بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيüمْ

 

خـورشيـد پنجــم

 

سميـه شاهـب

 

 

 

شاهـب ، سميـه

خورشيـد پنجـم / سميـه شاهب . ــ تهـران : نبـأ، ۱۳۸۱٫

۴۸ ص . ۲۵۰۰ ريال ISBN 964 – 6643 – 83 – 3 :

فهرستنويسى بر اساس اطلاعات فيپا .

۱ . حسيـن بن علـى ( ع ) ، امام سوم ، ۴ ـ ۶۱ ق .

۲ . شعـر فارسـى ـ ـ قرن ۱۴ . الف . عنوان .

۹ خ ۱۸۴ ش / ۴ / ۴۱BP ۹۵۳ / ۲۹۷

كتابخانـه ملـى ايران ۳۸۵۴۸ ـ ۸۱ م

 

 

 

 

 

 

 

خورشيـد پنجـم

مؤلف : سميه شاهب / ويرايش : عبدالحسين طالعـى

حروفچينـى : انتشارات نبأ / ليتوگرافـى : نبأ اسكرين

چاپ و صحافى : رامين / چاپ اول : ۱۳۸۱ / كد : ۷۵ / ۱۴۵ / د

شمارگان : ۵۰۰۰ نسخه / قيمت : ۲۵۰۰ ريال

ناشر : انتشارات نبأ / تهران ، كارگر شمالى ، كوچه هما ، پلاك ۶

تلفن : ۸ ـ ۶۴۲۱۱۰۷ فاكس : ۶۹۴۴۶۱۵

شابك : ۳ ـ ۸۳ ـ ۶۶۴۳ ـ ۹۶۴ ISBN : 964 – 6643 – 83 – 3

 

 

 

 

 

طليعه

امام حسن عسكرى ۷ :

« اَللّهُمّ إنّى أَسئَلُكَ بِحَقِ المَولُودِ فى هذا اليَومِ ، المَوعُودِ بِشَهادَتهِ قَبلَ استِهلالِهِ وَ وِلادَتِهِ ، بَكَتهُ السَّماءُ وَ مَن فيها وَ الأرضُ وَ مَنْ عَلَيها، و لمّا يطأ لابَتَيَها، قتيلِ العَبَرةِ وَ سَيّدِ الاُسرَةِ ، والممدُودِ بالنُّصرَةِ يومَ الكَرَّةِ ، المُعَّوضِ مِن قَتلِهِ أنّ الأئمَّةَ مِن نَسِلِهِ ، و الشِفآءَ فى تربته … »

بار الها از تو مسئلت مى‌كنم به حق كسى كه در چنين روزى ( سوم شعبان ) متولد شده ، او كه پيش از ولادت ، وعده شهادتش داده شده ، او كه آسمان و آسمانيان و زمين و زمينيان در مصيبت وى گريستند ، در حالى كه هنوز بر زمين گام ننهاده بود . او كه كُشته گريه است ، و بزرگ خاندان ، كسى كه در رجعت، پيروز گردد ، و او كه بعنوان پاداشى از پاداش‌هاى جانبازى و شهادتش، ادامه امامت در دودمانش و شفا در تربتش قرار داده شد.

 

 

 

 

 

” السـلام عليـك يـا ابـاعبـداللـه “

 

سخن آغازين

تولّد، يكى از بهترين لحظه‌هاى زندگى هر كسى است، چه براى خودش – با آن كه هيچكس آن لحظه زيبا را به ياد نخواهد داشت – و چه براى اطرافيان. هر كسى را كه بيشتر دوست داريم، تاريخ تولد او را هرگز فراموش نمى‌كنيم و علاقه خود را به او، با تبريك گفتن به او نشان مى‌دهيم.

اين وظيفه، در برابر حجت‌هاى الهى، بيشتر بر عهده ما قرار دارد. چرا كه در اينجا با كسانى روبرو هستيم كه به تعبير فرزدق – شاعر شيعى بزرگ – « محبّت آنها دين ماست. » كيست كه در سالروز تولد محبوب خود، آرام و آسوده بماند ؟ و به فكر عرض ارادت و ادب نباشد ؟

يكى از اين حجت‌هاى الهى، جگر گوشه رسول خدا، حضرت حسين بن على ۷ است كه مهر او در دل ماست، با شير اندرون شده، با جان به در رود.

اين دفتر، لحظاتى از زندگانى آن حجت معصوم خدا را نشان مى‌دهد كه با زبان كوتاه قلم بيان شده است. و مى‌دانيم

كه هرگز نمى‌توان در باره چنان بزرگوارى حق سخن را ادا كرد. تنها براى آن مى‌نويسيم كه بگوييم : دوستش داريم، آگاهانه به او ايمان آورده‌ايم، و مى‌دانيم كه هر كه حضرتش را دوست بدارد، خدا نيز او دوست مى‌دارد.

اميد آن مى‌رود كه همه ما، او را به راستى دوست بداريم. از راهى كه دوست دارد برويم، به يارى خداى متعال از آن راه خارج نشويم، و اين محبت را در وجود خود بپرورانيم، و با ياد و پيروى او، زندگانى‌اى پربار و پربركت داشته باشيم.

بدان اميد، اين برگ‌ها را كه به ياد حضرتش نورانى شده، به دوستداران آن محبوب خدا و رسول، پيشكش مى‌كنيم.

 

 ۱ ـ انتـظار مدينـه 

مدينه، شب پر از انتظارى دارد. انتظار واژه‌اى است پرمعنا! كسى جز منتظر معنايش را نمى‌داند. شايد خانه‌اى امشب اين انتظار را تجربه مى‌كند. مدينه منتظر است. تمام زمين، هم نواى مدينه، منتظر رسيدن مژده و بشارتى دوباره‌اند. زمان بر آنان چقدر سخت و سنگين مى‌گذرد. امشب ملائكه آسمان هم، تسبيح گويان اين واژه را تجربه مى‌كند. زمين، آسمان، فرشته‌هاى آسمانى، ستارگان، ماه و آدم دعاكنان، منتظر يك لحظه زيبايند، و آن تولد كودكى است، زيباتر از اين انتظار.

مدينه شهرى است عرب‌نشين با مردمى متفاوت. آسمان

مدينه، امشب همنوا با خانه‌اى آشنا در اين شهر، منتظر تولد كودكى زيبا هستند. يازده ماه پيش در همين خانه، كودكى به دنيا آمده بود. اما انگار آن كودك نبايد تنها مى‌ماند، و خدا براى او امشب يارى فرستاد.

فاطمه ۳ دختر رسول الله ۶ ، حامل اين كودك است. اوست كه با تولد اين پسر، زمين را نورانى مى‌كند. و عطر هدايت را، نه تنها به اين سرزمين بلكه به تمام آفريدگان و بندگان خدا هديه مى‌كند. در و ديوار اين خانه، آذين شده است، از ذكر و ياد خدا. و همه تسبيح گويان دعا مى‌كنند، تا فاطمه ۳ ، زودتر به اين انتظار پايان بخشد.

در و ديوار خانه فاطمه ۳ فرياد به آسمان برمى آورند : آه اى خداى زمين و آسمان ! تو را سپاس كه ما را قرار دادى روى زمينى كه حسين ۷ در آن پا مى‌نهد.

زمين به خود مى‌بالد. روى به آسمان مى‌كند : آرى، اين منم كه بر پاهاى حسين ۷ بوسه مى‌زنم.

كاش ما هم آن شب در خانه اميرالمومنين ۷ بوديم. او را در آغوش مى‌كشيديم. نور وجودش را به درستى احساس مى‌كرديم و متبرّك از وجود حسين ۷ مى شديم.

سحرگاه سوم شعبان، ماه شهر مدينه روشن‌تر از روز شده است. دلهاى مشتاقان در انتظار تاب ندارد، تا هر چه زودتر به لحظه وصال برسند. آرى! او قدم به زمين مى‌نهد، او كه همه

منتظرش هستند، سبب افتخار زمين و آسمان است.

اى خالقِ زيباآفرين! تو چقدر مهربانى كه اين نور را از ما زمينيان ظلمانى دريغ نكردى. تو چه مهربانى كه به زمين اجازه دادى تا حسين ۷ را در برگيرد. اسماء، لبخند زنان، اشك شوق مى‌ريزد. خوش به حال او كه از اول، افتخار زندگى با خاندان پيامبر و خدمتگزارى آنان داشته است. اسماء، كودك زيباى آسمانى را در آغوش مى‌گيرد. فاطمه با ديدن اين نوزاد، جانى دوباره مى‌گيرد. اين است كودكى كه پيش از تولد با مادرش حرف مى‌زد.براستى چيست اين شاهكار خلقت كه بر زمين گام مى‌نهد ؟! زمين در طول عمر چند هزار ساله‌اش، چند لحظه ميلاد مانند اين لحظه به خود ديده است. ؟!

 

 ۲ ـ همنـام فرزنـد هـارون ۷ 

اسماء فرشته‌اى شده بود كه خبر و مژده پايان انتظار را با آغوش كشيدن اين نوزاد به رسول خدا ۶ و على ۷ بدهد. على ۷ كودك زيبا را در آغوش فشرد و بوسه به گونه‌هايش زد. رسول الله ۶ نوزاد مهربان و آسمانى را روى دستان مبارك قرار دادند. كودكى كه كل كائنات آرزوى ديدنش را داشتند. ملائكه او را دوست داشتند.

اما زمينيان، اى كاش اين محبت ، همه جايى بود و هميشگى. اى كاش همچنان اهل زمين وجود زيبا و مبارك

حضرت حسين ۷ را تحمل مى‌كردند. كاش تاب ديدنش را داشتند.

اسماء، نوزاد را در جامه‌اى سفيد پيچيد، نشانه‌هاى فضيلت و كمال، از همان لحظات در او ديده مى‌شد.كودك را به خدمت رسول الله ۶ برد ، و به ايشان تقديم كرد. پيامبر رحمت او را گرفت و در دامن پر مهر خود گذاشت. چشمان آن پدر مهربان به كودك خيره شده بود. با شادى خاصى در گوش راست او اذان، و در گوش چپ او اقامه خواند.

در اين هنگام، جبرئيل نازل شد. او همواره رابط ميان خدا و پيامبر بوده و پيامهاى آسمانى خداى يكتا را به پيامبر رسانده است. آن روز، اين پيام را از جانب خداى بزرگ براى پيامبرش آورد :

« چون على ۷ نسبت به تو، مانند هارون است نسبت به حضرت موسى عليه‌السلام، پس اين كودك را به اسم پسر كوچك هارون نام گذار، كه شبير است . و چون زبان تو عربى‌است،او را« حسين » ۷ نام گذار ».

اينگونه بود كه نام « حسين » ۷ از عرش انتخاب شد.

به راستى كه آن حضرت به اين اسم معنا داد : زيبا، مهربان، نيكو و دلربا.از همان دوران بچگى، چشمه جوشان علم و فهم بود.

پس از آن، پيامبر گريه كرد، و از روزى شگفت خبر داد :

 

« مصيبتى عظيم در پيش رو دارى. خداوندا! كشنده او را لعنت كن. و تو ـ اى اسماء ـ اين خبر را به فاطمه ۳ مگو!… »

 

 

ـ خبـر ميـلاد 

كم‌كم خبر تولد اين نوزاد مبارك به تمام اهل مدينه رسيد. مدينه، شهرى كه خاطرات تاريخى فراوان در آن رقم خورده بود، امروز باز هم شاهد يكى از اين صحنه‌هاى شگفت بود. خبر دنيا آمدن فرزند على ۷ در تمام كوچه‌ها و بر زبان مردم مى‌پيچيد. اهل ايمان از اين خبر بسيار خوشحال شده بودند. اما در بين مردم كسانى كه چشمِ ديدن على ۷ و اهل بيت او را نداشتند، چندان از اين خبر خوشحال نشدند. در هر حال، اين عطر نام حضرت حسين ۷ بود كه در شهر مدينه مى‌چرخيد. و مى‌رفت تا به كوچه‌ها و شهرهاى دور دست، اين خبر را بدهد …

ـ اسمش را چه گذاشتند ؟

ـ فاطمه حتما خوشحال است، چون پسر اول او حدود يازده ماه قبل دنيا آمده! …

ـ آرى! اسم او را حسين گذاشتند. راستى مى‌گويند نام اين

كودك از طرف خدا روى او نهاده شده است.

ـ شنيده‌اى كه اين نوزاد در شكم مادرش با مادر سخن مى‌گفته است.

ـ انگار هنگام تولد اين نوزاد، جبرئيل بر پيغمبر خدا نازل شده!…

ـ حتما پسر زيبايى است، چون در خانه‌اى متولد شده كه حسن يوسف، جلوه‌اى از جمال آنها است.

ـ بايد به خانه او برويم و به على ۷ و فاطمه۳ تبريك بگوئيم. رسول الله ۶ از تولّد اين كودك خيلى خوشحال است …

ـ شنيدم كه حضرت رسول ۶ با ديدن اين نوزاد گريه كرده، اما چرا ؟

اينها حرفهايى بود كه آن روزها در كوچه‌هاى مدينه مى‌پيچيد. هر كسى نظرش را مى‌گفت : زن و مرد. مشتاقان اهل بيت آماده مى‌شدند تا به فاطمه و على ۸ تبريك گويند و به ديدار رسول‌الله ۶ بروند.

 

ـ گـريـه در ميـلاد 

روز هفتم شد. هفتمين روزى كه مُلك و مَلَك، همه از ذكر

نام حسين ۷ برخود مى‌باليدند و زمين افتخار مى‌كرد كه بر پاهاى كوچك حسين ۷ بوسه مى‌زند.

حضرت محمد ۶ به اسماء فرمودند : « فرزند مرا بيـاور ».اسمـاء ، افتخارى بس عظيـم داشت كه در منـزل على ۷ خدمت كند. نوزاد آسمانى را نزد پيامبر بردند.

پيامبر موى سر ايشان را تراشيد، به وزن موى سر ايشان، نقره صدقه داد.و عطر بر سر مبارك حسين ۷ ماليد.

پس از آن با شعف خاص، فرزند را به دامن مبارك گرفت . فرمود : اى ابا عبدالله ! چه بسيار سخت است براى من كشته شدن تو!

آنگاه گريه فراوان كرد.اشك از چشمان مباركش جارى شد، و از گونه‌هاى نازنين او سرازير شد.

اسماء با نگرانى پرسيد : پدر و مادرم فداى تو! اين چه خبرى است كه در روز اول ولادت گفتى و امروز مى‌فرمايى و گريه مى‌كنى ؟!… حضرت در جواب فرمودند : بر اين فرزند عزيز خود گريه مى‌كنم ، كه گروهى كافر ستم‌كار از بنى اميه، او را خواهند كشت …

خداوندا! اين چگونه زيستن است كه بشرى چشم ديدنِ بهترينِ خلق را نداشته باشد ؟ ! اين چگونه است كه در لحظات

زيباى تولّد، براى شهادت مولودى مبارك، اينگونه گريسته‌اند ؟

و اين چه مولودى است كه حتى پيامبران پيشين ـ پيش از تولدش ـ در سوگ او گريسته‌اند ؟

پيامبر رحمت ادامه داد : « خداوند شفاعت مرا به آنها نرساند، او را شخصى مى‌كشد كه در دين من رخنه كرده است، و به خداوند قسم كه او كافر خواهد شد ».

آن حضرت در ادامه فرمودند : « خدايا! از تو، در حقّ فرزندم درخواست مى‌كنم، آنچه را كه حضرت ابراهيم در حق خاندان خود درخواست كرد.

خداوندا تو ايشان را دوست بدار، و دوستدار آنها را دوست بدار، و لعنت كن هر كسى كه با آنها دشمنى كرده، به چنان لعنتى كه آسمان و زمين از آن پُر شود » .

 

اسماء اين را شنيد و در انديشه فرو رفت : پس روزگارانى سخت و تيره در پيش است، مگر مى‌شود مردم اينقدر پَست و حقير شوند كه چنين فاجعه‌اى پيش آورند ؟ نه! نه! چه كسى اين قدر نمك ناشناس است كه تاب و توان وجود اين عزيز و ميوه دل زهرا را ندارد ؟

اسماء در حال رفتن بود كه پيامبر گرامى فرمودند : « اين

خبر را به فاطمه سلام‌الله عليها مگو » . اما آيا به راستى اين خبر از حضرت زهرا ۳ محبوبه خدا كه دختر پيامبر خدا و همسر حجت خدا است ، پنهان مانده است ، چگونه ممكن است كه اين خبر، از بزرگوارى چون او مخفى بماند ؟ چگونه ؟

حال وقت آن رسيده كه يك‌يك منتظران لحظه ميلاد، عرض ادب كنند. آسمان دست افشان است، بيشتر از زمين كه افتخار دارد بوسه بر پاى عزيز على ۷ مى‌زند.

تمام اركان زمين و آسمان در سوم شعبان سال چهارم هجرى دگرگون شده بود. وجود اين نوزاد، نورى عجيب، نه تنها به زمين، بلكه به آسمان‌ها بخشيده بود.

و اينگونه است كه هنوز پس از گذشت قرنها، هر سال عرض ارادت به او بيشتر و بيشتر مى‌گردد. تا زمانى كه براستى امام حسين ۷ را دوست داريم، خدا ما را دوست دارد. اين افتخار بزرگى است كه پيامبرمان در حق مان دعا كرده است.

خداوندا!به اين مذهب و دين و اين امام مبين ۷ افتخار مى‌كنيم . و شكر مى‌كنيم كه ما را به آن هدايت فرمودى.

 

 ۵ ـ هـديـه الهـى 

ملائكه يك به يك صف كشيده بودند، تا به ديدار فرزند

فاطمه ۳ بيايند. زمين پر از آسمانيان شده بود. چقدر زيبا بود لحظه شوق و خنده ملائكه.

فضا پـر از ذكـر و تسبيح خدا بـود، خدايـى كه با دادن حسين ۷ به زمينيان، بار ديگر لطف به آدميان ابراز داشته بود. از تولد نخستين آدم، آدم پيغمبر ۷ تاكنون كه سالهايى از رسالت آخرين پيامبر خدا روى زمين گذشت، همه منتظر تولد اين نوزاد آسمانى بودند. هيچ پيامبرى نبود كه براى اين عزيز اشك نريخته باشد. اكنون فرشتگان الهى نيز براى ديدن روى او لحظه شمارى مى‌كردند.

خداى متعال با بخشيدن اين نوزاد، به زمينيان، هديه‌اى نو بخشيده بود. اين هديه الهى، نه فقط در طول پنجاه و هفت سال زندگى با عزت اين عزيز ـ كه قدرش را هم ندانستند – بلكه در طول صدها سال بعد از حياتشان، همچنان تازه و برقرار بوده است. اكنون نوبت خانواده‌اى ويژه است كه روى زمين، ارج خاصى داشتند، حال نوبت اين خاندان بود تا خداوند، هديه‌اى مخصوص، به آنها عنايت فرمايد.

خداوند، جبرئيل را مأمور و حامل اين هديه آسمانى كرده است. ملائكه آسمانى يك به يك براى ديدن عزيز زهرا ۳ لحظه شمارى مى‌كردند. اگر مى‌شد، همه آنها به زمين

مى‌آمدند، و تهنيت گويان، شكر خداى را به جا مى‌آوردند.

هزاران فرشته، برنده اين ميدان شده بودند، تا همراه جبرئيل امين پاى بر زمين نهند، و در خانه نور، به ديدار برترين و والاترين نوزاد بروند.

ملائكه، تسبيح گويان به ديدار خانه‌اى مى‌شتافتند كه تاج زمين به حساب مى‌آمد، خانه‌اى كه با تولد اين كودك، پنج تن را كامل كرده بود. فرشته‌هاى عرش الهى، هديه‌اى از جانب خدا به زمين حمل مى‌كردند.

اين هديه، لوحى بود كه بر آن نام‌ها و ويژگى‌هاى حجت‌هاى خدا را، از آخرين نبى تا آخرين وصى در دل خود جاى داده بود …

خدايا!

اين نوزاد، چه خير و بركتى دارد كه براى جشن ميلادش، از بارگاه الهى هديه مى‌رسد، آن هم لوحى كه مشعل هدايت براى نسل‌هاى آينده است.

لوحى كه در آن، از توحيد، نبوت، امامت، ويژگى‌هاى امامان، ستم ستمگران و فرجام جهان، بشارت‌هاى الهى به پيروان امام عصر عجل الله تعالى فرجه و حقايق ديگر سخن رفته است. نوزاد، « مصباح الهدى » (چراغ هدايت) است. و هديه

الهى به مناسبت ميلادش، رهنمود به تمام مردمان، در هر زمين وهر زمان.بانگاهى به متن اين « تحفه آسمانى »، جان خودرانورانى كنيم.

«اين نامه‌اى است از سوى خداى عزيز حكيم براى محمد ۶ پيامبر او، نور او، سفير او، حجاب او و راهنماى به سوى او. آن را روح الامين جبرئيل از جانب پروردگار عوالم آورده است.

اى محمد! اسماء مرا بزرگ دار، نعمت‌هاى مرا سپاس گذار، و انكار الطاف مرا مكن. من خدا هستم. جز من خدايى نيست : شكننده جباران، و دولت رسانِ مظلومان، و تعيين كننده دين. من خدايم و خدايى جز من نيست. هر كه به غير فضل من اميد بندد، يا از غير عذاب من بهراسد، او را چنان معذّب دارم كه كسى را به آن عذاب نكرده باشم. پس فقط مرا بپرست و تنها بر من توكل كن.

من هيچ پيامبرى را بر نيانگيختم و مدتش را كامل نكردم، مگر اينكه براى او وصىّ و جانشين قرار دادم. من ترا بر انبياء، و وصى تو را بر اوصياء فضيلت بخشيدم.و تو را به دو نواده‌ات، حسن و حسين كرامت دادم.

حسن را معدن علم خودم پس از انقضاء مدت پدرش

گردانيدم. و حسين را خزانه‌دار وحى خود قرار دادم، و او را به شهادت گرامى داشتم و سرانجامِ او را به سعادت ختم كردم.

او، با فضيلت‌ترين شهيد است، و بالاترين درجه از شهدا را دارد. كلمه تامّه خودم را با او، و حجت بالغه خودم را نزد او قرار دادم.

به خاندان او ثواب مى‌دهم و عقاب مى‌كنم. اول ايشان سرور عابدان و زينت اولياء گذشته من است .

و پسرش مانند جد پسنديده‌اش، محمد، شكافنده علم من و معدن حكمت من است. شك كنندگان در مورد جعفر هلاك مى‌شوند.كسى كه او را ردّ كند، مرا ردّ كرده است. وعده و سخن من پا برجا و بر حق است كه جعفر را گرامى دارم، و او را درباره پيروانش و ياران و دوستانش شادمان سازم.

پس از او موسى ۷ در زمان امتحان و فتنه حيرت آورى پيش مى‌آيد. رشته (هدايت) من قطع نمى‌شود و حجّت من پوشيده نمى‌ماند.اولياى من از جام سرشار سيراب مى‌شوند. و اگر كسى يكى از ايشان را انكار كند،نعمت مرا منكر شده است.اگر كسى آيه‌اى ازكتاب

مراتغيير دهد،افترا بر من زده است.

واى بر افتراكنندگان و انكار كنندگان بعد از انقضاء مدت موسى، بر بنده و محبوب و برگزيده‌ام على (امام رضا) ولىّ من و ناصر من، و كسى كه بارهاى نبوت (احياء دين) را بر دوش او قرار دادم ، و بر توانايى‌اش آزمودم. مستكبر پليدى او را مى‌كشد. در شهرى (طوس) دفن مى‌شود كه عبدصالح (ذوالقرنين) آن را ساخته، كنار بدترين مردم (هارون الرشيد) .

سخن من حقّ است كه او را به محمد (امام جواد) شادمان سازم، كه پسر اوست و جانشين بعد از او، و وارث علمش. معدن علم من و موضع سرّ من و حجّت من بر آفريدگانم اوست. كسى به او ايمان نمى‌آورد، مگر اينكه بهشت را جايگاه او كنم، و شفاعتش را در مورد هفتاد نفر از خانواده‌اش كه مستوجب آتشند، بپذيرم.

كار پسرش على (امام هادى ۷ ) را ختم به سعادت مى‌كنم، ولىّ من، ياورم، و شاهد در بندگانم، و امين من بر وحى من.

از نسل او خارج مى‌گردانم دعوتگر به راهم و مخزن علمم را كه حسن (عسكرى ۷ ) است.

 

و تكميل مى‌كنم آن را به پسرش. « م ح م د » رحمت براى عالميان. او كمال موسى و نورانيت عيسى و صبر ايوب را دارد. اولياى من در زمان (غيبت) او خوار مى‌شوند، و سرهاى ايشان را به يكديگر هديه مى‌دهند، مانند سرهاى تُرك و ديلم (گروه‌هاى غير مسلمان) آنان را مى‌كشند و آتش مى‌زنند، و ناامن و هراسناك مى‌شوند. زمين از خون ايشان رنگين مى‌شود، و آه و ناله در ميان خانواده هايشان آشكار مى‌گردد.

آنها حقآ اولياء منند. به وسيله ايشان هر فتنه كور را دفع مى‌كنم. و به وسيله آنان، غُل‌ها و زنجيرها را برمى دارم. بر آنها صلوات و رحمت از طرف خدايشان باد. و ايشان هدايت شدگانند . »

 

 

ـ سـه درس هـدايـت 

اينك تحفه‌اى آسمانى به نام « حديث لوح » پيش روى ما قرار دارد، كه راه تاريك ما آدميان را روشن، مى‌كند. و ما را از تيرگى نجات مى‌بخشد. كيست كه نورى براى درون ظلمانى خود، از آن برگيرد ؟

 

اين مشعل هدايت، به بركت ميلادِ گرامىِ امامى به زمينيان هديه شد كه فرزند پيامبر رحمت بود، و خود امامى بود كه دلى سرشار از مهربانى در سينه داشت، مهربانى به همه آفريدگان خدا.

به دليل همين مهر و رحمت سرشار، براى زندگى جاودانه آنها راه نشان مى‌داد، و در پى سعادت هميشگى مردم بود.

اينك سطورى از اين منشور جاويد سعادت و نجات را با هم مرور مى‌كنيم :

۱ ـ « جـز به فضـل خـدا اميـد مبنـد. و جـز از عـدل او نگـران مبـاش . »

انسان، دست خالى پاى به اين دنياى خاكى مى‌نهد، در حالى كه هيچ‌طلبى از خدايش ندارد. خداى مهربان، تمام امكانات زندگى مادى و معنوى را در اختيار او مى‌گذارد، در حالى كه هيچ حقّى به گردن خدايش ندارد. هر چه انسان دارد، نتيجه لطف و فضل خدا است، كه هر لحظه بخواهد آنها را بگيرد، به انسان ظلم نكرده است. بناى آفرينش و نعمت دادن بر فضل بوده و هست. ادامه نعمت‌ها نيز به فضل خدا وابسته است، كه اگر نعمت‌ها را ادامه ندهد، به عدل رفتار كرده و ظلمى روا نداشته است.

 

يك لحظه بينديشيم

ـ اگر نفسى كه مى‌آيد و مى‌رود، و زندگى انسان را ادامه مى‌دهد، قطع شود ،

ـ اگرمال و ثروتى كه در اختيار انسان است، از اوگرفته شود ،

ـ اگر سلامت او ، در حادثه‌اى ناخواسته با خطر روبرو شود، در اين صورت، خداوند، نعمتى را از فرد به حكمت خود گرفته است. ولى حساب را بر آن فرد، به رحمت خود آسان مى‌سازد. و هيچگاه مانند زمان سلامت و رفاه با آن شخص محاسبه نمى‌كند، چرا كه ظلم، از آستان پاك او دور است.

پس هرلحظه براى ادامه نعمت‌ها، به فضل اواميدوار باش.

وهرلحظه ازعدل‌اونگران باش،كه مبادانعمت را ازتوبگيرد.

۲ ـ « مـن هيـچ پيامبـرى را نفـرستادم، و مـدت ( نبـوّت ) او را كامـل نكـردم، مگـر آنكه بـراى او وصّـى ( جانشين ) قـرار دادم. »

خداى بزرگ و مهربان، براى هر پيامبرى جانشين قرار داده است.وآن جانشين را به پيروان پيامبرش شناسانده است.

چرا ؟ زيرا هر پيامبرى در دنيا عمرى محدود داشته و دشمنان فراوان. دشمنان، هر كدام به شيوه‌اى مى‌خواستند سخنان و برنامه خدايىِ آن پيامبر، به گوش مردم نرسد. آنان

دشمن خوبى‌ها و دشمن انسانيت بودند. از اين رو، نمى‌خواستند كسى آيين انسانيت را در پيش گيرد.

از سوى ديگر، زحمات، تلاشها، صبر و پايدارى هر پيامبر، ارزشى والا داشت كه حيف بود پس از درگذشت او، زحمت هايش بى‌نتيجه بماند.

به همين دليل، خداوند، براى هر پيامبرى جانشينى معين كرد، و او را به امّتش معرفى فرمود.

اكنون مى‌پرسيم : آيا ممكن است آخرين پيغمبر كه برترين پيامبر نيز هست، در حالى از دنيا برود كه خداوند، جانشين براى او معين نكرده باشد ؟

به تاريخ مى‌نگريم. نخستين روزى را مى‌بينيم كه پيامبر رحمت، بستگان خود را گرد آورده تا نبوت خود را به آنها اعلام دارد. همان روز به آنها مى‌فرمايد :

« هر كس نخستين كسى باشد كه به من ايمان مى‌آورد، او جانشين و وزير و برادر من خواهد بود ».

مى‌بينيم كه امام على بن‌ابى طالب ۷ ، نخستين كسى است كه سه بار به پا مى‌خيزد، و وفادارى خود به رسول خدا را اعلام مى‌كند.

اين نوجوانِ سالهاى آغاز بعثت، همان بزرگ مردى است كه

در آخرين روزهاى عمر پيامبر، در غدير خم، در برابر هزاران انسان، به عنوان جانشين پيامبر معرفى مى‌شود.

از نخستين روز، تا آخرين روز، اين على ۷ است كه عنوان جانشينى را ـ به امر خدا – دارد.

و اين على ۷ است كه در حديث گرانبهاى لوح، همراه با فرزندانش ـ يازده امام معصوم ديگر ـ معرفى مى‌شوند، كه هر يك، در دوره عمر خود، مشعل هدايت امّت را در دست داشته باشند.

۳ ـ « فـرزنـد امـام حسـن عسكـرى، رحمـت بـراى عالميـان است ».

امروز ، اين مشعل هدايت ، در دست امام مهدى ۷ است، كه وجودش رحمت براى همه اهل عالم است.

برخى از نادانان ، تصويرى خشن از امام مهدى۷ دارند ، كه با هيچ پديده‌اى جز خون و شمشير آشنا نيست. اما در اينجا مى‌بينيم خدايى كه آن مهربان موعود را آفريده، او را با ويژگى « رحمت براى عالميان » به ما مى‌شناساند.

افراد نادان، همه از قتل و كشتار مى‌گويند. ولى امامان ما، از گلستانى سخن گفته‌اند كه در انتظار دنيا است، وقتى او بيايد.

افراد نادان، پيش از آنكه نگاه مهر گستر و دستهاى عاطفه

او را توصيف كنند، شمشير او را نشانمان دادند.

هيچگاه نگفتند كه : براى اينكه گلها و نهال‌ها رشد كنند، بايد علف‌هاى هرز را وجين كرد. و اين جز با داسى برنده و سهمگين ممكن نيست.

آرى، براى اينكه مظلومان تاريخ، نفسى به راحتى بكشند، بايد پشت و پوزه ظالمان و ستمگران را به خاك ماليد، و نسلشان را از روى زمين برچيد.

آرى، براى اينكه عدالت بر كرسى بنشيند، هر چه سرير ستم آلوده سلطنت را، بايد واژگون كرد و به دست نابود سپرد.

و اينها همه، همان معجزه‌اى است كه تنها از دست او بر مى‌آيد. و تنها با دست او به سامان مى‌رسد.

اما اينها همه، مقدمه است براى رسيدن به بهشتى كه او بانى آن است. براى رسيدن به آن ساحل اميد، كه در پس اين درياى خون نشسته است.

در آن ساحل اميد : بركت محصولات زمين، افزوده مى‌شود. عدالت بر همه جا دامن مى‌گسترد. دروغ ريشه كن مى‌گردد. باران از آسمان مى‌بارد. مردم، طعم عدالت راستين را مى‌چشند. اموال چون سيل جارى مى‌شود، بى آنكه كسى به آن نياز داشته باشد.

 

فقيرى باقى نمى‌ماند. و مردم براى صدقه دادن به دنبال نيازمندى مى‌گردند، و نمى‌يابند.

 

اينها، بخشى از جلوه‌هاى مهر او است كه رحمت براى تمام اهل جهان است.

بدان اميد كه بمانيم و ببينيم كه در آن بهشت زمينى چه مى‌گذرد ؟ و خداوند، رحمت گسترده خود را چگونه به جهانيان نشان مى‌دهد.

 

 ۷ ـ رهـايـى 

انتظار، اما از نوعى ديگر. جزيره، اما جزيره‌اى متفاوت. دردِ پشيمانى، اما از ژرفاى جان. اينك يك فرشته، كه پشيمان و منتظر عفو خداوند است.

چشم به راه عطش رهايى، رهايى از عذاب الهى. اين كيست كه اينگونه از يك تنبيه مختصر خداى متعال مى‌رنجد ؟

و اين صداى پشيمانى كيست كه از جزيره‌اى دور دست به گوش مى‌رسد ؟

اين « فُطرُس » است، فرشته‌اى كه از غم و درد پشيمانى

مى‌نالد.

در بين راه، جبرئيل امين همراه با فرشتگان ديگر، از جزيره‌اى عبور مى‌كردند تا براى عرض تبريك به خانه پيامبر بيايند.

در جزيره‌اى از جزاير درياها، فرشته‌اى تنها از فرشتگان آسمان مى‌زيست. « فطرس » فرشته‌اى نادم روى زمين محبوس شده بود. گوئيا زمانى در فرمان خداى متعال اندكى كُندى كرده بود. در اوجى از تقرب كه فرشتگان هستند، اندكى تأخير، تنبيه بزرگى در پى دارد .

اينك اين فرشته زيبا ، محبوس زمين ، نالان و چشم انتظار عفو خدا ، در حال گذراندن دوره حرمان بود. خداوند متعال ، بال اين فرشته آسمانى را در هم شكسته و او را در آن جزيره رها كرده بود . هفتصد سالى مى‌گذشت كه فطرس ، براى آمرزش خواستن، عبادت خداى بزرگ را به جا مى‌آورد، تا اينكه حضرت حسين ۷ متولّد شد.

خداوند كريم ، فطرس را صاحب اختيار قرار داده بود كه خودش، ميان عذابهاى زمين و آسمان يكى را انتخاب كند، يعنى خودش انتخاب كند كه در دنيا عذاب بكشد يا آخرت. و البته فطرس، عذاب دنيا را برگزيده بود.

 

هنگام عبور از آن جزيره، جبرئيل ـ به اتفاق ديگر فرشتگان ـ نزد فطرس رفتند، و از احوالش جويا شدند. فطرس پرسيد : كجا مى‌رويد ؟!

جبرئيل امين توضيح داد : زمين اين افتخار را پيدا كرده كه بر قدوم مبارك فرزند زهرا ۳ بوسه بزند. واهل زمين، شادمان از تولد نوزادى شده‌اند كه تمام كائنات، آرزوى ديدارش را دارند. زاده زهرا و فرزند رسول الله ۶ است. از جانب خداى خالق به سويش مى‌رويم. افتخار مى‌كنيم كه حامل هديه‌اى الهى برايش هستيم.

فطرس نگاهى از سر نياز به آنان افكند، و گفت : كاش مى‌شد مرا با خود ببريد. شايد اين نوزاد گرامى، از من نيز شفاعت كند، و حق تعالى از من بگذرد.

جبرئيل امين پذيرفت كه فطرس را با خود ببرند، تا به خانه برترين نوزاد قدم نهند. همگى به راه افتادند.

آن زمان كه فرشتگان آسمانى به زمين آمدند، زمين و زمان هلهله‌اى سردادند كه گوش فلك را مى‌لرزاند. همه ريگ‌هاى بيابان و قطره‌هاى درياها، كوه‌ها و دشت‌ها از ميلاد اين فرزند آسمانى خرسند بودند و به هم تبريك مى‌گفتند. اكنون خانه على ۷ بود، و هزاران فرشته آسمانى، و شادمانى زهرا ۳

بود و هزاران حورى بهشتى.

فطرس پشيمان به اين خانه نورانى پانهاد. جبرئيل امين رو به رسول خدا ۶ كرد. داستان اسارت فطرس بر روى زمين و پشيمانى او از اين غفلت و تأخير را شرح داد.

به پيامبر رحمت عرضه داشت كه فطرس اميدوار است به طفيل اين كودك، عفو و بخشش خداى متعال شامل حال او شود.

رسول خدا ۶ به جبرئيل فرمود : به فطرس بگو خودش را به قنداق كودك بمالد و به مكان خود برگردد.

فطرس خويشتن را به قنداق امام حسين ۷ ماليد. ناگهان بالهاى اين فرشته مثل قبل شد، كه سالم و زيبا پرواز كند، و مانند هفتصد سال قبل زندگى را از سرگيرد. فطرس كه اين همه را از وجود متبرك حسين بن على ۷ داشت، از اين موضوع بسيار خوشحال بود.

فطرس در حالى كه اين كلمات را به زبان مى‌آورد ، بالا مى‌رفت : « اى رسول خدا! در آينده نزديك، امّتت اين مولود را به شهادت مى‌رسانند. در برابر نعمتى كه از او به من رسيده است، هركس براو سلام كند، من سـلام او را به حضـرت امام حسيـن ۷ مى‌رسانم. هر كه بر او صلوات بفرستد، من

صلوات او را مى‌رسانم. »

بـه روايتـى ، چون فطـرس به آسمان بالا مى‌رفت ، گفت : « چه كسى مانند من است ، حال آنكه من آزاد كرده‌ى حسين بن على ۷ و فاطمه و محمد ۶هستم ؟ »

 

* * *

 

سرگذشت فطرس ، نورى از اميد در دل ما مى‌افكند.

به خودم مى‌نگرم كه سياه نامه و آلوده‌ام. و به خدايم مى‌نگرم كه چگونه عيب‌ها را مى‌پوشاند. اگر آن فرشته آسمانى، با درنگ اندك در انجام فرمان الهى، چنان تنبيه شد، من كه عمرى را به گناه به سر برده‌ام، چه اندازه سزاوار عذاب هستم ؟ و چه اندازه، عيب پوشى خداوند ستّارالعيوب، دست مرا گرفته است!

با اين همه، به جاى شكر اين نعمت، همچنان به كارهاى زشت خود ادامه داده‌ام. اگر لطف و رحمت و بنده‌نوازى‌هاى خداى كريم نبود، جاى آن داشت كه نااميد شوم، و گمان كنم كه گناهان من قابل بخشش نيست .

اما، به كشتى نجات امت ـ امام حسين ۷ ـ مى‌انديشم،

كه خداى بزرگ بخشاينده، توسّل به حضرتش را، يكى از راه‌هاى عفو و گذشت گنهكاران قرار داده است.

من مانده‌ام، در كنار اين خوان احسان، كه از آن ـ چنانكه بايد و شايد ـ بهره نگرفته‌ام، و در برابر اين كفران نعمت، پاسخى ندارم.

 

ـ ابـر پُـر بـاران 

خداى را سپاس كه حجتِ بر حقِّ خود را مايه عزّت و افتخارمان قرار داد كه به بركت وجود او، زندگى به انسان لبخند مى‌زند.

خداى را سپاس فراوان، كه ما را پيرو سالار و مولايى قرار داد كه در مراسم تولد و شهادت آن امام همام، با افتخار شركت مى‌كنيم.

دل تنگمان وقتى كه مى‌گيرد، با چشمان منتظرمان پيوند مى‌بندد كه يكديگر را راهى كنند. دل تنگمان وقتى كه مى‌گيرد، با بردن نام حضرتش آرام مى‌گيرد. آنگاه، اشك از چشمان‌مان جارى مى‌شود، و گونه‌هاى ما را تر مى‌كند.

از صميم قلب مى‌گويم : مولاى من! من به راستى لايق اين نيستم كه در سرزمين واقعيت‌ها ـ آنجاكه حق حاكم‌است و

تنها چشمه‌هاى زلال معرفت و شناخت تو جريان دارد ـ قدم گذارم.

از گرماى روز افزونت كه خورشيد نيز وام دارِ آن است، فيض مى‌برم. و گهگاه نگاه به چشمان لطيف نگرِ تو مى‌كنم. اما شرم از آن دارم كه خود را يك شيعه واقعى تو بخوانم، از آن گونه كه مى‌پسندى و به آن رضا مى‌دهى.

اى راد مرد سخاوت و كرم! اين موهبت را به من ببخش، كه به سطر سطر سخنانت عمل كنم، كارهايى را كه مى‌پسندى انجام بدهم، از كارهايى كه مرا باز مى‌دارى، بپرهيزم. شيطان سياه را از قلبم دور كن …

يا اباعبدالله! محبت تو را به جان و دل مى‌خرم، تو را از جان عزيزتر مى‌دانم، در زيارت عاشورا مى‌گويم :

« اِنّى سِلمٌ لِمَن سالَمَكُم وَ حَربٌ لِمَن حارَبَكُم وَ وَلِىٌ لِمَن والاكُم وَ عَدُوٌ لِمَن عاداكُم »

آرى! دوستانت را دوست داريم، و با دشمنانت به ستيز بر مى‌خيزيم.

ما را ـ كه همـواره شـرمنـده كـرامت و بخشش هايت هستيم ـ با مقامات و فضائل خود، بيش از پيش آشنا گردان.

من هم مثل هزاران دلباخته ديگر، اين واقعه را از صدها

سال پيش خوانده بودم كه :

مردى بيابانگرد، پا به شهر مدينه گذاشت. شهر پر از حادثه و دستهاى مرد خالى بود. اما چشمانش گويى كه دائما به دنبال چيزى مى‌گردد. شايد به دنبال چيزى كه آن را نيافته بود. و رسيدن خبرى خوش را انتظار مى‌كشيد : نزديك شدن به چيزى كه آن را مى‌جست. بيابانى، شهر را زير پا مى‌گذاشت. هر كس كه او را مى‌ديد، به راحتى احتمال مى‌داد نيازمند باشد. اما كدام دست، دستش را فشرد ؟ كدام مرد، مردانه او را يارى كرد ؟ كدام چشم براى چشمان غمزه‌اش گريست ؟ كدام زبان، قبل از خواستن، از او پرسيد كه چه مى‌خواهى ؟ جستجوى بى امان او، نشان مى‌داد كه پاسخ اين پرسش‌ها منفى است.

بايد آن قدر مى‌گشت، تا نهايت زيبايى را بيابد. نگاهى غمبار داشت. روى به مردم كرد، و پرسيد : كريم‌ترين مردم اين شهر كيست ؟

مردم كه گرد و غبار نياز را بر چهره‌اش ديدند، نشانى بزرگ مردى را به او دادند كه مردانگى به نام بزرگش افتخار مى‌كرد، مردى كه بخشندگى بر دستانش بوسه مى‌زد. پاسخ‌ها، همه يك مضمون داشت :

ـ كريمترين مردم، حضرت حسين بن على ۷ است.

 

ـ او سخاوتمندترين اين مردم است.

مرد كه انگار او را در كنار خود احساس مى‌كرد، خرسند از اين واقعه، به جستجوى « بزرگوارترين مردم » پرداخت، تا اينكه به مسجد رسيد. وقتى حضرتش را در مسجد يافت كه امام حسين ۷ در نماز ايستاده بود و با خداى متعال به راز و نياز مى‌پرداخت. در اين هنگام، بيابان گردِ نيازمند، در مدح و ثناى حضرت، شعرى خواند به اين مضمون :

« كسى كه به تو اميد بسته است و حلقه در تو را كوبيده، نااميد بر نمى‌گردد. تو بخشنده و تو مورد اعتمادى … »

حضرت حسين ۷ نماز را به پايان برد. و رو به قنبر فرمود : « اى قنبر! آيا از مال حجاز چيزى به جاى مانده است ؟ » قنبر در جواب گفت : بله، چهار هزار دينار.

امام ۷ به قنبر فرمودند : « اين مبلغ را آماده كن، كه اين مرد براى دريافت آن آماده است . »

مرد بيابانگرد كه يك دنيا انسانيت را در اين جود و بخشش امام ۷ ديده بود، خوشحال و خرسند و راضى بود .

خوش به حال او ، كه دست پر ، از اين ميدان خارج شده بود. خوش به حال او كه به دست مبارك امام زمانش حاجت روا شده بود.

 

امام حسين ۷ با قدم‌هاى استوار و گام‌هاى متين به منزل بازگشت، رداى مبارك را از تن بيرون آورد، دينارها را در لباس پيچيد، و پشتِ درِ خانه ايستاد. سخاوتِ بيش از حدّ و تواضع بى نهايت حضرتش، تا آنجا بود كه مستقيمآ با مرد نيازمند روبرو نشد.

امام ۷ لاى در را كمى گشود. دست پر از گرمى و محبت و سخاوت خود را بيرون آورد. به طورى كه چهره نورانى‌شان را بيابانى نبيند. رداى خود را كه در آن دينارها گذاشته شده بود، به مرد بيابانى داد. در اين هنگام، حضرت شعرى زيبا، در بيان عذرخواهى از مرد بيابانى خواند، و از كمىِ زرها عذر خواست.

مرد اعرابى چه مى‌توانست بگويد ؟ اين مرد ، كيست كه با وجود اين همه بخشندگى ، در اوج قله تواضع و فروتنى، از شخص نيازمند عذر خواهد . نه! نه ! خدايا اين چه مردى است كه …

مى‌دانم مولاى من ! كه آسمان بخشش تو، بيشتر از اينها باران دارد، و سايه سار آن، گسترده‌تر از اين است.

اما دستان تو را بايد بوسيد و براى آن گريست. اين همان كارى بود كه مرد بيابان گرد، بعد از شنيدن شعر و ديدن اين صحنه انجام داد.

 

اشكهاى مرد روى گونه‌هاى او مى‌غلطيد و بر پهنه صورتش مى‌نشست، كه حضرت بعد ازمشاهده فرمودند : « اى اعرابى!گوئيابخشش ماكم بود،كه اين‌گونه گريه مى‌كنى » ؟ !

مرد در حالى كه چشمانش از سخاوت و مردانگى و تواضع امام حسين ۷ هنوز اشك آلود بود ، به حضرتش گفت : بر اين مى‌گريم كه دستى با اين بخشش و كرم و سخاوت ، چگونه زير خاك خواهد رفت .

 

اين قضيه، قطره‌اى از درياى سخاوت حضرتش رانشان مى‌دهد.

ما نيز همچون آن مرد بيابان گرد، پيوسته از سخاوت تو بهره‌مند مى‌شويم. دستهاى بخشنده‌ات ، پس از صدها سال كه از شهادت حضرتت مى‌گذرد، همچنان مانند ابر مى‌بارد.

جود و كرم به تو مى‌بالد و فخر مى‌كند. و ما، بار ديگر دستانمان رابا اميدى ديگر بالا مى‌آوريم، و از آستان پر از بخششِ تو ، كمك مى‌خواهيم.

 

 ۹ ـ شيعـه كـيسـت ؟ 

اكنون گام در ميدانى ديگر مى‌نهيم، در سرزمينى وسيع‌تر،

در صحنه قضاوت بين من و خودم. مى‌خواهم ببينم كه آيا راست مى‌گويم، يا بر ادّعايى دروغين ـ كه ادعاى شيعه بودن است ـ بيهوده پاى مى‌فشارم ؟

آيا من به راستى شيعه هستم ؟ چگونه بفهمم ؟ چگونه بايد زندگى كنم، تا مشخّص شود كه منِ شيعه، با « او »ىِ غير شيعه فرق داريم ؟ آيا واقعآ آنگونه كه تو مى‌خواهى هستم ؟ اين حكايتى درس‌آموز است كه هرگز نبايد فراموش كرد.

آن روز را به ياد مى‌آوريم كه شخصى در حضور مباركتان عرض كرد : اى فرزند رسول خدا! من از شيعيان شما هستم. و شما فرموديد :

« از خدا پروا كن، و چيزى را مدّعى مشو كه خداوند به تو بفرمايد : در ادعاى خود دروغ گفتى و فاجر شده‌اى. شيعه ما كسى است كه دل او، از غشّ و غل و دغل پاك باشد. »

من در آيينه اين كلام نورانى، به خودم مى‌نگرم كه دست از كارهاى زشتم بر نمى‌دارم، در حالى كه به ادّعاى شيعه بودن دل خوشم. واى بر من كه اينگونه‌ام. اكنون اى فرزند زهرا! به من بگو چه كنم، تا فرداى قيامت ـ كه روزِ بُروزِ باطن است ـ مرا دروغگو و فاجر نخوانند ؟ چگونه شيعه باشم ؟

 

شيعه يعنى مهر تو برداشتن بين سرهاى فدا، سر داشتن

شيعه يعنى حبّ زهرا و على حب مولا، رنج شبهاى ولى

شيعه بودن كار اين دنياى ماست ناله غمگين او در ناى ماست

شيعه يعنى غِلّ و غشها دورباد چشم دل از ديدن آن كور باد!

شيعه يعنى اشك ماتم‌ريختن در گناهان، اشك ِنم ريختن

شيعه يعنى پاك ماندن، پاكِپاك دور بودن از اسارت‌هاى خاك

شيعه يعنى پيرو حيدر شدن رهروِ آن بهترين رهبر شدن

وقتى ديدم كه به زبان ادعا مى‌كنم، ولى در عمل به آداب آن وفادار نيستم، از خشم و غضب الهى ترسيدم، كه مبادا به من چنين خطاب كند :

« يا اَيُّهَاالَّذينَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مالا تَفْعَلُون » ؟

كَبُرَ مَقتآ عِندَاللهِ انَ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلون » .

 

اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد، چرا سخنى مى‌گوييد كه به آن عمل نمى‌كنيد ؟

اين كار، خدا را بسيار به خشم مى‌آورد كه سخنى بگوييد كه به آن عمل نمى‌كنيد.

 

اينك كه من گرفتار ادّعاهاى بى عمل شده‌ام، چه كنم ؟ آيا حقّ ندارم كه از خودم نااميد باشم ؟ آيا نبايد بر سر خودم نهيب بزنم كه چرا اين قدر غفلت ؟ و اين همه غرور ؟ و بعد از آن همه مشت برسندان كوبيدن، مايوس به گوشه‌اى بنشينم و زمزمه كنم :

دلم گرفته از اين عمر، عمر بى حاصل دلم گرفته از اين دل، دلى چنين غافل

در هجوم لشكر انديشه‌هايى اين‌چنين، دست گرم نوازش حضرتت به روح زخم خورده‌ام مى‌رسد، و درون بيمارم را مى‌نوازد.

ما را اميد دوباره بخشيدى، كه خونى گرم در رگهاى سردمان جارى شد.

به عدل خود ما را هشدار دادى و نگران كردى، اما باز هم به خودت پناه آورديم. باز اميدوار به فضل تو شديم. گر چه در حقّ

تو كوتاهى كرديم، و با عملى كه مخالف ادّعا بود، ديگران را از ساحت قدس حضرتت دور ساختيم، ولى اين‌بار هم به ما اميدى دادى كه دلهايمان را گرم كرد.

و اين ادامه سخن گرم توست كه به ما حياتى دوباره مى‌بخشد. و تو در اين كلام پرنور و پر از رمز و راز، باز هم دلسوزانه به ما اميد دادى، اميدى پس از بيم و هراس. و باز هم دلسوزانه ما را به خود آوردى، كه حداقل با خودمان دروغ نگوئيم، و رو راست‌تر باشيم. خطاب به آن شخص ـ بلكه خطاب به همه ماـ فرمودى : « مگو كه من شيعه هستم، بلكه بگو من از دوستداران و محبان شما هستم. »

 

آرى ! اين‌بار، بلندتر و رساتر مى‌گويم كه من كوچك، نه محب تو، كه دوستدار دوستداران حضرتت هستم.

مولا و سرورم! بى‌نهايت شرمنده‌ام، شرمنده روى تو هستم و دستانم خالى است. چشمانم پر از نگاه است، كور شدم و تو را دير ديدم، زبانم يارى نمى‌كند. قلبم نمى‌تواند شرح ندامت مرا بر صفحه كاغذ بياورد

آرى! پشيمانم از اينكه تا اين لحظه عمرم، از تو غافل بودم، با اينكه ادعاى دوستى با آن مهربان داشتم. شرمنده چشمان

بنده‌نواز تو هستم. كاش حداقل بتوانم در دوست داشتن تو، از جان مايه بگذارم. اميدوارم خداى مهربان و بخشنده، توفيق زندگى با ياد و نام تو را به من ببخشد.

ديگر نمى‌توانم بيشتر از اين، شرمسارى خود را گزارش كنم. و فقط به اين اميد كه بيشتر با تو باشم، اين لحظات كوتاه عمر را مى‌گذارنم. به اميدِ با تو بودن ، و با ياد و نام پرمعنويت تو، زيستن، اى امام مهربان !

 

 ۱۰ ـ معـرفت و عبـوديّـت 

آن روز در صحراى عرفات، غوغايى به پا شد. عرفات، شهرِ دل است. شهرى است كوچك، به بزرگىِ همه دلهاى بى قرار. شهرى كه در آن، زبانِ ظاهر بسته است و زبانِ باطن سخن مى‌گويد. شهرى نه چون « غفلت آباد » هاى اين دنياى پرظلم و ظلمت، كه گذر بى‌ثمرِ زمان را به شادى مى‌نشينند، و به آن دل خوش دارند.

در اين شهر، تمام سال، به يك روز نمى‌رسد. اما نيم روزى است كه سالهاى عمر بى‌حاصل، فداى لحظه لحظه‌اش. چه جاذبه‌اى دارد اين بيابان، كه همواره ميزبان حجّت خدا و امام معصوم است. و هيچگاه در طول عمر خود ـ كه به چشم ظاهر

بين ما ديناييان، كوتاه و محدود است ـ از حجت خدا خالى نبوده و نيست.

در نظر ما كه به آبى سرد و نانى گرم و خانه‌اى روشن دلخوشيم، عمران و آبادى به ساختمان‌هاى بلند و كاخهاى زيبا است،با افرادى كه درآن زندگى مى‌كنند به نام « همسايه » كه بيشترين فاصله‌ها را از هم دارند!

اما براى اهل باطن، عمران در عُمرى است كه در جوار حجّت خدا بگذرد، گر چه نيم روز باشد. و آبادى، در بيابانى است كه عطر نفس‌هاى آن دُردانه خلقت، فضارا معطر كند، گرچه ساختمانى در آن نباشد.

اين است بيابان عرفات. و اين است روز عرفه. و اين است حال آنان كه در آن فضا نفس مى‌كشند، گرچه به عمق معنويت آن نرسيده باشند.

* * *

 

صحراى عرفات در روز عرفه ، همواره ديدنى است. و آن روز ، ديدنى‌تر بود . صحراى عرفات در روز عرفه ، همواره ميزبان امام معصوم و حجّت حىِّ خدا در زمان است . در آن روز بى مانند ، مردانى مرد ، كارى كارستان كردند : دعاى مولا و امام

زمانشان حضرت اباعبدالله ۷ را نوشتند و براى نسل‌هاى بعد، به يادگار گذاشتند، گنجينه‌اى عظيم كه همچنان سر به مُهر باقى مانده است، چشمه‌اى كه همچنان مى‌جوشد و جويندگان معرفت را سيراب مى‌كند، زلالِ جارىِ ايمان كه لب تشنگان، پيوسته از آن مى‌نوشند، و دم به دم نسبت به آن تشنه‌تر مى‌شوند. درونِ بى‌قرار و بى‌آرامِ آنها، كلمات را نمى‌شنود، كه مى‌بلعد، و هر لحظه گرسنه‌تر از پيش، باز هم به خوانِ كلمات هجوم مى‌آورد. بر كشتى امن و امان كلمات مى‌نشيند، فراز و نشيب درياى موّاج معانى را تجربه مى‌كند، و لذّتِ فراز و فرود آن را به جان مى‌خرد. و همچنان در اين دريا پيش مى‌رود.

بسى گوهرها است كه در اين فراز و فرود، از دل صدف‌ها بيرون مى‌ريزد. اما آنها در « سفينه نجات » امت نشسته‌اند، و به مدد « مصباح الهدى » راه مى‌پيمايند، نه صدف‌ها را مى‌بينند و نه مرواريدها سرگرمشان مى‌كند.

تنگ چشمان نظر به ميوه كنند ما سياحت كُنانِ بُستانيم

اين است دورنمايى از دعاى عرفه. و اين است حال مهجورى دور افتاده از عالم زيباى معانى، كه اندكى از اين

دعاى نورانى مى‌فهمد. تا چه رسد به آشنايانِ جان و دل، كه از دل هر قطره‌اش، اقيانوس‌ها بر مى‌آورند.

* * *

 

حضرت اباعبدالله ـ كه عبدِ راستينِ خدا است ـ عبوديت خود را در دعاى عرفه نشان داد.

من و تو، از عبوديت چه مى‌فهميم ؟ كه به آب و لعابِ چند روزه اين دنيا دل بسته‌ايم، دنيايى كه به تعبير اميرالمؤمنين عليه‌السلام : « تَغُرُّ و تَضُرُّ و تَمُرُّ » (مى‌فريبد و زيان مى‌رساند و مى‌گذرد.)

 

شگفتا! كه ما، همين زيان ديدن را سود خود مى‌پنداريم! و همين گذران را هدف خود مى‌دانيم! نه تنها اين گذرانِ بى هدف را هدف خود مى‌دانيم، كه ديگران را هم به آن فرا مى‌خوانيم!

من و تو، از عبوديت چه مى‌فهميم ؟ كه در افسونِ رنگ و نيرنگ دنيا ـ اين پيرِ مهمان كُشِ بى‌وفا ـ گرفتار آمده‌ايم. و اين گرفتارى را خوشبختى پنداشته‌ايم، و به آن دل خوش داشته‌ايم !

 

من و تو، از عبوديت چه مى‌فهميم ؟ كه آب را در سراب مى‌جوييم، و در بيابان غفلت راه مى‌پوييم. در كوير، بذر مى‌نشانيم، و به انتظار ثمر مى‌نشينيم!

اين است كه دعاى عرفه درس عبوديت مى‌دهد، به آنها كه در اين مكتب، دل به استاد داده‌اند، نه به ما كه در مدرسه نيز، تنها به نقش و نگارِ در و ديوار، چشم دوخته‌ايم !

* * *

 

حال، كه حالت ما چنين است، بهتر است در گوشه‌اى از صحراى عرفات بنشينيم، برخى از كلمات مولايمان را بشنويم، و دل را به ميهمانىِ آن سخنان ببريم. نمى‌دانم كه بعد از شنيدن اين سخنان نورانى، مى‌دانيم كه چه چيزهايى را نمى‌دانيم يا نه ؟ مى‌فهميم كه از فهم چه حقايقى خود را محروم داشته‌ايم يا نه ؟ از ناآگاهى خود، آگاه مى‌شويم يا نه ؟

با پاى‌افزار اميد پيش مى‌رويم، زيرا نداى « لا تَقنَطُوا مِن رَحمَةِ اللهِ » را از خداى خالق جان و جهان، خطاب به بندگان

گنهكار شنيده‌ايم. و مى‌دانيم كه در هر حال كه باشيم، نوميدى از رحمت خداى رحمان و رحيم، بزرگترين گناه كبيره است.

 

 

 

مى‌آييم تا سخنانت را بشنويم، كه در آن حال، با خداى خود چگونه نجوا كردى.

آنوفت كه از خيمه خود بيرون آمدى، با گروهى از اهل بيت و فرزندان و شيعيان، و بانهايت تذلّل و خشوع در پيشگاه حق تعالى ايستادى ، كه اين مرام توست. سپس سمت چپ كوه ايستادى، و روى مبارك را به سوى كعبه گردانيدى، و دست‌ها را در برابر صورت بلند كردى، مانند فقير و نيازمندى كه غذا مى‌طلبد.

و اين دعاى تو بود در عرفات، كه در ابتداى دعا ـ مانند هميشه ـ سپاس حق را بجاى آوردى :

سپاس خدايى را سزاست كه قضايش را جلوگيرى نيست و عطايش مانع ندارد. چون صنع او، صنع صانعى نيست. و اوست جواد واسع …

مهربان به هر نالان … و او نسبت به دعا گويان شنواست …

و باز اينگونه خواندى و گريستى. و به نفس بشر اشاره كردى و به جسم او، در آنجا كه بيچارگى و ضعف و زبونى انسان را، به بهترين عبارات بيان داشتى :

ميان سه تاريكى، ميان گوشت و خون و پوست، مرا جاى دادى، در حالى كه مرا گواه خلقم نكردى و كارى از

آن به عهده من نگذاشتى. سپس مرا به خاطر نقشه هدايتم به دنيا آوردى، با خلقت تمام و درست. و در گاهواره نگهدارى‌ام كردى، در حالى كه كودك خُردى بودم، و از غذاى شير گوارا به من روزى دادى. دل دايه‌ها را بر من مهربان كردى. مادر را كفيل من داشتى. از تمام آفات مرا محفوظ داشتى. و از زيادى و كاستى مصون نمودى … تا آنگاه كه آغاز سخن كردم. و نعمت خود را بر من به شايان تمام كردى.

از ما، فقط خواندن اين كلمات بر مى‌آيد، نه بيشتر. مگر آنكه دل از اين خانه هلاك برگيريم، و به عالم بقا بينديشيم، و درس عبوديت را در مكتب نورانى ات بياموزيم :

مقدس است نامهايت، و بزرگ است مهربانيت!

كدام نعمت تو را ـ اى معبودم ـ به شمار در آورم؟ و به ياد آرم؟ يا كدام عطايت را شكر كنم، در حالى كه آنها ـ پروردگارا ـ بيش از آن است كه شمارندگان بشمارند يا علم حافظان به آنها برسد.پس از آن نيز، زيان و سختى كه از من گردانيدى و دفع كردى ـ خدايا! ـ بيشتر است از عافيتى كه برايم ظاهر ساختى.

* * *

 

 

اشك، صورت مبارك تو را فراگرفته بود. و من باشنيدن دعاى زيباى عرفات، شرمسارتر از پيش شدم. جايى كه عبد واقعى خدا چنين كند، و اين گونه بگريد، پس من بايد ضجّه بزنم. تو همچنان گدايى مى‌كردى، و خاضعانه خدا را مى‌خواندى، و همچنان اشك از ديده‌هاى مباركت جارى بود. و من، شرمسارتر و پشيمان‌تر … اميدوارم كه مرا ببخشى و يارى‌ام كنى، تا گامى ـ هر چند كوتاه ـ در مسير اين عبادت بردارم. من، غافل از نعمت‌هاى خدا، همچون ماهى كه در آب. و تو در اين ميان، نعمت‌هاى الهى را بر شمردى، و به ياد آوردى :

پروردگارا ! پديدم آوردى و آفرينشم را درست كردى.

پروردگارا ! مرا برآوردى و خلقت تمام به من دادى …

پروردگار ! به من نعمت هدايت دادى.

پروردگارا ! مرا در پناه خود گرفتى و نعمت‌ها را به من بخشيدى …

پروردگارا ! بى نيازم كردى و نگاهم داشتى … رحمت فرست بر محمد و آل محمد، و در برابر بدآمدهاى زمان و گردش شب‌ها كمكم كن، و از هراس دنيا و گرفتارى آخرت نجاتم ده، و شركردار ظالمان رادر زمين، از من كفايت كن

… اى كه در بيمارى خواندمش و درمانم كرد. در برهنگى مرا پوشانيد. و در گرسنگى سيرم كرد، و در تشنگى سيرابم ساخت.درخوارى عزتم داد. در نادانى معرفتم بخشيد. در تنهايى مرا همراه شد. از غربتم باز گردانيد. در ندارى توانگرم كرد. در كمك جويى ياريم نمود. در توانگرى نعمت را از من نگرفت.

مولاى من ! اين‌گونه خدايت را – دركمال خشوع وخضوع ـ خواندى و گريستى، در حالى كه آيينه عصمتى، و خداى متعال به بركت وجود تو، هر نعمتى را به ما داد. تو در دعايت از عبادت گفتى، در حاليكه من نمازم را اين‌گونه مى‌خوانم.

آيا اين است راه و رسم زندگى و بندگى كه من در پيش گرفته‌ام ؟ مولايم! مددم كن تا به خداى خود نزديكتر شوم. در لغزشها و نااميدى‌ها كمكم كن. دستان كوچكم را به سوى تو دراز مى‌كنم، كه تويى شكرگزار واقعى، و آموزگارِ آيين شكر و سپاس، و درس‌آموزِ شيوه عرض نياز به سوى خداى بى‌نياز. در دعايت، آن چنان گريستى، كه زنى فرزند مرده مى‌گريد و اشك مى‌ريزد. من كجا، و اين شيوه درست عبوديت كجا ؟

من كه « از نور، هزار سال نورى دورم » . بايد همچنان در اين مكتب زانو بزنم، و درسهاى بندگى بياموزم.

 

شگفتا، كه معصوم، آمرزش مى‌طلبد، و گنهكار، آسوده و خوش خيال در مزرع آلوده دنيا مى‌خرامد و مى‌چرد و مى‌خورد، و خود را بنده خدا مى‌داند!كيست كه گريه ات را ببيند و نگريد ؟

خدايا ! اين كدامين بنده برگزيده تو است كه اينگونه مى‌گريد و مى‌خواند ؟

اى صاحب جلال و اكرام و فضل و احسان و عطاياى بزرگ. تويى بخشنده و كريم و مهرورز و مهربان.

خدايا! از روزى حلالت به من وسعت ده، و در تنم و دينم عافيت بخش، و از ترس آسوده‌ام كن و تنم را از آتش نجات بخش …

واى بر من اگر دعاى عرفات تو را بخوانم، اما پس از آن به اصلاح خود نپردازم. با اين تار گناهانى كه بر من تنيده شد، شرم دارم به روى نازنين تو بنگرم، آنگاه كه بعد از اينها سر و ديده خود را به سوى آسمان‌ها بلند كردى، و از ديده‌هاى مباركت، اشك مانند مشك مى‌ريخت و به صداى بلند گفتى :

اى شنواتر از همه شنوايان ! اى بيناتر از تمام بينايان! اى كه زودتر از همه به حسابهامى‌رسى، اى مهربانترازهمه مهربانان رحمت فرست بر محمد و آل محمد ۶ … و از تو مى‌خواهم بار خدايا! آن حاجتم را، كه اگر به من عطا

كنى، هر چه را كه دريغم نمايى زيانم نرساند. و اگر آن را از من دريغ كنى، هر چه به من دهى سودم نرساند. از تو مى‌خواهم كه گردن مرا از جهنم آتش رها كنى…

خوشا به حال آنانكه در آن روز همراه حضرتت دعا مى‌خواندند، به دعاى تو گوش جان سپرده بودند و با تو مى‌گريستند. جمعى كه در محضر امام زمانشان بودند. حضرتش دعا مى‌خواندند، و آنها « آمين » مى‌گفتند. و تا غروب آفتاب، همراه با تو گريستند.

خوشا به حال آنانكه تو را در حال عرفه خواندن نظاره مى‌كردند. اين چه سعادتى است كه گروهى همراه با امام زمانشان، شكر نعمت حق ادا كردند.

و تو همچنان دعايت را ادامه دادى.

خدايا! من كه در توانگرىِ خود نيازمندم، چگونه در نادارىِ خود نيازمند نباشم؟!

معبودا ! من كه با دانش خود نادانم، چگونه در نادانيم نادان نباشم ؟!

معبودا ! ازمن‌است آنچه شايسته پَستىِ من‌است،و از تو است آنچه شايان كرم تو است …

* * *

 

 

مولاى من ! يااباعبدالله !

مدرسه‌اى را كه در آن درس عبوديت دادى، همچنان باز است. مكتب نورانى‌ات، همچنان درس بندگى و زندگى مى‌دهد. و منم آن مُرده‌اى كه نيم جانى در تن دارد، و به اين زندگى نيازمند است.

اين احساس نياز را از من مگير ! اين عطش به ايمان را در جانم بيشتر مشتعل دار! مرا از دردِ كُشنده « استغنا » بازدار !

دل و ديده مرا، « حسينى » گردان، تا دل به يادت در طپش باشد، و ديده جان به نظاره‌ات بنشيند.

زبانـم را به نوعى مطهّر ساز، كه تـوانِ گفتنِ « يا حسين » ـ تا واپسين دم حيات ـ داشته باشد. درس وفادارى را كه به ياران خود دادى، به ما هم بده ، تا ما هم در ركاب امام زمانمان جان فدا كنيم ، و لحظه‌اى ديده از حضرتش نگردانيم و به ديگرى ندوزيم.

بأبى انت و امى يا اباعبدالله.

 

 

 

 

خود را بيازماييد :

۱ ـ چرا پيامبر ۶ در روز ميلاد امام حسين ۷ گريست ؟

۲ ـ خلاصه‌اى از مطالب لوح آسمانى را بنويسيد .

۳ ـ لطف امام حسين ۷ چگونه فطرس را از مشكلى كه داشت ، نجات داد ؟

۴ ـ امام حسين ۷ چگونه به آن مرد بيابانگرد ، انفاق فرمود ؟

۵ ـ سه جمله از دعاى عرفه امام حسين ۷ را بنويسيد .

 

(Visited 24 times, 1 visits today)