلِ الْعِلْمِ وَ نَحْنُ هُمْ.

 

هر كتابى كه نازل شده است نزد اهل علم است و آنان ماييم.

پس با وجود اين انجيل و تورات و همه كتب پيامبران پيشين نزد امامان اهل بيت : محفوظ است. و آنان از همه آنچه بر پيامبران نازل شده است كاملاً اطلاع دارند. پس آنچه از سوى آنان به كتب پيامبران: نسبت داده شود صحيح و مستند بوده و اين امر درباره هيچ كس ديگر غيراز آن‌ها صادق نخواهد بود.

۱۱ ـ ۶٫ علم مبذول

در روايات زيادى تصريح شده است كه خداى تعالى را دو گونه علم است: علم مبذول و علم مكفوف. «علم مبذول» دانشى است كه خداوند متعال آن را به فرشتگان و پيامبران الهى عطا فرموده است. و «علم مكفوف» آن علمى است كه خداوند سبحانه كسى را از آن آگاه نكرده است و مخصوصِ ذات اقدس اوست. امامان اهل بيت: گفته‌اند: علمى كه خداوند سبحانه به فرشتگان و پيامبران اعطا فرموده است به ما نيز رسيده است. امام باقر ۷ مى‌فرمايد :

إِنَّ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عِلْمَيْنِ عِلْمٌ مَبْذُولٌ وَ عِلْمٌ مَكْفُوفٌ فَأَمَّا الْمَبْذُولُ فَإِنَّهُ لَيْسَ مِنْ شَيْءٍ تَعْلَمُهُ الْمَلَائِكَةُ وَ الرُّسُلُ إِلَّا نَحْنُ نَعْلَمُهُ وَ أَمَّا الْمَكْفُوفُ فَهُوَ الَّذِي عِنْدَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فِي أُمِّ الْكِتَابِ إِذَا خَرَجَ نَفَذَ.

 

همانا براى خداى عزوجل دو علم است: علم مبذول و علم مكفوف. امّا علم مبذول پس هيچ علمى نيست كه فرشتگان و رسولان آن را بدانند مگر اين كه ما آن را مى‌دانيم. و امّا مكفوف علمى است كه نزد خداوند عزوجلّ در امّ الكتاب است و آنگاه كه خارج شود نافذ مى‌شود.

چكيده درس يازدهم

يكى از جهات علوم امامان : «اسم اعظم» است. «اسم اعظم» هفتاد و سه حرف است كه امامان: هفتاد و دو حرف آن را مى‌دانند.

آصف بن برخيا يك حرف از آن را مى‌دانست كه تخت بلقيس را در يك چشم به هم زدن نزد سليمان حاضر كرد.

حضرت عيسى با دو حرف از آن مردگان را زنده و كور مادر زاد را شفا مى‌داد.

«مصحف فاطمه» ۳ ـ كه اخبار ملوك و پادشاهان و وقايع و حوادث آينده در آن ثبت شده ـ يكى ديگر از جهات علوم امامان اهل بيت : است.

«جفر»، پوست گوسفند يا گاو است و پر از علومى است كه مربوط به ملاحم و وقايع و حوادث آينده است. و توسط اميرمؤمنان ۷ نوشته شده است.

«جامعه» نيز صحيفه‌اى است كه در آن همه جزئيات احكام ـ حتى ارش خراش ـ توسط اميرمؤمنان ۷ و به املاى رسول خدا ۶ ثبت شده است.

يكى ديگر از جهات علوم اهل بيت : هزار باب علم است كه از هر باب آن هزار باب ديگر گشوده مى‌شود.

ديگر از جهات علوم اهل بيت : كتب و صحف پيامبران: است كه به وراثت به آن‌ها رسيده است.

و جهت ديگر از علوم اهل بيت : «علم مبذول» الهى است كه به فرشتگان و پيامبران الهى عطا شده و همه آن‌ها نيز به أئمّه اهل بيت : رسيده است.

 

 

 

 



 

 

 

 

 

ويژگيهاى امام ( علم «۴» )

 

 

 

 

ازدياد علم امام

علم غيب امام

علم امام در طفوليّت

 

 

 

 

اشاره :

دانشجو بايد پس از مطالعه اين درس از جريان دائمى علوم امامان : و ازدياد علم ايشان آگاه شود، درك روشنى از علم غيب امام پيدا كند و بداند كه در طفوليّت نيز علومى به امامان: اعطا مى‌شود.

 

 

 

 

۱۲ ـ ۱٫ ازدياد علم امام

بر اساس آيات قرآن كريم و روايات اهل بيت : هيچ شك و شبهه‌اى در ازدياد علم پيامبر ۶ و امام عليه السلام وجود ندارد. خداوند متعال به پيامبر ۶ مى‌فرمايد:

(وَلا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ يُقْضى إِلَـيْکَ وَحْيُهُ وَقُلْ رَبِّ زِدْنِي عِلْماً).

 

پيش از آن‌كه وحى قرآن به سوى تو حكم شود تعجيل به آن نكن و بگو پروردگار را بر علمم بيافزاى.

و در سوره قدر آمده است كه فرشتگان و روح در شب قدر براى هر امرى فرود مى‌آيند:

(تَنَزَّلُ المَلائِكَةُ وَالرُّوحُ فِـيها بِـإِذنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أمَرٍْ).

 

فرشتگان و روح در آن شب به اذن پروردگارشان از جهت همه امور فرود مى‌آيند.

بيشتر مسلمانان معتقدند كه شب قدر هر سال تكرار مى‌شود و اختصاص به زمان پيامبر ۶ نداشته است. و در روايات اهل بيت : به صراحت بيان شده است كه شب قدر اكنون نيز هست و با رحلت پيامبر ۶ از ميان نرفته است.

 

و نيز مسلّم است كه «قدر» ناميده شدن اين شب به اين دليل است كه خداوند متعال در اين شب از سال همه امور خلايق را تا شب قدر ديگر مورد تقدير و اندازه‌گيرى قرار داده و به وسيله فرشتگان و روح به زمين فرو مى‌فرستد. و «من كل امر» در آيه شريفه مربوط به حوادث همين سال است.

مناسبت شب قدر و فرود آمدن فرشتگان و روح و آوردن تقديرات يك سال بر زمين، اقتضا مى‌كند كه فرشتگان اين امور را به محلى خاص براى كارهاى خاص فرود آورند. از ميان انسان‌ها كسى جز أئمّه اهل بيت: بعد از پيامبر ۶ مدعى فرود فرشتگان و روح در شب قدر براى خويش نيست. و تنها آنان هستند كه در روايات متعدّد از اين موضوع خبر داده‌اند. امام صادق ۷ در تفسير آيه مذكور مى‌فرمايد :

أي مِنْ عِنْدِ رَبِّهِمْ عَلَى محمّد وَ آلِ محمّد بِكُلِّ أَمْرٍ سَلَامٍ.

 

يعنى از سوى پروردگارشان بر محمّد وآل محمّد براى هر امرِسلام فرود مى‌آيند.

امام سجّاد ۷ در دعاى دخول ماه رمضان، نزول فرشتگان و روح را بر آنان كه خدا خواسته است با امورى كه مورد قضاى الهى قرار گرفته، بيان كرده، مى‌فرمايد :

تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَ الرُّوحُ فِيهَا بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ… عَلَى مَنْ يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ بِمَا أَحْكَمَ مِنْ قَضَائِه.

 

فرشتگان وروح در آن شب به اذن پروردگارشان از جهت همه امور فرود مى‌آيند… بر آن بندگانى كه مورد مشيّت خدا هستند از براى آن قضاى الهى كه حكم كرده است.

و امام باقر ۷ مى‌فرمايد :

إِنَّهُ لَيَنْزِلُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ إِلَى وَلِيِّ الْأَمْرِ تَفْسِيرُ الْأُمُورِ سَنَةً سَنَةً يُوْمَرُ فِيهَا فِي أَمْرِ نَفْسِهِ بِكَذَا وَ كَذَا وَ فِي أَمْرِ النَّاسِ بِكَذَا وَ كَذَا.

 

همانا در شب قدر به ولىِّ امر سال به سال تفسير امور نازل مى‌شود. در آن شب درباره خودش به امورى امر مى‌شود و درباره مردم هم به امورى ديگر.

پس در شب قدر دستورهاى لازم براى امام ۷ تا يك سال در مورد خود امام و ديگران آورده مى‌شود.

بدين ترتيب روشن مى‌شود كه علم امام ۷ بلكه علم پيامبر ۷ هم در شب‌هاى قدر افزوده مى‌شود. زيرا روشن است اگر چه پيامبر ۶ و امام ۷ از همه حوادث و وقايع تا قيامت به صورت اجمالى اطلاع دارند، ولى در شب قدر همه آن حوادثى كه در طول سال تا شب قدر ديگر قبلاً ثبت شده بود دوباره تجديد نظر شده و تقدير مى‌گردد و مورد امضاى خداوند سبحانه واقع شده به پيامبر يا امام ابلاغ مى‌شود.

از اين امر استفاده مى‌شود كه علم و آگاهى پيامبر ۶ و امام ۷ پيش از شب قدر نسبت به حوادث آينده به صورت روشن و حتمى نبوده است يا حداقل حتمى بودن تعدادى از آن امور روشن و مسلّم نبوده است. ممكن است تغييراتى هم به صورت تقديم و تأخير و يا امر جديدى كه قبلاً اثرى از آن به صورت تفصيلى نبود در مقدّرات شب قدر وجود داشته باشد.

پس با توجّه به اين بيان، پيدايش نوعى علم براى امام در شب قدر امكان دارد. و به نظر مى‌رسد به همين جهت است كه ائمّه : در روايات متعددى تأكيد كرده‌اند كه اگر آيه‌اى در كتاب خدا نبود از آنچه تا قيامت و اقع مى‌شود برايتان خبر مى‌دادم:

لَوْ لَا آيَةٌ فِي كِتَابِ اللَّهِ لَحَدَّثْتُكُمْ بِمَا يَكُونُ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ.

فَقُلْتُ: أَيَّةُ آيَةٍ؟

قَالَ: قَوْلُ اللَّهِ: (يَمْحُوا اللّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِ)

 

 

اگر آيه‌اى در كتاب خدا نبود از آنچه تا قيامت خواهد شد خبر مى‌دادم.

پس گفتم :كدام آيه؟

فرمود: سخن خدا كه مى‌فرمايد: «خدا آن را كه مى‌خواهد محو مى‌كند و اثبات مى‌كند و نزد اوست ام الكتاب.

و آيه «يَزِيدُ فِي آلخَلْقِ ما يَشاءُ» هم بر اين مطلب تأكيد مى‌كند. زيرا زيادى وقتى

معنا پيدا مى‌كند كه از قبل تقديرى صورت گرفته باشد.

اين امر اختصاص به تقديرات پيشين ندارد بلكه در امورى كه در شب قدر هم مورد تقدير قرار مى‌گيرد جارى است. زيرا آيه «يَزِيدُ فِي آلخَلْقِ ما يَشاءُ» اطلاق دارد. و ممكن است اضافه شدن چيزى در آن واحد صورت پذيرد. علاوه بر اين رواياتى داريم كه علم امام هر شب جمعه افزوده مى‌شود. بلكه روايات ديگرى هم وجود دارد كه امامان اهل بيت : هر لحظه ممكن است بر علومشان افزوده شود. امام صادق۷ مى‌فرمايد :

إِذَا كَانَ لَيْلَةُ الْجُمُعَةِ وَافَى رَسُولُ اللَّهِ ۶ الْعَرْشَ وَ وَافَى الْأَئِمَّةُ : وَ وَافَيْتُ مَعَهُمْ فَمَا أَرْجِعُ إِلَّا بِعِلْمٍ مُسْتَفَادٍ وَ لَوْ لَا ذَلِكَ لَنَفِدَ مَا عِنْدِي.

 

شب جمعه رسول خدا ۶ و امامان : و من هم با آن‌ها، با عرش الهى برخورد مى‌كنيم. و من بر نمى‌گردم مگر با علمى كه تازه استفاده كرده‌ام. واگر چنين نباشد، آنچه نزد ماست تمام مى‌گردد.

اين روايت به صراحت دلالت دارد كه اگر به علوم اهل بيت: افزوده نشود علم آن‌ها تمام مى‌شود. زراره مى‌گويد: امام باقر۷ فرمود:

لَوْ لَا أَنَّا نَزْدَادُ لَأَنْفَدْنَا.

قَالَ: قُلْتُ تَزْدَادُونَ شَيْئاً لَا يَعْلَمُهُ رَسُولُ اللَّهِ ۶؟

قَالَ: أَمَا إِنَّهُ إِذَا كَانَ ذَلِكَ عُرِضَ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ ۶ ثُمَّ عَلَى الْأَئِمَّةِ ثُمَّ انْتَهَى الْأَمْرُ إِلَيْنَا.

 

اگر به علم ما افزوده نشود علم ما تمام مى‌گردد.

زراره گفت: عرض كردم: آيا به شما علمـى داده مى‌شود كه رسول خدا۶ آن را نمى‌داند؟

فرمـود: آگاه باش؛ همانا وقتى علمى به ما داده مـى‌شود، ابتدا به رسول خدا ۶ عرضه مى‌شود و بعد به امامان : و سپس كار به ما منتهى مى‌شود.

در اين روايت علاوه بر زياد شدن علم امام ۷ نكته ديگرى نيز عنوان شده است كه افزوده شدن علوم اهل بيت: به گونه‌اى است كه وقتى مطلبى به امام حاضر القا و الهام مى‌شود به أئمّه پيشين و پيامبر ۶ هم رسيده است.

و نيز رواياتى در باب محدّث بودن امام رسيده است. و روايات ديگرى نيز

وجود دارد كه افضل علم امام ۷ آن است كه به صورت الهام و القا در قلب و يا با رسيدن صداى فرشته به گوش امام، برايش پديد مى‌آيد. اين دو گروه از روايات هم

به اين امر تأكيد مى‌كند كه علوم اهل بيت : دائمآ در فزونى است.

۱۲ ـ ۲٫ علم غيب امام

با توجّه به آيات و رواياتى كه درباره علم امام ذكر شد، ترديدى نيست كه امام ۷ از غيب اطلاع و آگاهى دارد. اين امر در قرآن كريم و روايات به صراحت مورد بحث قرار گرفته است. خداوند متعال مى‌فرمايد :

(عالِمُ آلغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ أَحَداً * إِلّا مَنِ آرْتَضى مِنْ رَسُولٍ).

 

خداوند عالم غيب است احدى را بر غيب خويش آگاه نمى‌كند مگر رسولى كه از او خشنود باشد.

(وَما كانَ اللّهُ لِـيُطْلِعَكُمْ على الغَيْبِ وَلـكِنَّ اللّهَ يَجْتَبِي مِنْ رُسُلِهِ مَنْ يَشاءُ).

 

خداوند شما را بر غيب آگاه نمى‌كند ولى خدا از رسولانش كسى را كه بخواهد برمى‌گزيند.

با توجه به اين دو آيه معلوم مى‌شود كه خداوند متعال علم غيب را به عدّه‌اى از رسولانش عطا فرموده است. شكى نيست كه پيامبر گرامى اسلام ۶ از رسولانى است كه حامل اين علم بوده‌اند. و چون امامان معصوم : ـ چنان كه گفتيم ـ وارث علوم همه پيامبران و رسولان‌اند پس آنان نيز حامل علم غيب‌اند. امام صادق ۷ به خداوند متعال سوگند ياد مى‌كند كه پيامبر اسلام ۶ از كسانى بوده كه خداوند متعال به او علم غيب عطا فرموده است :

كَانَ وَ اللَّهِ محمّد مِمَّنِ ارْتَضَاهُ.

 

سوگند به خدا محمّد از كسانى است كه خداوند از او خشنود است.

محمّد بن فضل مى‌گويد: امام رضا ۷ نگاهى به ابن هذاب كرد و فرمود: اگر بگويم تو در اين روزها يكى از خويشاوندان خويش را خواهى كشت مرا تصديق مى‌كنى؟ او گفت: نه؛ زيرا كه غيب را كسى جز خدا نمى‌داند. حضرت به آيه: «عالم الغيب فلا يظهر…» استشهاد كرده و فرمود:

فَرَسُولُ اللَّهِ عِنْدَ اللَّهِ مُرْتَضَى وَ نَحْنُ وَرَثَةُ ذَلِكَ الرَّسُولِ الَّذِي أَطْلَعَهُ اللَّهُ عَلَى مَا يَشَاءُ مِنْ غَيْبِهِ فَعَلَّمَنَا مَا كَانَ وَ مَا يَكُونُ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ.

 

پس رسول خدا نزد خدا مورد رضايت است وما ورثه همين رسولى هستيم كه خداوند از غيب خويش هر آنچه را خواسته به او اطلاع داده است. پس او آنچه گذشته و آنچه را تا قيامت واقع خواهد شد، به ما تعليم كرده است.

البته روشن است كه امام علم غيب را از طريق رسول خدا ۶ و او از خداى تعالى دريافت مى‌كند و اعتقاد به اين امر هيچ اشكالى در توحيد و علم حقّ متعال ايجاد نمى‌كند.

۱۲ ـ ۳٫ علم امام در طفوليّت

اعطاى علم از سوى خداوند متعال به بندگانش بستگى به سن و سال ندارد. حضرت عيسى ۷ در گهواره بود كه زبان به سخن گشود و گفت:

(قالَ إِنِّي عَبْدُاللّهِ آتانِىَ آلكِتابَ وَجَعَلَنِي نَبِيّاً).

 

فرمود: من بنده خدايم به من كتاب داده و مرا پيامبر قرار داده است.

پس وقتى شخص مى‌تواند در طفوليّت داراى نبوّت شود، منافات ندارد كه داراى علومى هم از سوى خداى تعالى گردد. امام صادق۷ تصريح مى‌كند آن گاه كه امام در رحم مادر است صداى فرشته را مى‌شنود و هنگامى كه به دنيا مى‌آيد نورى گستره ميان آسمان و زمين را براى او روشن مى‌كند و وقتى كه به حركت در مى‌آيد به واسطه ستونى از نور ميان مشرق و مغرب برايش ظاهر مى‌شود كه به وسيله آن همه آنچه را كه ميان آن دو قرار دارد، مى‌بيند :

إِنَّ الْإِمَامَ يَسْمَعُ الصَّوْتَ فِي بَطْنِ أُمِّه… فَإِذَا وَضَعَتْهُ سَطَعَ لَهُ نُورٌ مَا بَيْنَ السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ فَإِذَا دَرَجَ رُفِعَ لَهُ عَمُودٌ مِنْ نُورٍ يَرَى بِهِ مَا بَيْنَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ.

 

همانا امام در رحم مادرش صدا را مى‌شنود… و آنگاه كه به دنيا مى‌آيد نورى ميان آسمان و زمين اشراق مى‌كند و آنگاه كه به راه مى‌افتد عمودى از نور براى او بلند مى‌شود كه گستره ميان مشرق و مغرب را با آن مى‌بيند.

علاوه بر اين معلوم است كه امام ۷ به هنگام طفوليّت هم عصمت دارد و اين امر به زمان امامت اختصاص ندارد. روشن است كه عصمت نيز بر علم امام در هنگام طفوليّت دلالت دارد. و نيز رواياتى كه در تاريخ ولادت امامان : نقل شده گوياى همين مطلب است.

چكيده درس دوازدهم

 يكى از جهات مورد بحث در علم امام ازدياد علم امام است. اضافه بر آيه شريفه «ربّ زدنى علمآ» روايات فراوانى بر اين مطلب دلالت دارند.

 روايات متعددّى بر فزونى علم امام دلالت دارد و آن را اثبات مى‌كند، از جمله :

ـ رواياتى كه بر نزول فرشتگان و «روح» در شب «قدر» بر زمين و آوردن مقدّرات جديد به محضر امام دلالت دارند.

ـ رواياتى كه بر فزونى علم امام در شب‌هاى جمعه دلالت دارند.

ـ رواياتى كه بيانگر الهام و القاى قلبى امام و رسيدن صداى غيبى به گوش او هستند.

ـ رواياتى كه دلالت دارند اگر به علم امام افزوده نشود، دانش او تمام مى‌شود.

 حامل علم غيب بودن امام از طريق وراثت از پيامبر گرامى اسلام ۶ جهت ديگرى از علم امام مى‌باشد.

 امام ۷ در روزگار كودكى نيز علومى را داراست. او وقتى به دنيا مى‌آيد و شروع به راه رفتن مى‌كند همه آنچه ميان مشرق و مغرب هست، مى‌بيند.

 

 

 

 

 



 

 

 

 

 

راههاى تعيين امام

 

 

 

 

 

 راه تعيين امام از نظر مكتب اهل‌بيت

 راه تعيين امام از نظر اهل سنّت

 

 

 

 

 

اشاره:

از دانشجو انتظار مى‌رود كه پس از مطالعه اين درس عقيده شيعه و سنى را در مورد راه تعيين امام بداند و با دلايل و استدلالهاى هر يك از آن‌ها آشنا شود.

 

 

 

 

۱۳ـ۱٫ راه تعيين امام از نظر مكتب اهل بيت

از نظر مكتب اهل بيت امامت همچون نبوّت، منصبى الهى است. و جز خداوند متعال كسى نمى‌تواند براى بندگان خدا امام تعيين كند.

اين امر از مطالبى كه تا به حال درباره ويژگى‌ها و اهداف و آثار امام بيان گرديد، معلوم و روشن است. و در اين درس پيرامون علت‌هاى اين عقيده، مطالبى به اختصار آورده مى‌شود :

۱۳ ـ ۱ ـ ۱٫ وجوب اطاعت به طور مطلق

گفتيم يكى از وظايف مسلمانان درباره امام اطاعت و پيروى از او به طور مطلق است. و نيز معلوم شد كه حقِّ آمريت و مولويت تنها به خداوند متعال اختصاص دارد. و هيچ كسى نسبت به ديگرى بدون اذن خداى تعالى از چنين حقّى برخوردار نيست. و گفتيم امامت در حقيقت همان مقام آمريت و مولويت و وجوب الطاعة است. بنابراين «امامت» هم بايد از ناحيه او تعيين شود. و مردم حق ندارند بدون اذن مالك و خالق و مولاى خويش كسى را به امامت و مقام سلطنت و مولويت خويش بگمارند. و خداى متعال نيز به آنان اجازه نداده است كه از سوى خود براى خود امام تعيين كنند.

۱۳ ـ ۱ ـ ۲٫ جانشينى و خليفه خدا

پيش تر گفتيم كه يكى از ويژگى‌هاى امام اين است كه او خليفه و جانشين خداست. پس اگر پذيرفتيم كه امامان جانشينان خداى تعالى براى بندگانش هستند پس بايد بپذيريم كه جانشين خدا بايد به وسيله خود او تعيين شود. و معقول نيست كه كسى ديگر براى خدا جانشين تعيين كند.

۱۳ ـ ۱ ـ ۳٫ دانش و عصمت و حجّيّت

گفتيم امام بايد به همه امور دينى و دنيوى خلق عالم باشد. و چون حجّت خدا بر خلق است و وظيفه حفظ و حراست از دين الهى را نيز بر عهده دارد و تفسير و بيان متون دينى هم از وظايف اساسى اوست. پس قطعاً بايد از عصمت الهى برخوردار باشد.

حال با توجه به مطالب يادشده آيا ممكن است مردم چنين كسى را به خوبى بشناسند و او را به مقام امامت برگزينند؟! مسلّم است كه اين امر از عهده آنان خارج است و كسى توانايى شناخت امام را با اين خصوصيّات ندارد. پس راهى جز تعيين امام توسط خداوند متعال باقى نمى‌ماند.

۱۳ ـ ۱ ـ ۴٫ تعيين امام در كلمات امام رضا ۷

امام رضا ۷ با استناد به دو آيه از قرآن كريم، تعيين امام را منحصراً كار خداوند متعال دانسته، مى‌فرمايد :

رَغِبُوا عَنِ اخْتِيَارِ اللَّهِ وَ اخْتِيَارِ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ أَهْلِ بَيْتِهِ إِلَى اخْتِيَارِهِمْ وَ الْقُرْآنُ يُنَادِيهِمْ: (وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ ما كانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ سُبْحانَ اللّهِ وَ تَعالى عَمّا يُشْرِكُونَ) وَ قَالَ عَزَّ وَ جَلَّ: (وَ ما كانَ لِمُوْمِنٍ وَ لا مُوْمِنَةٍ

إِذا قَضَى اللّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِم)

 

 

از گزينش خدا و گزينش رسول خدا ۶ و اهل بيتش به گزينش خودروى آوردند، در حالى كه قرآن به آن‌ها ندا مى‌كند كه: «پروردگار تو مى‌آفريند آنچه را كه مى‌خواهد و بر مى‌گزيند. آن‌ها را حقّ گزينش نيست. پاك و منزّه است خداى تعالى از آنچه آن‌ها شريك قرار مى‌دهند». و نيز مى‌فرمايد : «هيچ مرد و زن مؤمنى حق ندارد وقتى خدا و رسولش به امرى حكم كردند آن‌ها اختيارى درباره امرشان داشته باشند.

ايشان در ادامه سخن، مقام امامت را بالاتر از آن مى‌داند كه مردم با خردهايشان بتوانند بدان دست يابند :

هَلْ يَعْرِفُونَ قَدْرَ الْإِمَامَةِ وَ مَحَلَّهَا مِنَ الْأُمَّةِ فَيَجُوزَ فِيهَا اخْتِيَارُهُمْ إِنَّ الْإِمَامَةَ أَجَلُّ قَدْراً وَ أَعْظَمُ شَأْناً وَ أَعْلَى مَكَاناً وَ أَمْنَعُ جَانِباً وَ أَبْعَدُ غَوْراً مِنْ أَنْ يَبْلُغَهَا النَّاسُ بِعُقُولِهِمْ أَوْ يَنَالُوهَا بِآرَائِهِمْ أَوْ يُقِيمُوا إِمَاماً بِاخْتِيَارِهِم.

 

آيا قدر و منزلت امامت را در ميان امّت مى‌شناسند تا گزينش امام براى آن‌ها جايز باشد؟! همانا امامت قدرش بزرگ و شأنش عظيم و منزلتش بلند و اطرافش دست نايافتنى و عمقش دورتر از آن است كه مردم بتوانند با خردهايشان به آن برسند يا با آراى خود آن را نايل شوند يا با گزينش خود امامى را نصب كنند.

سپس توضيحى مفصّل در مورد اوصاف و ويژگى‌هاى امام و مقام و منزلت امامت بيان كرده و مى‌فرمايد :

فَهَلْ يَقْدِرُونَ عَلَى مِثْلِ هَذَا فَيَخْتَارُونَهُ أَوْ يَكُونُ مُخْتَارُهُمْ بِهَذِهِ الصِّفَةِ فَيُقَدِّمُونَهُ تَعَدَّوْا وَ بَيْتِ اللَّهِ الْحَقَّ وَ نَبَذُوا كِتَابَ اللَّهِ وَرَاءَ ظُهُورِهِمْ كَأَنَّهُمْ لَا يَعْلَمُونَ وَ فِي كِتَابِ اللَّهِ الْهُدَى وَ الشِّفَاءُ فَنَبَذُوهُ وَ اتَّبَعُوا أَهْوَاءَهُم.

 

آيا مردم توان شناخت چنين شخصى را دارند تا او را براى امامت برگزينند؟! يا ممكن است برگزيده آنان داراى اين صفات باشد تا او را مقدّم بدارند؟! سوگند به خانه خدا كه از حق تجاوز كرده و كتاب خدا را پشت سرشان انداختند و يا كه نمى‌دانند. و هدايت و شفا در كتاب خداست، ولى آن را به دور انداختند واز هواى نفس خويش پيروى نمايند….

بنابراين امامت امرى نيست كه مردم بتوانند شخصى را براى آن تعيين كنند. ولى گروهى از مسلمانان بعد از پيامبر گرامى اسلام ۶ مردم را از مسير اصلى دين منحرف كردند و اختيار و تعيين الهى را كنار گذاشته و اختيار و انتخاب خويش را بر مردم تحميل كردند. و با اين كار موجب شدند، نااهلان بر اريكه سلطنت و پادشاهى مردم تكيه زنند و مقام ارجمند امامت و پيشوايى دينى را در حدّ سلطنتى موروثى پايين آوردند. و به جاى اين‌كه از مرزهاى عقيدتى و معارفى اسلام محافظت كنند به دفاع و محافظت از سلطنت و موقعيّت اجتماعى خويش پرداختند.

۱۳ ـ ۲٫ از نظر اهل سنّت

بيشتر عالمان اهل سنّت چون معتقد به صحّت خلافت چهار خليفه اوّل‌اند و در مورد خلافت و پادشاهى خلفاى ديگر اختلاف دارند به اين جهت در مورد تعيين امام و خليفه در مقابل عمل انجام شده توسط سه خليفه اوّل قرار گرفته، چاره‌اى جز توجيه اعمال آن سه نداشتند. بدين جهت در مورد راه‌هاى تعيين امام و خليفه به سه شيوه اعتقاد دارند :

۱۳ ـ ۲ ـ ۱٫ انتخاب اهل حلّ و عقد

ماوردى معتقد است، بيشتر دانشمندان بر آن‌اند كه خليفه به وسيله پنج تن از اهل حلّ و عقد انتخاب مى‌شود يا اين‌كه يك نفر از آن‌ها انتخاب مى‌كند و چهار نفر ديگر موافقت مى‌كنند. دليل اين قول هم خلافت ابوبكر است كه پنج نفر با وى بيعت كردند و اين بيعت پذيرفته شد. و آنگاه خليفه منتخب در سقيفه به مردم عرضه شد و مردم نيز خواه و ناخواه او را پذيرفتند. و دليل ديگر شورايى است كه عمر براى تعيين خليفه پس از خويش معيّن نمود.

اين نظريّه را بيشتر علماى عامّه پذيرفته‌اند، ولى گروهى از آنان مى‌گويند : خلافت همانند عقد ازدواج است. همانطور كه در عقد نكاح، يك نفر عقد را اجرا مى‌كند و دو نفر بر آن شهادت مى‌دهند، در خلافت هم يك نفر بيعت مى‌كند و دو نفر اعلام رضايت مى‌نمايند. و گروه ديگر معتقدند: تنها يك نفر بيعت كند كافى است.

۱۳ ـ ۲ ـ ۲٫ تعيين توسط خليفه پيشين

اين نوع از تعيين امام و خليفه مورد اجماع و اتّفاق است. دليل اين نظريّه هم آن است كه ابوبكر بعد از خودش، عمر را به زمامدارى مردم تعيين كرد و كسى هم با آن مخالفت نكرد. پذيرش عموم مسلمانان نشان مى‌دهد كه اين شيوه را صحيح دانسته‌اند.

۱۳ ـ ۲ ـ ۳٫ تعيين به زور شمشير و كودتا

ابو يعلى مى‌گويد: آن كسى كه با شمشير و زور بر جامعه اسلامى غلبه يافت و خليفه شد و خود را امير مؤمنان ناميد؛ براى هر كسى كه به خدا و روز قيامت ايمان دارد جايز نيست كه شبى را به روز آورد در حاليكه او را امام نداند.

 

با اين راه‌هايى كه علماى اهل سنّت براى تعيين امام ذكر كرده‌اند، معلوم است كه هر فاسق و بى‌دينى هم مى‌تواند به سادگى حكومت مسلمانان را به دست گيرد و بر مسلمانان لازم است از او پيروى و اطاعت كنند.

ولى با وجود همه اين‌ها جاى تعجب است كه زمخشرى در تفسير آيه «لا يَنالُ عَهْدِي آلظّالِمِـينَ» تصريح كرده است كه امامت و خلافت الهى تنها حق كسانى است كه از هرگونه ظلم و ستمى برى باشند. و مى‌گويد: فاسق چگونه مى‌تواند براى خلافت الهى صلاحيت پيدا كند در حالى كه از نظر فقهى نمى‌تواند امام جماعت باشد و شهادت و اخبارش اعتبارى ندارد :

من كان ظالمآ من ذريّتک، لايناله استخلافى و عهدى اليه بالإمامة. و انّما ينال من كان عادلا بريئآ من الظلم. و قالوا فى هذا دليل على أنّ الفاسق لايصلح للإمامة. و كيف يصلح لها من لايجوز حكمه و شهادته و لاتجب و لاتقبل خبره و لا يقدّم للصلاة.

 

ظالمان از فرزندان تو به عهد امامت و خلافت من نايل نمى‌شود و امام بايد عادل و از ظلم برى باشد. و مى‌گويند: اين آيه دلالت مى‌كند كه فاسق صلاحيت امامت را ندارد. و چگونه صلاحيت امامت داشته باشد در حالى كه حكم و شهادتش نافذ نيست و عمل بر اساس اخبارش واجب نيست و قبول نمى‌شود و امامتش در نماز درست نيست.

آن گاه همو از ابوحنيفه نقل مى‌كند كه در باطن فتوا به وجوب يارى زيدبن على مى‌داد.

و از ابن عُيَينه نقل مى‌كند كه ظالم به هيچ وجه نمى‌تواند امام باشد و چگونه مى‌توان ظالم را به امامت نصب كرد در صورتى كه هدف اساسى امامت از بين بردن ظلم است؟!

و كان ابوحنيفه يفتى سرّآ بوجوب نصرة زيد بن على – رضوان الله عليهما – و حمل المال إليه و الخروج معه على اللصّ المتغلّب المتسمّى بالإمام و الخليفة كالدوانيقى و أشباهه…. و عن ابى عيينه: لايكون الظالم إمامآ قطّ. و كيف يجوز نصب من كان ظالمآ فى نفسه، فقد جاء المثل السائر: من استرعى الذئبَ ظلم.

 

ابوحنيفه پنهانى به وجوب يارى زيد بن على و دادن مال به او و خروج با او بر دزد و زورگو كه خود را امام و خليفه ناميده است مانند دوانيقى و نظاير او فتوا مى‌داد … و از ابى عيينه نقل است كه ظالم به هيچ وجه امام نمى‌شود. چگونه مى‌شود كسى را كه در واقع امر ظالم است به امامت نصب كرد در حالى كه در مَثَل معروف آمده است: در اختيار گرگ قرار دادن گله ستم است.

بدين ترتيب روشن مى‌شود كه بهترين راه ـ بلكه تنها راه انحصارى ـ براى كوتاه كردن دست ظالمان و ستمگران از خلافت الهى و امامت بر مسلمانان، راهى است كه شيعه به آن معتقد است. يعنى خليفه و امام بايد از سوى خداى تعالى تعيين و نصب شود.

چكيده درس سيزدهم

 شيعه بر اساس مكتب اهل بيت : معتقد است كه امام بايد از سوى خداى تعالى تعيين و نصب گردد و مردم نمى‌توانند براى خود امام و خليفه انتخاب كنند.

 امامت از نظر مكتب اهل بيت : همچون نبوّت منصبى الهى است و امام حجّت و خليفه خداست و طاعت او به طور مطلق بر خلق واجب است. و او بايد از هر گونه گناه و لغزش و نسيان و سهو و غفلت معصوم بوده و به همه امور دينى و دنيوى مردم عالم باشد. و قطعاً انسان‌ها بدون معرّفى خداى سبحانه از شناخت و معرفت چنين كسى ناتوان خواهند بود.

 از نظر علماى اهل سنّت امام با يكى از سه راه تعيين مى‌شود :

۱- انتخاب اهل حلّ و عقد.

۲- به وسيله خليفه پيشين.

۳- به زور شمشير و كودتا.

 

 

 

 



 

 

 

 

 

نصوص امامت

 

 

 آيات قرآن كريم

 روايات معصومان

 معرّفى دوازده امام

 حديث غدير

 حديث ثقلين

 

 

 

 

اشاره :

دانشجو پس از مطالعه اين درس بايد از نصوص امامت امامان : اعم از آيات قرآن كريم و روايات متواتر در اين باره در كتب معتبر حديثى شيعه و سنى آگاه شود و از محتوا و دلالت احاديث مهم و اصلى در اين زمينه اطلاع يابد.

 

 

 

 

در درس قبل روشن شد كه از نظر مكتب اهل بيت راه انحصارى تعيين و نصب امام انتخاب و فرمانِ خداوند سبحانه است. در اين درس نصوصى كه در اين باره در آيات و روايات وارد شده است بررسى مى‌شود :

۱۴ ـ ۱٫ آيات قرآن كريم

يكى از آياتى كه دلالت مى‌كند بر اين‌كه خداى تعالى خليفه خويش را تعيين فرموده است، آيه‌اى است كه پروردگار متعال اطاعت از «اولوالأمر» را همچون اطاعت خود و پيامبرش به طور مطلق واجب كرده است :

(أَطِـيعُوا اللّهَ وَأَطيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الأمْرِ مِنْكُمْ).

 

اين آيه شريفه چنان كه پيشتر نيز گفتيم؛ دلالت دارد كه امامت و مقام ولايت و تصرّف در امور مردم و مقام امر و نهى بعد از رسول خدا اختصاص به «اولو الأمر» دارد. و چون اطاعت از آن‌ها همچون اطاعت از خدا و رسولش ۶ به طور مطلق واجب است، پس معلوم مى‌شود كه آنان از عصمت الهى هم برخوردارند و گناه و سهو و نسيان از آن‌ها سرنمى‌زند.

واضح است كه جز امامان اهل بيت : ديگران داراى چنين مقامى نبودند. و هيچ كس از امّت پيامبر ۶ هم مدّعى چنين امرى نشده است. بنابراين روشن مى‌شود «اولى الامر» تنها امامان اهل بيت: هستند. و تنها آن‌ها هستند كه امامت و خلافت الهى را بعد از رسول خدا ۶ شايسته‌اند.

آيه ديگرى كه دلالت بر تعيين خلفاى الهى دارد آيه ولايت است :

(آليَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِـيتُ لَكُمُ آلإِسْلامَ دِيناً).

 

امروز دين شما را برايتان كامل كردم و نعمت خويش را بر شما تمام نمودم و اسلام را براى شما از جهت دين رضايت دادم.

در آيه شريفه سخن از روزى خاصّ است كه در آن روز دين كامل گشته و نعمت الهى بر امّت به اتمام رسيده و دين اسلام مورد رضايت و خشنودى پروردگار قرار گرفته است. بايد ديد مراد خداوند متعال از روزى كه چنين امر مهمّى در آن اتفاق افتاده چه روزى بوده است؟ و اتمام نعمت و اكمال دين با چه چيزى تحقق پيدا كرده است؟

علامه حلّى (ره) مى‌گويد: عامّه از ابوسعيد خدرى نقل كرده‌اند كه رسول خدا ۶ در روز غديرخم مردم را به ولايت على ۷ خواند و امر كرد خارهاى زير درختان را كندند و سپس على ۷ را خواند و بازوانش را گرفت و او را بالا برد چنان كه مردم سفيدى زير بغل رسول خدا ۶ و على ۷ را ديدند. سپس پيش از آن‌كه مردم متفرق شوند، اين آيه نازل شد… آنگاه رسول خدا ۶ فرمود: الله اكبر بر اكمال دين و اتمام نعمت و خشنودى پروردگار از رسالت من و ولايت على بن ابى طالب بعد از من. سپس فرمود: كسى كه من مولاى اويم على مولاى اوست…

 

از نظر شيعه نزول آيه شريفه در روز غديرخم امرى مسلّم است و جاى هيچ شك و ترديدى در آن نيست. روايات اهل بيت : هم به اين معنا فراوان است.

 

خداوند متعال در آيه ديگرى پيامبرش را دستور مى‌دهد كه آنچه از سوى خداوند برايش نازل شده به مردم برساند. و پشتيبانى خويش را از او در ابلاغ امر يادشده اعلان كرده و تصريح مى‌كند كه اگر آن را به مردم نرساند، رسالت خدايش را نرسانده است.

(يا أَيُّها الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْکَ مِنْ رَبِّکَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللّهُ يَعْصِمُکَ مِنَ آلنّاسِ).

 

اى رسول آنچه از سوى پروردگارت به سويت نازل شده، ابلاغ كن و اگر انجام ندهى رسالت خود را نرساندى و خداوندتو را از مردم حفظ مى‌كند.

علامه حلّى (ره) در اين آيه شريفه از علماى عامّه نقل مى‌كند كه اين آيه در روز غدير خم درباره على۷ و نصب او به ولايت و خلافت مسلمين نازل شده است.

 

علامه امينى نيز بعد از آن‌كه نزول آيه را در روز غدير خم از سى نفر از علماى عامّه نقل مى‌كند شبهات مفسّرين عامّه را در تفسير آيه كريمه طرح كرده و به آن‌ها جواب مى‌دهد.

 

مرحوم طبرسى (ره) هم نقل مى‌كند كه از امام باقر و امام صادق ۷ روايات زيادى وارد شده است كه خداوند متعال به پيامبرش ۶ وحى كرد كه على ۷ را به خلافت تعيين كند. و پيامبر ۶ از اين ترس داشت كه گروهى از اصحابش از پذيرش اين امر سر باز زده، با او مخالفت كنند. پس خداى تعالى براى دلگرمى او اين آيه را نازل فرمود.

 

و در آيه ديگر خداوند سبحانه مى‌فرمايد :

(إِنَّما وَلِـيُّـكُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا آلَّذِينَ يُقِـيمُونَ آلصَّلاةَ وَيُؤْتُونَ آلزَّكاةَ وَهُمْ راكِعُونَ).

 

همانا ولى شما خدا و رسولش و مؤمنين‌اند آنان كه نماز به پاى مى‌دارند و در حال ركوع زكات مى‌دهند.

بيضاوى و زمخشرى هر دو در تفسير آيه شريفه نقل كرده‌اند كه آيه درباره اميرمؤمنان ۷ نازل شده است، آن گاه كه او در حال نماز بود و سائلى از او درخواست كمك كرد و او انگشتر خويش را به او داد.

هر دو پس از طرح اين شبهه كه اگر آيه درباره على ۷ نازل شده، پس چرا به صورت جمع آمده است، جواب داده‌اند كه جمع آوردن به خاطر آن است كه ديگران هم به اين امر ترغيب و تشويق شوند. و نيز براى توجه دادن به اين امر است كه طبيعت مؤمنان بايد به اندازه‌اى براى احسان و نيكى و دستگيرى از مستمندان حريص باشد كه اگر در حال نماز هم باشند از آن كوتاهى نكنند.

 

مرحوم فيروز آبادى هم در «فضائل الخمسة» بعد از آن‌كه شأن نزول آيه را در باره اميرمؤمنان ۷ از علماى عامّه نقل كرده؛ متذكّر شده است كه: لفظ «ولى» اگر چه در معانى زيادى استعمال شده است؛ امّا در آيه شريفه مراد از آن مالك امر و سرپرست امور مردم است، زيرا معانى ديگر آن با كلمه «إنّما» كه حصر و اختصاص را مى‌رساند سازگار نيست. زيرا روشن است كه مؤمنان بعضى دوست بعضى ديگرند. و اين امر اختصاص به خدا و رسول ۶ و على۷ ندارد.

 

يكى ديگر از آياتى كه بر تعيين امام از سوى خداوند متعال دلالت دارد آن است كه پروردگار در سوره قدر تصريح مى‌كند كه در آن شب فرشتگان و روح به زمين فرود مى‌آيند. و اين فرود آمدن هم به جهت آوردن همه امور مربوط به تقديرات آن شب تا يك سال مى‌باشد.

(تَنَزَّلُ المَلائِكَةُ وَالرُّوحُ فِـيها بِـإِذنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أمَرٍْ).

 

فرشتگان وروح در آن شب به اذن پروردگارشان از براى هر امرى فرود مى‌آيند.

آيه دلالت دارد كه شب قدر هر سال تكرار مى‌شود نه اين‌كه يك شب خاص در زمان پيامبر ۶ بوده و بعد رفع شده است. چون با فعل مضارع «تنزل الملائكة…» آمده است. بلكه در روايات أهل بيت: صريحآ آمده است كه اين شب اختصاص به زمان پيامبر خاتم۶ ندارد و پيش از او و بعد از او هم شب قدر بوده و خواهد بود.

 

تناسب شب قدر با نزول فرشتگان و روح اقتضا مى‌كند كه نزول آن‌ها به زمين براى ابلاغ امور تقدير شده در اين شب براى زمينيان باشد. معلوم است در زمان پيامبر خاتم ۶ فرشتگان تقديرات را بر خود ايشان مى‌آوردند و بعد از او كسى كه توسط فرشتگان تقديرات برايش فرو آورده مى‌شود، خليفه او و امام مسلمانان است. و بديهى است كه بعد از پيامبر ۶ كسى جز امامان اهل بيت : مدّعى چنين امرى نشده‌اند. امام صادق ۷ در تفسير آيه شريفه مى‌فرمايد :

أَيْ: مِنْ عِنْدِ رَبِّهِمْ عَلَى محمّد وَ آلِ محمّد بِكُلِّ أَمْرٍ سَلَامٍ.

 

يعنى: از نزد پروردگارشان بر محمّد و آل محمّد با هر امر سلام نازل مى‌شوند.

پس فرشتگان و روح از سوى پروردگارشان بر محمّد و آل محمّد همه امور مربوط به خلايق را فرود مى‌آورند.

آيات ديگرى نيز بر اين امر دلالت دارد كه به جهت اختصار از نقل آن‌ها در اين‌جا خوددارى مى‌شود. طالبان به كتب مفصّل در مبحث امامت مراجعه فرمايند.

۱۴ ـ ۲٫ روايات معصومان

در رواياتى كه عامّه و خاصّه از پيامبر گرامى اسلام ۶ نقل كرده‌اند، تعدادى از آن‌ها بر تعيين خليفه و امام بعد از پيامبر ۶ دلالت دارد. در اين‌جا به اختصار به مواردى از آن‌ها اشاره مى‌شود :

۱۴ ـ ۲ ـ ۱٫ معرّفى دوازده امام

روايات فراوانى از عامّه نقل شده است كه پيامبر ۶ در آن‌ها مى‌فرمايد :

يَكُونُ بَعْدِي اثْنَا عَشَرَ خَلِيفَةً.

 

بعد از من دوازده خليفه خواهد بود.

يا مى‌گويد:

«يملک هذه الأمّة اثنا عشر خليفة».

 

در اين امت دوازده خليفه سلطنت خواهد كرد.

يا مى‌گويد:

يَكُونُ بَعْدِي اثْنَا عَشَرَ خَلِيفَةً كُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْشٍ.

 

بعد از من دوازده خليفه خواهد بود كه همه آن‌ها از قريش اند.

و در حديثى ديگر مى‌فرمايد: دين تا قيامت باقى است تا دوازده نفر خليفه بر شما حكومت كند.

 

ابن عباس نقل مى‌كند كه مردى يهودى به نام نعثل خدمت پيامبر ۶ آمد و از او پرسش‌هايى نمود. از جمله پرسيد: وصيّ شما كيست؟ حضرت فرمود :

وصىّ من على بن ابى طالب و بعد از او دو فرزند او حسن و حسين و به دنبال او نُه نفر از صلب حسين، هستند.

او گفت: اى محمّد، اسامى آنان را برايم بيان كن.

حضرت فرمود: بعد از حسين فرزند او على، و بعد از او فرزندش محمّد، و بعد از او فرزندش جعفر، و بعد از او فرزندش موسى، و بعد از او فرزندش على، و بعد از او فرزندش محمّد، و بعد از او فرزندش على، و بعد از او فرزندش حسن، و بعد از او فرزندش حجّت محمّد مهدى. پس اين‌ها دوازده نفرند… .

 

در كتب روايى شيعه احاديث فراوانى نقل شده است كه در آن‌ها نيز دوازده امام به اسم بيان شده‌اند. يكى از اين روايات حديث «لوح» است كه مرحوم كلينى در اصول كافى آن را نقل كرده است.

 

۱۴ ـ ۲ ـ ۲٫ حديث غدير

علّامه امينى (ره) اين حديث را در جلد اوّل كتاب شريف الغدير از ۱۱۰ صحابى و ۸۴ تابعى و ۳۶۰ نفر از علماى حديث كه همه از عامّه هستند نقل كرده است. در سند اين حديث به جهت تواتر نقل جاى هيچ شك و ترديدى نيست. در اين

حديث پيامبر ۶ امير مؤمنان ۷ را به عنوان مولاى مومنان و امّت اسلام معرّفى كرده و از آنان خواسته است كه بعد از او از حضرتش پيروى كنند و با او مخالفت نكنند :

أَيُّهَا النَّاسُ: إِنَّ اللَّهَ مَوْلَايَ وَ أَنَا أَوْلى بِكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ. أَلَا مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ، فَهذَا مَوْلَاهُ. و أخَذَ بِيَدِ عَلَىٍ فَرَفَعَهَا حتّى عَرفه الْقَوم أجمَعُون. ثُمّ قال: اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالَاهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاه…

 

اى مردم: همانا خدا مولاى من است و من از خود شما بر شما سزاوارترم. آگاه باشيد كسى كه من مولاى اويم اين شخص مولاى اوست. بعد دست على را گرفت و بلند كرد به گونه‌اى كه همه قوم او را شناختند. سپس گفت : خداوندا كسى كه او را دوست بدارد دوستش بدار و دشمن بدار كسى را كه او را دشمن بدارد.

۱۴ ـ ۲ ـ ۳٫ حديث ثقلين

احمد بن حنبل در مسند خود از ابو سعيد خدرى نقل كرده است كه پيامبر گرامى اسلام ۶ فرمود:

إِنِّي اُوْشِكُ أَنْ أُدْعَى فَأُجِيبَ وَ إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْنِ كِتَابَ اللَّهِ حَبْلٌ مَمْدُودٌ مِنَ السَّمَاءِ إِلَى الْأَرْضِ وَ عِتْرَتِي أَهْلَ بَيْتِي وَ إِنَّ اللَّطِيفَ الْخَبِيرَ أَخْبَرَنِي أَنَّهُمَا لَنْ يَفْتَرِقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَيَّ الْحَوْضَ فَانْظُرُوا مَا ذَا تَخْلُفُونِّي فِيهِمَا.

 

همانا زود است كه من از ميان شما بروم و همانا من در ميان شما دو شىء گرانبها گذاشتم: كتاب خدا كه ريسمانى است از آسمان تا زمين كشيده شده است و عترتم يعنى اهل بيتم. و همانا لطيف خبير مرا خبر داد كه آن دو از هم جدا نمى‌شوند تا اين كه كنار حوض بر من وارد شوند، پس نگاه كنيد كه چگونه حق مرا در مورد آن‌ها مراعات مى‌كنيد.

چكيده درس چهاردهم

يكى از آياتى كه بر تعيين خليفه توسط خداوند متعال دلالت دارد آيه ۵۹ سوره نساء است كه خداوند متعال مردم را بعد از اطاعت از خويش و پيامبرش به اطاعت از «اولى الامر» فرمان داده است.

يكى ديگر آيه ۳ سوره مائده است كه خداى سبحانه در آن از روز خاص سخن به ميان آورده كه در آن روز دين كامل گشته و نعمت الهى به اتمام رسيده است. و آن روزى بوده است كه امام على ۷ توسط پيامبر ۶ به دستور خداى تعالى به امامت و خلافت نصب گرديده است.

در آيه ۶۷ سوره مائده هم از اين روز به تعبيرى ديگر سخن به ميان آمده كه خداوند متعال پيامبرش را امر مى‌كند كه آنچه از سوى خدا برايش نازل شده به مردم ابلاغ كند و اگر چنين نكند رسالت او را ابلاغ نكرده است.

در آيه ۵۵ مائده هم خداوند متعال ولايت و اولى به تصرّف بودن كسى را كه در حال ركوع زكات داده است بيان مى‌كند. و او جز على ۷ كس ديگر نيست.

در آيه ۴ سوره قدر خداوند متعال از نزول فرشتگان و روح و آوردن مقدّرات سال توسط آن‌ها بر زمين خبر مى‌دهد. و معلوم است مورد نزول فرشتگان و روح جز اهل بيت عصمت و طهارت : كسى ديگر نبوده است.

در رواياتى كه از عامّه و خاصّه رسيده است، خلفاى پيامبر گرامى اسلام دوازده نفر از قريش دانسته شده و اسامى آن‌ها به ترتيب ذكر شده است.

در حديث غدير ـ كه به تواتر از پيامبر ۶ نقل شده است ـ نصب اميرمؤمنان ۷ به خلافت به وضوح بيان شده است.

حديث ثقلين هم كه به وفور در منابع معتبر عامه و خاصّه نقل شده است اطاعت و پيروى از عترت طاهرين را لازم و واجب شمرده است.

 

 

 

 



 

 

 

 

 

امامت حضرت امام عصر ۷

 

 

 

نصوص امامت حضرت مهدى(عجّل الله فرجه)

توّلد حضرت مهدى (عجّل الله فرجه)

غيبت امام مهدى (عجّل الله فرجه)

وظايف مؤمنان در عصر غيبت

 

 

 

 

 

اشاره:

آگاهى از نصوص امامت حضرت امام عصر ۷، غيبت امام زمان روحى فداه و وظايف مومنان در عصر غيبت امورى هستند كه انتظار مى‌رود كه دانشجو از آن‌ها آگاهى يابد.

 

 

 

 

در بحث پيشين گفتيم كه روايات فراوانى در كتب عامّه و خاصّه نقل شده است كه خلفاى الهى بعد از پيامبر گرامى اسلام ۶ دوازده نفر خواهند بود. و گفتيم در تعدادى از اين روايات به اسامى آن‌ها تصريح گرديده است.

با توجّه به انحصار امامان و خلفاى الهى در دوازده نفر، و با در نظر گرفتن اين‌كه زمين هيچ گاه از حجّت خالى نيست و وصايت تداوم و استمرار دارد، معلوم مى‌شود كه مدّت عمر اين دوازده امام بايد طولانى باشد. ولى بر اساس تاريخ مسلّم و روايات فراوان مى‌دانيم كه رحلت امام يازدهم ـ امام حسن عسكرى ۷ ـ در سال ۲۶۰ ه .ق. اتفاق افتاده است. بدين ترتيب روشن مى‌شود تا كنون ـ سال ۱۴۳۲ ه . ق. ـ ۱۱۷۲ سال از امامت امام دوازدهم مى‌گذرد.

۱۵ ـ ۱٫ نصوص امامت حضرت مهدى ۷

نام دوازده امام : درتعداى از نصوص دقيقاً ياد شده؛ كه در آن‌ها امام دوازدهم فرزند امام حسن عسكرى ذكر شده است. با وجود اين ائمه اطهار : به صورت‌هاى مختلف امامت او را به روشنى بيان كرده‌اند. امام صادق۷ فرمود :

بعد از محمّد و على و حسن چهارمى قائم ۷ است.

 

و نيز فرمود :

بعد از من فرزندم موسى امام است. و امام منتظر فرزند حسن بن على بن محمّد بن على بن موسى است.

 

و امام جواد ۷ فرمود :

قائم ما مهدى ۷ است كه انتظار در غيبت او واجب و اطاعت در ظهورش لازم است. او سوّمين از فرزندان من است.

 

و در روايت ديگر تصريح مى‌كند كه:

الْإِمَامَ بَعْدِي ابْنِي عَلِيٌّ… وَ الْإِمَامُ بَعْدَهُ ابْنُهُ الْحَسَنُ … .ثُمَّ سَكَتَ. فَقُلْتُ لَهُ: يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ؛ فَمَنِ الْإِمَامُ بَعْدَ الْحَسَن؟ … ثمَّ قَالَ: إِنَّ مِنْ بَعْدِ الْحَسَنِ ابْنَهُ الْقَائِمَ بِالْحَقِّ الْمُنْتَظَر.

 

امام بعد از من فرزندم على است… وامام بعد از او فرزندش حسن است… آنگاه سكوت كرد. به او عرض كردم: اى فرزند رسول خدا، امام بعد از حسن كيست؟… سپس فرمود: همانا امام بعد از حسن فرزندش قائم به حق منتظر است.

و امام على النقى ۷ فرمود :

امام بعد از من فرزندم حسن و بعد از او فرزندش قائم است كه زمين را با عدل و داد پر مى‌كند بعد از آن‌كه با ظلم و ستم پر شده باشد.

 

احمد بن اسحاق بن سعد اشعرى هم از امام حسن عسكرى نقل مى‌كند كه وقتى به ايشان عرض كردم:

اى فرزند رسول خدا، فَمَنِ الإمامُ وَ الْخَلِيفَةُ بَعْدَك؟

او با عجله بلند شد و داخل خانه گرديد. سپس بيرون آمد در حالى كه بر دوش مباركش كودكى سه ساله بود كه صورتش چون ماه چهارده شبه مى‌درخشيد. آن گاه فرمود: اى احمد بن اسحاق اگر پيش خداى عزّ و جلّ و پيش حجج الهى گرامى نبودى اين فرزندم را برايت نشان نمى‌دادم. او همنام رسول خدا ۶ است و كنيه‌اش هم كنيه اوست. زمين را با عدل و داد پر خواهد كرد بعد از آن‌كه از ظلم و ستم پر شده باشد.

 

۱۵ ـ ۲٫ توّلد حضرت مهدى ۷

علاوه بر روايت احمد بن اسحاق بر پايه روايات متواتر زيادى كه در كتاب‌هاى روايى نقل شده است كه زمين از حجّت خالى نمى‌ماند، ولادت آن حضرت امرى مسلّم و انكار ناشدنى است.

مرحوم كلينى نيز درباره توّلد آن حضرت رواياتى را نقل فرموده است.

 

اضافه بر همه اين‌ها ارتباط آن حضرت در زمان غيبت صغرى با نائبان خاص و در غيبت كبرى با تعدادى از شيعيان خالص و متّقى هرگونه شك و شبهه‌اى را در اين زمينه از بين مى‌برد.

مرحوم صدوق نيز در كتاب «كمال الدين و تمام النعمة» رواياتى در ولادت آن حضرت نقل كرده و در ادامه آن در بابى تحت عنوان «من شاهد القائم ۷ » تعدادى از كسانى را كه آن حضرت را ديده‌اند، نام برده است.

 

۱۵ ـ ۳٫ غيبت امام مهدى ۷

غيبت آن حضرت نيز از امورى مسلّم است كه جاى هيچ گونه شك و ترديدى در آن نيست. امر غيبت ايشان در روايات فراوانى از پيامبر ۶ و اميرمومنان و حضرت زهرا ۸ و ساير ائمه : نقل شده و امامان معصوم : در طول حيات خويش به آن تأكيد كرده‌اند.

مرحوم صدوق در همان كتاب بابى را به اين امر اختصاص داده و رواياتى را كه از معصومين : در امر غيبت آن حضرت نقل گرديده در ۱۶۰ صفحه جمع كرده است.

 

بلكه اصحاب ائمه : پيش از توّلد آن حضرت كتاب‌هايى در غيبت آن حضرت به رشته تحرير در آورده‌اند. و نيز كتاب‌هاى زيادى در امر غيبت بعد از غيبت آن حضرت نوشته شده است.

 

اين امر حكايت از اهميّت غيبت آن حضرت و شبهات معاندين دارد.

۱۵ ـ ۴٫ غيبت صغرى و كبرى

امام صادق ۷ براى امام زمان ۷ دو غيبت بيان كرده است كه يكى كوتاه و ديگرى طولانى است. در اولى جز خواصّ شيعيانش از مكان او آگاه نمى‌شوند و در دومى تنها خواصّ دوستانش به مكان او راه مى‌جويند.

لِلْقَائِمِ غَيْبَتَانِ: إِحْدَاهُمَا قَصِيرَةٌ وَ الْأُخْرَى طَوِيلَةٌ؛ الْغَيْبَةُ الْأُولَى لَا يَعْلَمُ بِمَكَانِهِ فِيهَا إِلَّا خَاصَّةُ شِيعَتِهِ وَ الْأُخْرَى لَا يَعْلَمُ بِمَكَانِهِ فِيهَا إِلَّا خَاصَّةُ مَوَالِيهِ.

 

براى قائم ۷ دو غيبت وجود دارد: يكى كوتاه و ديگرى طولانى. در غيبت اوّل مكان او را جز خواص شيعيان مطلع نمى‌شوند و در دومى مكان او را جز خواص دوستانش نمى‌دانند.

شيخ مفيد (ره) مدّت غيبت صغرى را از وقت ولادت تا انقطاع سفارت و نيابت خاصّه دانسته است.

 

مرحوم ملا صالح مازندرانى هم غيبت صغرى را چهار روز كمتر از ۶۹ سال دانسته است. سفراى خاص امام عبارت‌اند از: عثمان بن سعيد العمروى، سپس فرزند او محمّد بن عثمان، و بعد از او، حسين بن روح و واپسين آن‌ها على بن محمّد سَمُرى.

ملا صالح مازندرانى مى‌گويد: آخرين نايب خاص امام در سال ۳۲۹ هجرى رحلت كرد. و هنگام رحلت خويش از حضرت سؤال كرد كه آيا نيابت را به كسى وصيّت كند يا نه؟

حضرت فرمود: «لله أمر هو بالغه». كه از آن تاريخ غيبت كبرى آغاز شد.

 

علّامه مجلسى (ره) نيز بعد از ذكر احوال نائبان خاصّ امام زمان ۷ مى‌گويد :

مدت زمان غيبت صغرى از ابتداى امامت آن حضرت تا وفات سمرى است كه كمتر از هفتاد سال مى‌شود. زيرا ابتداى امامت آن حضرت در سال ۲۶۰، هشت روز مانده از ربيع الاول بوده است و وفات سمرى در نيمه شعبان ۳۲۹ اتفاق افتاده است.

 

پس اختلاف در ابتداى غيبت صغرى است كه آيا از ولادت آن حضرت آغاز شده ـ چنان كه شيخ مفيد (ره) مى‌فرمايد ـ يا از آغاز امامت ـ چنان كه مرحوم مجلسى و ملا صالح مازندرانى گفته‌اند.ـ

۱۵ ـ ۵٫ علّت و حكمت غيبت

در برخى از روايات جارى شدن سنّت پيامبران درباره او و نبودن بيعت كسى در گردن امام زمان ۷ به عنوان حكمت غيبت ايشان بيان شده است :

لِئَلَّا يَكُونَ لِأَحَدٍ فِي عُنُقِهِ بَيْعَةٌ إِذَا خَرَجَ.

 

تا اين كه براى كسى بر عهده او به هنگام خروجش بيعتى نباشد.

و در حديثى ديگر حكمت غيبت را جارى شدن سنّت پيامبران درباره او دانسته است :

لأنّ الله عزوجل أبى الّا أن تجري فيه سنن الأنبياء فى غيباتهم.

 

زيرا خداوند متعال ابا دارد كه درباره او سنّت‌ها و روش‌هاى پيامبران در غيب‌هايشان جارى شود.

و در احاديثى ديگر علّت غيبت خوف از قتل و شهادت است :

يَخَافُ عَلَى نَفْسِهِ الذَّبْحَ.

 

او بر نفس خويش از ذبح هراس دارد.

و حكمت ديگر آن ـ كه مهم‌ترين آن‌هاست ـ امتحان و ابتلاست. امام موسى بن جعفر ۷ مى‌فرمايد :

يَا بُنَيَّ إِنَّهُ لَا بُدَّ لِصَاحِبِ هَذَا الْأَمْرِ مِنْ غَيْبَةٍ حَتَّى يَرْجِعَ عَنْ هَذَا الْأَمْرِ مَنْ كَانَ يَقُولُ بِهِ إِنَّمَا هِيَ مِحْنَةٌ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ امْتَحَنَ بِهَا خَلْقَه.

 

اى فرزندم، همانا صاحب اين امر را ناگزير غيبتى خواهد بود كه در آن معتقدان به اين امر از عقيده خود بر خواهند گشت. همانا آن غيبت امتحانى از ناحيه خداوند متعال است كه به وسيله آن خلق خويش را امتحان مى‌كند.

۱۵ ـ ۶٫ وظايف مؤمنان در عصر غيبت

مؤمنان در عصر غيبت آن حضرت وظايف مهمّى بر عهده دارند كه به برخى از آن‌ها اشاره مى‌شود :

۱۵ ـ ۶ ـ ۱٫ انتظار فرج

رسول خدا ۶ انتظار فرج آن حضرت را عبادت شمرده است :

انْتِظَارُ الْفَرَجِ عِبَادَةٌ.

 

امام صادق ۷ نيز كسى را كه در انتظار آن حضرت رحلت كند، مانند كسى دانسته است كه با رسول خدا ۶ شهيد شده باشد :

مَنْ مَاتَ مِنْكُمْ وَ هُوَ مُنْتَظِرٌ لِهَذَا الْأَمْرِ كَمَنْ هُوَ مَعَ الْقَائِمِ فِي فُسْطَاطِهِ.

قَالَ: ثُمَّ مَكَثَ هُنَيْئَةً ثُمَّ قَالَ: لَا، بَلْ كَمَنْ قَارَعَ مَعَهُ بِسَيْفِهِ، ثُمَّ قَالَ: لَا، وَ اللَّهِ إِلَّا كَمَنِ اسْتُشْهِدَ مَعَ رَسُولِ اللَّهِ ۶٫

 

كسى كه از شما در حال انتظار بر اين امر بميرد مانند كسى است كه با آن حضرت در خيمه اوست.

راوى مى‌گويد: سپس اندكى مكث كرد بعد فرمود: نه، بلكه مانند كسى است كه با شمشير خويش در كنار حضرت با دشمنان آن حضرت قتال كند. سپس فـرمود: نه، سوگند به خدا او مانند كسـى است كه در كنار رسـول خدا ۶ شهيد شده است.

۱۵ ـ ۶ ـ ۲٫ دعا براى تعجيل ظهور

خود حضرت در اين باره فرموده است :

وَ أَكْثِرُوا الدُّعَاءَ بِتَعْجِيلِ الْفَرَجِ فَإِنَّ ذَلِكَ فَرَجُكُم.

 

براى تعجيل در فرج زياد دعا كنيد كه فرج شما همان است.

۱۵ ـ ۶ ـ ۳٫ آمادگى براى يارى آن حضرت

امام صادق ۷ مى‌فرمايد :

لِيُعِدَّنَّ أَحَدُكُمْ لِخُرُوجِ الْقَائِمِ وَ لَوْ سَهْما.

 

هر يك از شما براى خروج قائم حتّى اگر تيرى هم باشد مهيا كند.

۱۵ ـ ۶ ـ ۴٫ اهتمام به دين و حفظ آن

امام صادق ۷ حفظ دين را در عصر غيبت سخت و دشوار شمرده، مى‌فرمايد :

إِنَّ لِصَاحِبِ هَذَا الْأَمْرِ غَيْبَةً الْمُتَمَسِّكُ فِيهَا بِدِينِهِ كَالْخَارِطِ لِلْقَتَاد.

 

صاحب اين امر را غيبتى است، حفظ دين در آن زمان مانند خراشيدن خار با دست است.

امام موسى بن جعفر ۷ با توجه به اهميّت حفظ دين و كثرت شبهه افكنان در عصر غيبت، شيعيان را توصيه مى‌كند كه در حفظ دين خويش كوشا باشند تا مبادا كسى آن‌ها را از دين منحرف كند.

إِذَا فُقِدَ الْخَامِسُ مِنْ وُلْدِ السَّابِعِ فَاللَّهَ اللَّهَ فِي أَدْيَانِكُمْ لَا يُزِيلُكُمْ عَنْهَا أَحَد.

 

آنگاه كه فرزند هفتم من غايب شود به خدا پناه بريد در دين‌تان كه كسى شما را از آن بيرون نياورد.

به همين دليل امامان معصوم : توصيه كرده‌اند كه در عصر غيبت از خداى تعالى درخواست معرفت كنند تا خداوند متعال آنان را مورد فضل و احسان خويش قرار دهد. امام صادق ۷ مى‌فرمايد: وقتى آن زمان را درك كردى اين دعا را بخوان :

اللَّهُمَّ عَرِّفْنِي نَفْسَكَ فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِي نَفْسَكَ لَمْ أَعْرِفْكَ اللَّهُمَّ عَرِّفْنِي نَبِيَّكَ فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِي نَبِيَّكَ لَمْ أَعْرِفْهُ قَطُّ اللَّهُمَّ عَرِّفْنِي حُجَّتَكَ فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِي حُجَّتَكَ ضَلَلْتُ عَنْ دِينِي.

 

خدايا، خود را به من معرّفى كن؛ كه اگر خويش را به من نشناسانى، هيچ گاه تو را نخواهم شناخت.

خداوندا، پيامبرت را به من بشناسان؛ كه اگر او را به من معرّفى نكنى، هرگز او را نخواهم شناخت.

خدايا، حجّت خود را به من معرّفى نما؛ كه اگر او را به من نشناسانى، از دينم منحرف خواهم شد.

چكيده درس پانزدهم

 امامت امام مهدى ۷ با توجه به رواياتى كه در آن‌ها اسامى دوازده امام ذكر شده، امرى مسلّم است و هيچ ترديدى در آن نيست.

 اضافه بر آن روايات خاص ديگرى نيز از امامان اهل بيت: درباره امامت ايشان رسيده است.

 تولّد آن حضرت با توجّه به روايات عدم خلو زمين از حجّت و روايات ولادت، و نيز احاديث و حكاياتى كه درباره ديدار كنندگان با آن حضرت رسيده، امرى مسلّم است.

 غيبت آن حضرت در تاريخ اسلام مورد توجّه پيامبر اسلام ۶ و امامان اهل بيت : بوده است.

 ايشان دو غيبت دارند كه يكى صغرى و ديگرى كبرى است. غيبت صغرى از هنگام امامت يا ولادت آن حضرت تا رحلت نايب خاصّ چهارم بوده و بعد از آن غيبت كبرى شروع شده است.

 غيبت ايشان علل و حكمت‌هاى مختلف دارد كه يكى از آن‌ها ابتلا و امتحان مؤمنان و مسلمانان است.

 مؤمنان در عصر غيبت وظايف مهمى دارند كه از جمله آن‌ها، انتظار فرج، دعا براى تعجيل ظهور، آمادگى براى يارى آن حضرت و اهتمام به دين و حفظ آن است.

 

 

 

 



 

 

 

امامت حضرت ولى عصر ۷ (رجعت)

 

 

 معنا و مفهوم رجعت

 امكان رجعت

 ادله رجعت

 آيات قرآنى

 روايات

 رجعت امامان

 اقرار به رجعت

 

 

 

 

اشاره :

از دانشجو انتظار مى‌رود كه پس از مطالعه اين درس با معنا و مفهوم رجعت آشنا شود، بتواند امكان وقوع رجعت را با توجه به آيات قرآن اثبات كند، از ادلّه رجعت آگاه گردد و نقش اعتقاد به رجعت را در ايمان بداند.

 

 

 

 

۱۶ ـ ۱٫ معنا و مفهوم رجعت

«رجعت» در لغت به معناى بازگشتن است. و منظور از آن در آيات و روايات بازگشتن بعضى انسان‌ها ـ بعد از مرگ و قبل از قيامت ـ به دنيا است. مرحوم شيخ مفيد (ره) مى‌فرمايد :

خداوند متعال گروهى از مردگان را با همان صورتى كه در دنيا دارند به دنيا باز مى‌گرداند و برخى را عزيز و برخى را ذليل و خوار مى‌كند. و اهل حقيقت را بر باطل گرايان و مظلومان را بر ظالمان حاكم مى‌نمايد. و اين به هنگام قيام مهدى آل محمّد : خواهد بود.

بعد مى‌فرمايد :

آنان كه در رجعت به دنيا باز مى‌گردند؛ دو طايفه‌اند: اوّل آنان كه درجات بالايى از ايمان را حايز شدند و اعمال صالح آن‌ها زياد است… دوم آنان كه غرق در فساد بوده و مخالفت با حق و ستم بر اولياى الهى و تباهكارى بر آن‌ها غالب بوده است.

 

علّامه مجلسى (ره) نيز رجعت را مورد اجماع و اتفاق شيعه ـ در طول تاريخ ـ شمرده و آن را چون خورشيد در روز روشن مسلّم و آشكار دانسته است. و بعد يادآورى كرده، كه از ائمه اطهار : قريب ۲۰۰ روايت در اين مورد توسط چهل تن از علماى اعلام و ثقات بزرگ و عظيم در بيش از ۵۰ كتاب حديثى شيعه نقل شده است. و بعد كتاب‌هايى را كه در خصوص رجعت توسط اصحاب ائمه : نوشته شده، نام برده است.

 

علامه طباطبايى (ره) نيز روايات رجعت را متواتر معنوى شمرده و خدشه در سند آن‌ها را در نفى رجعت بى فايده دانسته است. و بعد دلالت اجمالى آيات را بر رجعت تأييد كرده است.

 

رجعت به معناى مذكور از مختصات شيعه است و به غير از شيعه هيچ گروهى از مسلمانان بدان اعتقادى ندارد.

۱۶ ـ ۲٫ امكان رجعت

با توجه به آيات فراوان و روايات زيادى كه از معصومان : در مورد وقوع زنده شدن مردگان در اين دنيا وارد شده است؛ به نظر نمى‌رسد مسلمانى در امكان رجعت ترديدى داشته باشد. از جمله آيه ۵۶ سوره بقره كه دلالت دارد بر زنده شدن هفتاد نفر همراه موسى كه آن‌ها بعد از درخواست ديدن خداوند، به وسيله صاعقه مردند و بعد به تقاضاى حضرت موسى ۷ زنده شده، به خانه‌هاى خود بازگشتند:

(ثُمَّ بَعَثْناكُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِكُمْ لَعَلَّـكُمْ تَشْـكُرُونَ).

سپس شما را بعد از مردن‌تان زنده كرديم تا شايد شكر گزار شويد.

و در آيه ۷۲ و ۷۳ سوره بقره تصريح شده است كه «قتيل» بنى اسرائيل بعد از آن‌كه بنى اسرائيل گاو را ذبح كردند و آن را به بعضى از اعضا او زدند، زنده گرديد.

(فَقُلنا آضْرِبُوهُ بِبَعْضِها كَذلِک َ يُحْيِ آللّهُ آلمَوْتى).

پس گفتيم او را به بعضى از آن بزنيد. همين طور خداوند مردگان را زنده مى‌كند.

و در آيه ۲۴۳ سوره بقره زنده شدن هزاران نفر را مورد تأكيد قرار داده است.

(أَلَمْ تَرَ إِلى الَّذِينَ خَرَجُوا مِنْ دِيارِهِمْ وَهُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ المَوْتِ فَقالَ لَهُمُ آللّهُ مُوتُوا ثُمَّ أَحْياهُمْ).

آيا نديدى آنان را كه از ترس مرگ از شهرهاى خويش خارج شدند در حالى كه هزاران نفر بودند سپس خدا به آن‌ها گفت: بميريد، آنگاه آنان را زنده كرد.

و در آيه ۲۵۹ سوره بقره زنده شدن حضرت عزير يا ارميا را بعد از گذشت صد سال از مردن او به صراحت بيان كرده است.

(فَأَماتَهُ آللّهُ مِئَةَ عامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ قالَ كَمْ لَبِثْتَ قالَ لَبِثْتُ يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ قالَ بَلْ لَبِثْتَ مِئَةَ عامٍ).

خداوند او را صد سال ميراند آنگاه زنده‌اش كرد فرمود: چقدر در همان حال بودى؟ گفت: يك روز يا بعضى از روز را به همان حال بودم. فرمود : بلكه صد سال به حال مرده بودى.

و نيز زنده شدن مردگان توسط حضرت مسيح ۷ هم از جمله آيات قرآنى در اين زمينه است.

(وَأُحْيِي آلمَوْتى بِإِذْنِ آللّهِ).

 

و مردگان را به اذن خدا زنده مى‌كنم.

۱۶ ـ ۳٫ ادله رجعت

۱۶ ـ ۳ ـ ۱٫ آيات قرآنى

يكى از آيات قرآن كريم كه بر رجعت دلالت مى‌كند آيه ۸۳ سوره نمل است كه در آن تصريح به روزى شده است كه گروهى از امّت‌ها زنده مى‌شوند :

(وَيَـوْمَ نَحْـشُرُ مِنْ كُـلِّ أُمَّـةٍ فَوْجاً مِمَّنْ يُـكُذِّبُ بِآياتِنا).

و روزى كه از هر امّتى گروهى كه آيات ما را تكذيب مى‌كردند جمع كنيم.

على بن ابراهيم از امام صادق ۷ نقل كرده است كه آيه مزبور مربوط به رجعت است. چون در قيامت همه مردمان محشور خواهند شد نه تعدادى از آن‌ها.

قَالَ: مَا يَقُولُ النَّاسُ فِي هَذِهِ الآْيَةِ: (وَ يَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ فَوْجاً).

قُلْتُ: يَقُولُونَ: إِنَّهَا فِي الْقِيَامَةِ.

قَالَ: لَيْسَ كَمَا يَقُولُونَ. إِنَّ ذَلِكَ فِي الرَّجْعَةِ. أَ يَحْشُرُ اللَّهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ فَوْجاً وَ يَدَعُ الْبَاقِينَ؟ إِنَّمَا آيَةُ الْقِيَامَةِ قَوْلُهُ: (وَ حَشَرْناهُمْ فَلَمْ نُغادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً) .

 

 

فرمود: مردم درباره اين آيه «و روزى كه از هر امتى گروهى را محشور مى‌كنيم» چه مى‌گويند؟

گفتم: مى‌گويند: اين امر در قيامت خواهد بود.

فرمود: چنان نيست كه مى‌گويند همانا اين امر در رجعت خواهد بود آيا خداوند در روز قيامت از هر امّتى گروهى را محشور خواهد كرد و ديگران را ترك خواهد نمود؟ همانا آيه مربوط به قيامت اين است: «آنان را جمع خواهيم كرد و احدى از آنان را فرو گذار نخواهيم كرد.

آيه ديگر كه دلالت بر رجعت دارد آيه ۱۱ سوره مؤمن است كه در آن به دو بار زنده شدن و دو بار مردن تصريح شده است :

(ربَّنا أَمَتَّنا آثْنَتَيْنِ وَأَحْيَيْتَنا آثْنَتَيْنِ فَاعْتَرَفْنا بِذُنُوبِنا فَهَلْ إلى خُرُوجٍ مِنْ سَبِيلٍ).

پروردگارا، ما را دوبار ميراندى ودو بار زنده كردى پس ما به گناهان خوداعتراف مى‌كنيم. آيا راهى براى خروج وجود دارد؟

در تفسير آيه شريفه هم از امام صادق ۷ نقل شده است كه آيه مربوط به گروهى در رجعت است :

هُوَ خَاصٌّ لِأَقْوَامٍ فِي الرَّجْعَةِ بَعْدَ الْمَوْتِ .

 

آن خاص اقوامى بعد از مرگ در رجعت است.

و آيه ۵۱ سوره مؤمن نيز از جمله آياتى است كه بر رجعت دلالت دارد. در اين آيه خداوند متعال از يارى پيامبرانش در دنيا خبر مى‌دهد :

(إِنّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَالَّذِينَ آمَنُوا فِي الحَياةِ الدُّنْيا).

ما رسولان خويش و مؤمنين را در زندگى دنيا يارى مى‌كنيم.

على بن ابراهيم در تفسير آيه شريفه از امام صادق ۷ نقل مى‌كند كه آيه ناظر به رجعت است. زيرا خيلى از پيامبران الهى در دنيا تا به حال مورد يارى خداوند متعال قرار نگرفته‌اند.

قَالَ: ذَلِكَ وَ اللَّهِ فِي الرَّجْعَةِ. أَ مَا عَلِمْتَ أَنَّ أَنْبِيَاءَ اللَّهِ كَثِيرَةٌ لَمْ يُنْصَرُوا فِي الدُّنْيَا وَ قُتِلُوا. وَ الْأَئِمَّةُ مِنْ بَعْدِهِمْ قُتِلُوا وَ لَمْ يُنْصَرُوا وَ ذَلِكَ فِي الرَّجْعَةِ.

 

گفت: سوگند به خدا اين امر در رجعت خواهد بود، آيا نمى‌دانى كه پيامبران خدا زيادند و در دنيا يارى نشدند و كشته شدند. و امامان بعد از آن‌ها كشته شدند ويارى نگرديدند؟ واين امر در رجعت خواهد بود.

و آيات ديگرى نيز در اين زمينه وجود دارد كه از نقل آن‌ها به جهت اختصار خوددارى مى‌شود.

۱۶ ـ ۳ ـ ۲٫ روايات

پيش تر گفتيم كه روايات در اين زمينه تواتر معنوى دارد. بنابراين لزومى به نقل روايات ديده نمى‌شود. ولى براى نمونه به چند روايت اشاره مى‌شود. از امام صادق ۷ نقل شده است كه مى‌فرمايد :

لَيْسَ أَحَدٌ مِنَ الْمُوْمِنِينَ قُتِلَ إِلَّا يَرْجِعُ حَتَّى يَمُوتَ وَ لَا يَرْجِعُ إِلَّا مَنْ مَحَضَ الْإِيمَانَ مَحْضاً أَوْ مَحَضَ الْكُفْرَ مَحْضا.

 

احدى از مومنين كشته نمى‌شود مگر اين كه به دنيا باز مى‌گردد تا بميرد. و باز نمى‌گردد مگر كسى كه ايمان خالص يا كفر خالص داشته باشد.

اين روايت به صراحت دلالت مى‌كند كه آنان كه در رجعت زنده مى‌شوند دو گروهند: اوّل آنان كه ايمان خالص دارند، دوم آنان كه كفر محض دارند.

امام رضا ۷ در جواب از سؤال مأمون درباره رجعت فرمود :

إِنَّهَا الْحَقُّ قَـدْ كَانَتْ فـِي الْأُمَمِ السَّالِفَةِ وَ نَطَقَ بِهَا الْقُرْآنُ. وَ قَدْ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ۶: يَكُونُ فِي هَذِهِ الْأُمَّةِ كُلُّ مَا كَانَ فِي الْأُمَمِ السَّالِفَةِ حَذْوَ النَّعْلِ بِالنَّعْلِ وَ الْقُذَّةِ بِالْقُذَّةِ.

 

رجعت حق است و در امّت‌هاى پيشين هم بوده و قرآن آن را بيان كرده است. و رسول خدا ۶ فرمود: در اين امّت همه آنچه در امّت‌هاى پيشين اتفاق افتاده كوچك و بزرگ اتفاق خواهد افتاد.

اين روايت دلالت مى‌كند كه رجعت همانطور كه در امّت‌هاى سابق بوده است در اين امّت هم خواهد بود. رجعت در امم سابق به صراحت آياتى از قرآن كريم روشن است كه پيشتر به تعدادى از آن آيات اشاره گرديد.

علّامه طباطبايى (ره) هم اين مطلب را با استناد به آيه: (أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا آلجَنَّةَ وَلَمّا يَأْتِكُمْ مَثَلُ آلَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِكُمْ) تأييد نموده و مى‌گويد: «از حوادثى كه پيش از ما واقع شده است زنده شدن مردگان است كه در قرآن داستان ابراهيم، موسى، عيسى، عزير يا ارميا و غير آن‌ها نقل شده است.»

 

۱۶ ـ ۴٫ رجعت امامان :

در برخى رواياتِ رجعت به زنده شدن امامان اهل بيت : اشاره شده است.

امام صادق ۷ مى‌فرمايد: اولين كسى كه در رجعت زنده مى‌شود، امام حسين۷ است.

اوّل مَنْ تَنْشَقُّ الْأَرْضُ عَنْهُ وَ يَرْجِعُ إِلَى الدُّنْيَا الْحُسَيْنُ بْنُ عَلِيٍّ ۸ وَ إِنَّ الرَّجْعَةَ لَيْسَتْ بِعَامَّةٍ. وَ هِيَ خَاصَّةٌ لَا يَرْجِعُ إِلَّا مَنْ مَحَضَ الْإِيمَانَ مَحْضاً أَوْ مَحَضَ الشِّرْكَ مَحْضاً.

 

اولين كسى كه زمين از براى او شكافته مى‌شود و به دنيا باز مى‌گردد حسين بن على ۸ است. و همانا رجعت به طور عام نيست و آن خاص است. رجعت نمى‌كند جز مؤمن خالص يا مشرك خالص.

در حديثى ديگر امام باقر ۷ از زنده شدن پيامبر ۶ واميرمؤمنان خبر مى‌دهد :

إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ ۶ وَ عَلِيّاً سَيَرْجِعَانِ.

 

و در زيارت جامعه هم مى‌خوانيم :

وَ جَعَلَنِي مِمَّنْ يَقْتَصُّ آثَارَكُمْ… وَ يَكُرُّ فِي رَجْعَتِكُم.

 

و مرا قرار بدهد از كسانى كه آثار شما را دنباله روى مى‌كند… و در رجعت شما بازگشت مى‌كند.(براى قتال با دشمنان شما).

اين روايات ـ مخصوصاً ـ دلالت بر رجعت ائمه اهل بيت: مى‌كند. و روايات ديگرى كه درباره رجعت مؤمنان كامل است نيز ـ عموماً ـ بر رجعت امامان معصوم : دلالت دارد.

۱۶ ـ ۵٫ اقرار به رجعت

اگر چه رجعت از اصول دين و مذهب نيست ولى اقرار به آن در برخى روايات لازم شمرده شده است. امام صادق۷ كسى را كه ايمان به رجعت نداشته باشد از خودشان نمى‌داند :

لَيْسَ مِنَّا مَنْ لَمْ يُوْمِنْ بِكَرَّتِنَا وَ لَمْ يَسْتَحِلَّ مُتْعَتَنَا.

 

كسى كه ايمان به رجعت ما نداشته باشد و ملتزم به حليّت متعه ما نباشد، از ما نيست.

و نيز اقرار به رجعت را شرط ايمان مى‌شمارد :

مَنْ أَقَرَّ بِسَبْعَةِ أَشْيَاءَ فَهُوَ مُوْمِنٌ وَ ذَكَرَ مِنْهَا الْإِيمَانَ بِالرَّجْعَةِ.

 

كسى كه به هفت چيز اقرار كند، مؤمن است و از هفت امر ايمان به رجعت را ذكر كرد.

و امام رضا ۷ هم ايمان و اقرار به رجعت را شرط شيعه بودن مى‌داند :

مَنْ أَقَرَّ بِتَوْحِيدِ اللَّهِ … وَ أَقَرَّ بِالرَّجْعَةِ وَ الْمُتْعَتَيْنِ و … فَهُوَ مُوْمِنٌ حَقّاً وَ هُوَ مِنْ شِيعَتِنَا أَهْلَ الْبَيْتِ.

 

كسى كه به توحيد خدا اقرار كند… و به رجعت و دو متعه اقرار كند و… پس او به حقيقت مؤمن و از شيعيان ما اهل بيت است.

بنابراين اگرچه با عدم اقرار و ايمان به رجعت، انسان از ايمان و اسلام خارج نمى‌شود ولى همان گونه كه ديديم ايمان و اقرار به رجعت در كمال ايمان و شيعه بودن لازم و ضرورى است.

چكيده درس شانزدهم

«رجعت» در لغت به معناى بازگشتن است و مراد از آن در روايات معصومان : بازگشت برخى انسان‌ها ـ بعد از مرگ و پيش از قيامت ـ به دنياست.

«رجعت» از مسائل اجماعى بين شيعيان ـ در طول تاريخ ـ شمرده مى‌شود.

از نظر قرآن و روايات امكان رجعت ترديدناپذير است.

برخى از آيات قرآن و نيز برخى روايات اهل بيت : به روشنى بر وقوع رجعت دلالت دارند.

برخى از روايات نيز به وضوح بر رجعت امامان اهل بيت : دلالت دارند.

اقرار به رجعت در كمال ايمان و شيعه بودن، ضرورى است.

 

 

 

 

 

 

قرآن كريم

نهج البلاغة

. اختصاص؛ مفيد، محمّد بن محمّد بن نعمان، كنگره شيخ مفيد، قم، ۱۴۱۳ق.

. اقبال الاعمال؛ ابن طاووس، على بن موسى، تحقيق جواد قيومى اصفهانى، دفتر تبليغات اسلامى قم ۱۳۷۶ه .ش

. البرهان فى تفسير القرآن؛ بحرانى، سيد هاشم، تحقيق موسسه البعثة، انتشارات موسسه البعثة، بيروت ۱۴۱۹ه .ق.

. التوحيد؛ صدوق، محمّد بن على، تحقيق سيد هاشم حسينى طهرانى، جامعه مدرسين، قم.

. الخرائج والجرائح؛ رواندى، قطب الدين، مؤسسه امام مهدى، قم، ۱۴۰۹ق.

. الغدير في الكتاب والسنّة و الأدب؛الغدير في الكتاب والسنّة و الأدب، امينى، عبدالحسين احمد، دارالكتب العربى، ۱۳۸۷ه . بيروت.

. الكافى؛ كلينى، محمّد بن يعقوب، تحقيق على اكبر غفارى، دارالكتب الاسلاميه تهران، ۱۳۶۳ ه .ش

. الكشاف؛ زمخشرى، محمودبن عمر، دار الكتب العربى، بيروت، ۱۳۶۶ ه . ش

. المصباح المنير؛ فيومى، احمد بن محمّد، موسسه دارالهجرة، قم، ۱۴۰۵ه . ق.

. الميزان في تفسير القرآن؛ طباطبايى، محمّد حسين، موسسه مطبوعاتى اسماعيليان، قم، ۱۳۹۳ ه . ق

. النهاية في غريب الحديث والاثر؛ ابن اثير، مبارك بن محمّد، تحقيق محمود محمّد الطناحي و طاهر احمد الزاوي، موسسة اسماعيليان، قم، ۱۳۶۷ه .ش.

. امالى؛ طوسى، محمّد بن الحسن، تصحيح على اكبر غفارى و بهراد جعفرى، دارالكتب الاسلاميه تهران ۱۳۸۱ ه .ش

. انوار التنزيل و اسار التأويل (المعروف بتفسير البيضاوى)؛ يضاوى، عبدالله بن عمر، دار احياء التراث العربى و موسسة‌التاريخ العربى، بيروت، ۱۴۱۸ه .ق.

. اوائل المقالات من مصنفات شيخ مفيد جلد ۴؛ مفيد، محمّد بن محمّد بن نعمان، تحقيق شيخ ابراهيم انصارى، الموتمر العالمى لالفية شيخ المفيد، ۱۴۱۳ ه .ق

. بحارالانوار؛ مجلسى، محمّد باقر، دارالكتب الاسلاميّة، قم، ۱۳۶۳ه .ش.

. بصائر الدرجات؛ صفار قمى، محمّد بن الحسين، تصحيح، ميرزا محسن كوچه باغى، مكتبة آيت الله مرعشى نجفى، قم، ۱۴۰۴ه .ق.

. تأويل الآيات؛ حسينى استرآبادى، سيد شرف الدين، انتشارات جامعه مدرسين، قم، ۱۴۰۹ق.

. تفسير عياشى؛ عياشى، محمّد بن مسعود، تحقيق سيد هاشم رسولى ـ قم

. تفسير قمى؛ قمى، على بن ابراهيم بن هاشم، موسسه دار الكتاب، ۱۴۰۴ه .ق، قم.

. تفسير كنز الدقائق و بحرالغرائب؛ قمى مشهدى، محمّد بن محمّد رضا، تحقيق حسين درگاهى نشر وزارت ارشاد، تهران، ۱۴۱۱ه .ق.

. تفسير نور الثقلين؛ عروسى، على بن جمعه، تحقيق سيد هاشم رسولى، مطبعه علميه ـ قم.

. تقريب المعارف؛ ابوالصلاح حلبى، جامعه مدرسين، قم، ۱۴۰۴ق.

. تهذيب الاحكام؛ طوسى، محمّد بن الحسن، تحقيق: على اكبر غفارى، مكتبة الصدوق، تهران، ۱۴۱۷ه .ق.

. ثواب الاعمال؛ صدوق، محمّد بن على، تحقيق: على اكبر غفارى، مكتبة الصدوق، تهران، ۱۳۹۱ه . ق.

. خصال؛ صدوق، محمّد بن على، انتشارات جامعه مدرسين، قم، ۱۴۰۳ق.

. شرح اصول كافى؛ مازندرانى، ملا صالح، تحقيق على اكبر غفارى، مكتبة اسلاميه، تهران

. صحيح مسلم؛ نيسابورى؛ مسلم بن الحجّاج، دار الفكر، بيروت.

. صحيفه سجاديه جامعه؛ابطحى، سيد محمّد باقر، موسسه امام المهدى عج، ۱۴۱۱ه . ق، قم

. صفات الشيعة؛ صدوق، محمّد بن على، انتشارات اعلمى، تهران.

. علل الشرايع؛ صدوق، محمّد بن على، المكتبة الحيدريّة، نجف، ۱۳۸۵٫

. عيون الاخبار الرضا؛ صدوق، محمّد بن على، تصحيح سيد مهدى حسينى، رضا مشهدى، مشهد ۱۳۶۳ ه .ش

. فضائل الخمسة من الصحاح الستّة؛ حسينى فيروز ابادى، سيد مرتضى، دار الكتب الاسلاميّة، ۱۳۹۲ه .ق. تهران.

. كتاب الغيبة؛ نعمانى، محمّد بن ابراهيم، تحقيق على اكبر غفارى، مكتبة الصدوق، تهران.

. كشف الغمة؛ اربلى، على بن عيسى، مكتبة بنى هاشمى، تبريز، ۱۳۸۱ق.

. كفاية‌الأثر؛ خزاز قمى، علىّبن‌محمّد، تحقيق عبدالطيف حسينى كوه كمرى، انتشارات بيدار ۱۴۰۱ ه ق ـ قم.

. كمال الدين و تمام النعمة؛ صدوق، محمّدبن على، تصحيح على اكبر غفارى، مكتبة الصدوق تهران ۱۳۹۰ ه .ق

. كنز العمال في سنن الاقوال والافعال؛ هندى، متّقى بن حسام موسسة الرسالة، بيروت، ۱۴۰۹ه .ق.

. لسان العرب؛ ابن منظور، تصحيح امين محمّد عبدالوهاب و محمّد صادق العبيدى، دار احياء التراث العربى، بيروت، ۱۴۱۶ ه . ق

. معجم مقاييس اللغة؛ ابى الحسين احمد ابن فارس، تحقيق محمّد هارون عبد السلام، دارلكتب العلميه، قم

. مجمع البيان في تفسير القرآن؛ طبرسى، فضل بن حسن، تحقيق عده‌اى از محققين، موسسه الاعمى للمصبوعات بيروت، ۱۴۱۵ه .ق

. معانى الاخبار؛ صدوق، محمّد بن على، تحقيق على اكبر غفارى، دارالكتب الاسلاميه، تهران ۱۳۶۳ ه .ش

. مناقب آل ابى طالب ۷ ؛ مازندرانى، محمّد بن شهرآشوب، انتشارات علامه، قم، ۱۳۷۹ق.

. مناهج البيان في تفسير القرآن؛ ملكى ميانجى، محمّد باقر، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، تهران، ۱۴۱۶ ه . ق

. منتخب الأثر في الامام الثاني عشر ۷ ؛ صافى گلپايگانى، لطف الله، الطبعة السابعة، مكتبة الدّوارى، قم.

. من لايحضره الفقيه؛ صدوق، محمّدبن على، تصحيح على اكبر غفارى، جامعه مدرسين قم، ۱۴۱۳ ه .ق.

. نقش ائمّه در احياء دين؛ عسكرى، مرتضى، مجمع علمى اسلامى، ۱۳۷۰ ه .ش.

. نور مهدى عجّل الله تعالى فرجه الشريف؛ جمعى از نويسندگان، نشر آفاق، چاپ دوم، ۱۴۰۱ ه .ق.

. نهج الحق و كشف الصّدق؛ الحلّى العلّامه، حسن بن يوسف بن مطهر (۳۶۷ هـ)، ]علق عليه: الحسنى الارموى، عين اللّه، المعاصر [ قم، دارالهجره، ۱۴۰۷ هـ

(Visited 35 times, 1 visits today)