بسم اللّه الرّحمن الرّحيم

غديـــر

چشمـه‌اى در كويـر

 

 

 

مريـم نــوابى نژاد

 

 

 

 

نوابى نژاد ، مريم

غدير چشمه‌اى در كوير / مولف مريم نوابى نژاد . ــ تهران : موسسه نبأ ، ۱۳۸۱ .

۴۰ ص . : مصور . ISBN : 964 – 6643 – 64 – 7

فهرستنويسى بر اساس اطلاعات فيپا .

۱ . غدير خم ـ ـ ادبيات نوجوانان . ۲ . غدير خم ـ ـ داستان . ۳ . على بن ابى طالب (ع) ، امام اول

۲۳ قبل از هجرت ـ ۴۰ ق . ـ ـ اثبات خلافت ـ ـ داستان . الف . عنوان .

۴ غ ۹ ن / ۷ / ۲۵۹ BP ۷۳۸/۲۹۷ (ج)

كتابخانه ملى ايران ۱۲۹۱۰ ـ ۸۱ م

 

 

 

غديــر

چشمـه‌اى در كويـر

مؤلف : مريم نوابى نژاد / حروفچينى : انتشارات نبأ

ليتوگرافى : نبأاسكرين / چاپ و صحافى : رامين

چاپ اول : ۱۳۸۱ / چاپ دوم : ۱۳۸۲ / كد كتاب : ۶۴/۱۲۷ د

شمارگان : ۵۰۰۰ نسخه / قيمـت : ۲۸۰۰ ريـال

ناشـر : انتشارات نبأ / تهران ، فاطمى غربى ، سيندخت شمالى ، پلاك ۳۱

تلفـن : ۸ ـ ۶۴۲۱۱۰۷ فاكـس : ۶۹۴۴۰۰۲

شابـك : ۷ ـ ۶۴ ـ ۶۶۴۳ ـ ۹۶۴ ISBN : 964 – 6643 – 64 – 7

 

 

 

 

 

 

 

پدر گفت : « برويم ؟ »

امامحمّد دلش مى‌خواست بماند.تا وقتى كه رنگ نارنجى غروب، پشت ساختمانهاى بلند و خاكسترى شهر گم بشود.

 

 

 

 

 

گفت : « فقط نيم ساعت ديگه… » اما حالا پدرايستاده بود ونگاهش مى‌كرد : « بايد شيرينى هم بخريم.امشب قنادى‌ها غلغله است، اگر دير برسيم، به شيرينى نمى‌رسيم. » و خنديد.

محمّد با اكراه از روى نيمكت بلند شد : « فردا نمى‌توانيم بياييم كوه ؟ » هنوزنگاهش دنبال قرص نارنجى خورشيد بود.

 

« توقع دارى روز عيد غدير، درِ خانه‌ام را ببندم و بيايم كوه ؟ »

محمّد با دلخورى گفت : « چقدر شما خودتان را به آداب و رسوم مقيد مى كنيد ! »

پدر گفت : « آداب و رسوم نيست ! »

 

 

 

 

 

 

 

 

 

از سرازيرى كوه پايين آمدند. محمّد پى حرف پدرش را نگرفت. دليل عيد بودن روز غدير را نمى‌فهميد. پر از سوالهاى نپرسيده بود. اما مى‌دانست حرفهاى پدرش او را قانع نمى‌كند.

يقه كاپشنش را بالا كشيد و تا دم ماشين يك نفس دويد.

 

چند شب بعد خواب عجيبى ديد. صدايى از دل تاريكى‌ها مى‌آمد. صدا طنين خاصى داشت. قلبش تند تند مى زد. دهانش خشك خشك شده بود. مى‌خواست برگردد و صاحب صدا را ببيند. اما نمى‌توانست.

 

 

پلكهايش سنگين بود. صدا گفت : « درباره‌ى هر چه شك دارى، سؤال كن » و صدا دور شد.

از خواب پريد. خيس عرق بود. وحشت زده و ترسيده به اطرافش نگاه كرد و دوباره چشمهايش را روى هم گذاشت.

 

 

 

صبح سر سفره صبحانه، خوابش راتعريف كرد. مادرگفت : ان شاءا… خير است. برادرش على، نگاهش كرد و پدر به گل قالى خيره شد.

تمام آن روز محمد به خوابش فكر كرد. وقتى به طنين صدايى كه شنيده بود فكر مى‌كرد، تمام تنش مى‌لرزيد.

شب، قبل از اين كه بخوابد، رايانه را روشن كرد و به سراغ نامه‌هاى الكترونيكى‌اش رفت.

 

چند ماه قبل، وقتى على و پسر عمويش تازه يك فروشگاه رايانه و لوازم رايانه‌اى باز كردند، پدرش از على يك رايانه براى محمّد خريد و على يادش داد كه از طريق اينترنت، يك صندوق پستى به اسم خودش باز كند. به اين ترتيب مى‌توانست با هر كدام از دوستانش كه به اينترنت دسترسى داشتند، نامه نگارى كند.

پيام‌ها را يكى يكى ديد . هر كدامشان را چند بار خوانده بود. تنها پيام جديدى كه دريافت كرده بود، يك جور معماى چند خطى بود :

 

 

محمّد! سلام .

من آماده‌ام تا به همه‌ى سؤالهاى تو درباره غدير پاسخ بدهم. فعلا درباره‌ى اين موضوع با هيچكس صحبت نكن. تا وقتى كه نسبت به آنچه كه شك دارى، مطمئن شوى. غدير

 

اول به نظرش آمد كه اين يك جور شوخى است. كسى خواسته اذيّتش كند. اما كم كم ترس برش داشت. ياد خوابش افتاد. چه كسى از شك او و سوالهايش خبر داشت؟ شايد، پدرش!

ولى پدر محمّد اصلا اهل رايانه نبود. هميشه مى‌گفت : ترجيح مى‌دهم به جاى اين كه توى رايانه دنبال جواب سؤالهايم بگردم، كتاب بخوانم.

على چند بار با پدرش درباره سرعت مبادله اطلاعات در رايانه بحث كرده بود. على گفته بود : به جاى اين كه يك كتاب درباره يك موضوع بخوانيد، مى‌توانيد در عرض چند ثانيه، تمام مطالب مربوط به يك موضوع را از كتاب‌هاى مختلف پيدا كنيد، آن هم از راه اينترنت! و پدر خنديده بود : من لذت خواندن كتاب را با هيچ چيز ديگرى عوض نمى‌كنم شما جوانها فقط به رسيدن فكر مى‌كنيد. خيلى وقتها به محض رسيدن، دلتان مى‌خواهد برگرديد. ولى من لذت سفر كردن را به راه طولانى‌اش مى‌دانم. به خاطر همين است كه هر وقت مى

خواهيم برويم مشهد، من و مادر دلمان مى‌خواهد با ماشين خودمان برويم و شما هر بار مى‌گوييد كه با هواپيما برويم.

اين بحث‌ها هيچ وقت به نتيجه نمى‌رسيد.

محمّد مطمئن بود كه اين نامه ، كار پدرش نيست. ولى غير از او چه كسى مى‌دانست ذهن محمّد پر از سؤال است؟ سوالهايى كه دلش مى‌خواست يك روز جوابشان را بداند. سؤالهايى كه مثل سايه همراهش بودند.

 

 

 

 

آن پيام شبيه يك راز بود، رازى كه مى‌توانست يك عمر در سينه‌اش بماند.

جرأتى در سر انگشت هايش پيدا شد. دستهايش را جلو برد و روى صفحه رايانه ، اين طور نوشت :

سلام!

 

نمى‌دانم چه كسى هستى! اما مطمئنم سوالهايم را بى‌جواب نمى‌گذارى. پس با اولين سؤال شروع مى‌كنم :

كى هستى؟

محمّد

فردا ظهر كه از مدرسه برگشت، قبل از اين كه مثل هر روز برود سر قابلمه‌ى غذا تا ببيند ناهار چه دارند، به سراغ نامه هايش رفت. يك نامه از پسر عمه‌اش در مشهد و نامه ديگرى از غدير جزو نامه‌هاى رسيده بود. اول به سراغ نامه غدير رفت :

 

 

 

 

 

 

 

 

سلام!

من غدير خُم هستم. خُم به منطقه‌اى مى‌گويند كه پايان مسير آب است. غدير هم به معناى گودالى است كه پس از عبور سيل، آب در آن باقى مى ماند. غدير خُم در رشته كوه جُحفه قرار دارد كه در ۲۲۰ كيلومترى مكه واقع شده است. امّا آن روزى كه اسم مرا براى هميشه در تاريخ جاودانه كرد، هيجدهم ذى‌الحجه بود، سال دهم هجرت.

يك روز داغ كه انگار خورشيد از دل بيابان مى‌تابيد. درختان كهنسالى كه ريشه هايشان را تا قطره قطره‌ى وجود من مى‌رساندند، بر بزرگى اين روز گواهى خواهند داد و زمين و آسمان و هر دل پاكى كه حرفهاى پيامبر را با گوش جان شنيد.

غدير

محمّد احساس كرد، سؤال هايش خيلى بيشتر از اين حرفهاست. به خاطر همين نوشت :

 

غدير عزيز ؛ سلام .

مى خواهم بدانم چرا با وجود آن همه مسلمان، كسانى بودند كه از قبول بيعت سرباز زدند؟

محمّد

غدير همان شب جوابش را فرستاد. محمّد احساس كرد آدرس يك چشمه پنهانى را دارد، طورى كه هر وقت تشنه شد، مى تواند از آن چشمه، آب بخورد. رازى ميان او و يك نيروى ناشناخته وجود داشت. محمّد از اين حسّ و حالى كه سراغش آمده بود، خوشحال بود. جواب غدير را خواند :

محمّد خوبم ؛ سلام .

بايد بدانى كه در سالهاى قبل از هجرت پيامبر، عده‌ى مسلمانها خيلى كم بود. اما در همان تعداد كم هم كسانى بودند كه با قلبهاى پر از دروغ و نفاق، گرد پيـامبـر جمـع شـده بودنـد و نقشـه‌هـاى شومـى در دل

 

داشتند و منتظر فرصتى مى‌گشتند تا به پيامبر و يارانش ضربه بزنند.

بعداز هجرت، در ميان مسلمانان كسانى بودند كه به خاطراطاعت از رييس قبيله شان ويابه خاطر شركت در

جنگلها و به دست آوردن غنايم يا حتى به خاطر كسب موقعيت‌هاى اجتماعى بالاتر مسلمان شده بودند.

وقتى مسلمانان از نظر اجتماعى و نظامى قوى شدند. عده‌ى زيادى فقط به خاطر حفظ جان و مالشان مسلمان شدند، عده‌اى هم خودشان را به اكثريت مسلمين ملحق كردند تا همرنگ جماعت بشوند.

بعد از فتح مكه هم با اعلام عفو عمومى از طرف پيامبراكرم، بسيارى ازكسانى‌كه تاديروزدرجنگها، بر روى مسلمين‌شمشيرمى‌كشيدند، وارد حلقه مسلمانان شدند.

درست است كه تعداد مسلمانان واقعى و مخلص خيلى بيشتر از عده‌ى مشركين و منافقين بود. ولى به هر حال هميشه حضور آنها موجب نگرانى پيامبر مى‌شد. منتظر سوالهاى بعدى‌ات مى‌مانم.

 

غدير

محمّد چشم هايش را بست و به چشمهاى پر كينه و منافقى فكر كرد كه از لابه لاى جمعيت، به پيامبر خيره مى شدند و منتظر فرصتى براى تبر زدن به اين جنگل انبوه بودند. فكر كرد پيامبر با وجود آن همه جمعيت، در ميان اين همه نيرنگ، چقدر تنها بود. دلش گرفت.

ياد سؤالى افتاد كه روز عيد غدير از خودش پرسيده بود و جوابى برايش پيدا نكرده بود. پرسيد :

 

 

 

 

 

غدير مهربان! سلام .

مگر نه اين كه اسلام آخرين و كاملترين دين آسمانى است و تمام دستورات آسمانى زندگى بشر را با خودش يكجا آورده است؟ پس در اين صورت، پيامبر چه نيازى

به تعيين جانشين داشت ؟

محمّد

 

 

 

 

 

فرداى آن روز، محمّد در مدرسه پر از اشتياق گفتن بود. دلش مى‌خواست ماجراى غدير را حداقل براى دوست صميمى‌اش، سعيد تعريف كند. امّا حرف غدير جلوى چشمانش بود. با خودش گفت : « تا وقتى جواب همه‌ى سؤالهايم را نگيرم، به كسى چيزى نمى‌گويم. حتمآ بين آن خواب و اين نامه‌ها، رابطه‌اى هست. » عصر آن روز غدير، جواب سؤالش را نوشت :

محمّد جان ! سلام .

پرسيده بودى پيامبر چه نيازى به تعيين جانشين داشت؟ درست است كه اسلام تمام دستورهاى عملى زندگى ما مسلمانها را يك جا خودش آورده است، امّا تعداد اين دستورها، آنقدر زياد است كه پيامبر با وجود اداره حكومت و جنگهاى بسيار، فرصت نكرد تمام اين دستورات را به مردم برساند. به خاطر همين، نياز به يك برنامه مداوم داشت كه در همه عصرها، جوابگوى همه نسل‌ها باشد.

پيامبردر خطبه غدير فرمود : « اگر درباره حلال و حرام، جهل يا ابهامى داشتيد،يا فراموش كرديد، على‌بن‌ابى‌طالب و امامان بعد از او براى شما بيان مى‌كنند. عددحلالهاوحرامها بيش‌تر از آن است كه من همه را يك جا بيان كنم.پس اين بيعتى را كه از شما درباره امامان مى گيرم،در واقع نوعى حلال و حرام تا روز قيامت است كه از زبان امامان بيان خواهد شد. »

محمّدم !

غدير يك بركه در گوشه‌اى از تاريخ نيست. رودخانه‌اى است كه سرچشمه‌اش در ۱۴۰۰ سال پيش است، امّا هنوز جريان دارد، از همه زمانها مى‌گذرد و به درياى قيامت مى‌ريزد.

منتظر نامه‌ات : غدير

محمّد احساس كرد با هر جواب، تعداد سؤالهايش بيشتر مى‌شود. نوشت :

غدير بيكرانم ! سلام .

درست است كه حقّ جانشينى پيامبر، از آنِ حضرت على (ع) بود و بعضى‌ها نپذيرفتند،امّا اسلام كه به قوت خودش باقى بود. چرا جانشينىِ پيامبر، اين همه اهمّيت پيدا كرد ؟

محمّد

فردا ظهر كه از مدرسه برگشت، اول ناهارش را خورد. مى‌دانست بعد از خواندن جواب نامه، دلش مى‌خواهد مدتى در اتاقش تنها بماند.

امّا آن روز، هر چه در رديف نامه‌ها، دنبال تاريخ تازه نامه غدير گشت، پيغام تازه‌اى نديد. دلش گرفت. حس كرد رابطه خاصى كه ميان او و يك نيروى آسمانى برقرار بود، قطع شده. فكر كرد چرا رشته اين ارتباط قطع شد؟ بغض گلويش را گرفت و پلك هايش كم كم سنگين شد.

 

 

 

 

 

از خواب كه بيدار شد، مزه‌ى دهانش تلخ بود. سرش منگ و سنگين بود. هوا داشت تاريك مى‌شد. در سايه روشن اتاق، كليد رايانه را زد. چشمهايش را بست و از ته دل خواست كه غدير جوابش را داده باشد.

ناگهان يك پيام تازه و اسم غدير، همه دلتنگى‌هايش را از ياد برد :

محمّد ! سلام .

از اين كه جواب نامه‌ات را با تأخير مى‌دهم، مرا ببخش. امّا درباره سؤالت بايد بگويم : خلافت و جانشينى پيامبر، فقط به معنى نشستن در مكان او (بعد از رحلت پيامبر) مطرح نشده است. منظور از جانشينى پيامبر، تمام اختياراتى است كه صاحب اختيار تمام بايد بر مردم داشته باشد.

امام در خطبه غدير، يعنى كسى كه جوابگوى تمام نيازهاى بشرى است و اين قدرت از طرف خداوند، به او عطا شده است. كسى كه هدايت كننده‌ى بشر است و مى‌تواند به تمام سؤالهاى علمى مردم بعد از پيامبر جواب بدهد. چون علم پيامبر، بيكران و متصل به درياى بيكران علم الهى است و با علم بشر فرق مى‌كند. امام هم مثل پيامبر صاحب چنين علمى است. پس مى‌بينيم كه امامت هم مثل پيامبرى داراى پشتوانه الهى و امضاى پروردگار است و اين در شأن على و فرزندان اوست.

پيامبر در خطبه غدير فرمود : « خدا، على‌بن‌ابى‌طالب را بر همه مردم فضيلت داده است. على را بر همه فضيلت دهيد. او برترين مردم بعد از من است تا مادامى كه خدا روزى نازل مى‌كند و مخلوقات باقى هستند. »

پس جانشينىِ پيامبر به معنى برتر بودن، قدرت الهى داشتن و متصل بودن به سرچشمه فيض الهى است.

منتظر سؤالهاى بعدى‌ات مى‌مانم. اگر باز هم شك و شبهه‌اى برايت پيش آمد، بپرس. سؤال سرچشمه تمام دانستن هاست.

كسانى كه نمى‌دانند و نمى‌پرسند، مثل كسانى هستند كه به تاريكى عادت كرده‌اند و انتظار هيچ نورى را نمى‌كشند. غدير

محمّد به سايه‌ى شاخه‌هاى درخت روى ديوار اتاقش خيره شد. پانزده عيد غدير در زندگيش بود. او هميشه اتفاقهاى آن روز بزرگ را مثل يك داستان شنيده بود. بدون آن كه بپرسد : چرا ؟

حالا اين نور، كه مثل يك جرقه كوچك در گوشه تاريك ذهن او مى‌درخشيد، كم كم وسيع‌تر و پررنگتر مى شد و مثل خورشيد، تمام قلب و روح او را پر مى‌كرد. نوشت :

غدير عزيز ! سلام .

برايم از آن روز بزرگ بگو.

محمّد

رايانه را خاموش كرد و در تاريكى اتاق، به نور مهتاب كه تمام حياط را روشن كرده بود، نگاه كرد.

 

 

 

 

 

 

غدير برايش از عظمت آن روز نوشت :

محمّدم! سلام :

از اين كه سؤالهايت مثل دانه در دل خاك، ريشه كرده است و تبديل به نهالى شده است، با شاخ و برگ بسيار، خوشحالم. بدان كه روزى اين شاخه‌ها به بار خواهد نشست و ميوه خواهد داد. مى‌خواهم از روز غدير برايت بگويم :

سال آخر هجرت بود. پيامبر براى سومين بار بعد از مبعث به مكه رفته بود. نزديك به هفتاد هزار نفر از مسلمانان همراه پيامبر بودند. پيامبر بعد از مراسم حج، سريع از مكه خارج شد. بدون اين كه مثل هر بار مدتى در مكه بماند تا مسلمانان به ديدنش بيايند.

 

 

 

 

 

 

 

در راه كه مى‌آمدند، پيامبر به همه دستور داد تا در غدير خم بايستند. آنها كه جلوتر رفته‌اند، برگردند و آنها كه پشت سر هستند، توقف كنند.

امير المؤمنين كه از طرف پيامبر براى دعوت به اسلام و جمع آورى خمس و زكات به يمن و نجران رفته بود، به همراه عده‌اى در حدود دوازده هزار نفر از اهل يمن، براى انجام اعمال حج به مكه رسيد و همراه پيامبر شد.

جمعيت، خسته و عرق ريزان در وسط بيابان ايستاد. همهمه‌اى در گرفت:

ـ چه شده؟

ـ چرا پيامبر دستور توقف داد؟ چرا به آنها كه رفته بودند، پيغام داد تا برگردند ؟

ـ حتمآ پيام مهمى است. بايد منتظر بمانيم.

پيامبر به انبوه جمعيت نگاه كرد. احساس كرد مسلمانان در حالت بعد از انجام مراسم حج، با خلوص بيشترى به حرفهايش توجه خواهند كرد. اين پيغام را بايد در وضعيت ويژه‌اى به مردم مى‌رسانيد و حالا وقتش بود.

بذرى كه سالها پيش در زمين اسلام كاشته بود، حالا درختى تناور شده بود و موقع آن بود كه ميوه رسيده اين درخت را بچيند و ولايت امير المؤمنين ۷ را به همه مسلمانان اعلام كند.

پيامبر، مقداد، سلمان، ابوذر و عمار را فراخواند. به آنان دستور داد تا سايه سار درختان كهنسال را آماده كنند.

آنهاخارهاى زيردرختان راكندند وسنگهاى ناهموار را جمع كردند. در فاصله‌ى بين دو درخت، روى شاخه‌ها، پارچه‌اى انداختند تا سايبان وسيع‌ترى آماده شود.

بعد در زير سايبان، سنگها را روى هم چيدند و از رواندازهاى شتران، منبرى به بلندى قامت پيامبر ساختند و روى آن پارچه‌اى انداختند طورى كه منبر در وسط قرار بگيرد تا صداى پيامبر به همه برسد و همه او را ببينند.

با اين حال، ربيعة بن امية بن خلف، كلام حضرت را براى مردم تكرار مى‌كرد تا افرادى كه دورتر بودند، بشنوند پيامبر چه مى‌گويد.

اول صداى اذان ظهر مثل صداى ريزش باران، سكوت بيابان را پر كرد. بعد از اين كه مردم نماز ظهر را به جماعت خواندند، پيامبر بر فراز منبر ايستاد و امير المؤمنين را فراخواند. دستور داد بالاى منبر بيايد و در سمت راستش بايستد.

حضرت على (ع) يك پله پايين‌تر بر فراز منبر ايستاد. پيامبر صبر كرد تا همه مردم جمع شوند.

آنگاه پيامبر آخرين خطابه رسمى‌اش را آغاز كرد. گفتم : آخرين ؟

پيامبر ۷۰ روز بعد از عيد غدير رحلت كرد.

محمّد فكر كرد آخرين حرفهاى رسمى يك پيامبر با مردمش بايد خيلى شنيدنى باشد. بايد پنجره‌اى باشد به سوى افق‌هاى دوردست. بقيه‌ى نامه راخواند :

پيامبر فرمود : « (كسى) باطن قرآن و تفسير آن را براى شما بيان نمى‌كند، مگر اين كسى كه من دست او را مى‌گيرم و او را بلند مى‌كنم و بازويش را مى‌گيرم و او را بالا مى‌برم. » آنگاه پيامبر بازوى على‌بن ابى‌طالب را گرفت و على را روى هر دو دست بلند كرده فرمود : « هر كس، من مولا و صاحب اختيار او هستم، على مولى و صاحب اختيار اوست »

 

 

 

 

 

 

 

 

 

با اين جمله، امانت الهى را به دست على‌بن‌ابى‌طالب ۷ سپرد و خطبه غدير را به عنوان دستور عملى زندگى مسلمانان، باقى گذاشت.

و معلّمان قرآن را ـ كه تا روز قيامت، حقّ توضيح مطالب قرآن را دارند ـ به مردم معرّفى كرد : اميرالمؤمنين و يازده امام معصوم پس از او .

حالا بعد از گذشت اين همه سال، اين خطبه مثل يك ميراث گرانبها به ما رسيده است. هر بار كه آن را بخوانى، پنجره‌ى تازه‌اى رو به سوى نور، در ذهنت باز مى‌شود. به شرط آن كه، لحظه به لحظه‌اش را درك كنى.

به شرط آن كه خط به خطش را بفهمى.

غدير

محمّد مى‌خواست بپرسد چطور ممكن است خطبه‌اى كه گوش به گوش رسيده است و دهان به دهان گشته است، بعد از ۱۴۰۰ سال تحريف نشده باقى بماند . از كجا معلوم، اين همان خطبه غدير سال دهم هجرت باشد ؟ امّا نپرسيد. احساس كرد هر سؤال حساب نشده‌اى مى‌تواند اين كبوتر چند روزه را فرارى دهد. غدير مثل يك كبوتر بر لب پنجره اتاقش نشسته بود. مى خواست اين كبوتر هميشه كنارش بماند. نوشت :

غدير خوبم ! سلام .

احساس مى‌كنم مثل يك عقربه‌ى ساعت، به لحظه لحظه‌ى غدير، پيوند مى‌خورم. برايم از خطبه‌ى غدير بگو. از آخرين حرفهاى پيامبر خدا، با مردمش و نسلهاى بعد بگو، بى صبرانه منتظرم.

محمّد

مادر محمّد در اتاق را باز كرد : « نمى‌آيى شام بخورى؟ »

محمّد نگاهش را از صفحه رايانه برنداشت : « شما برويد، من مى‌آيم »

خيال كرد الان مادر در اتاق را مى‌بندد و مى‌رود. ولى نرفت. مادر توى چارچوب در ايستاده بود و نگاهش مى‌كرد. مى‌دانست مادرش دلواپس است. هميشه او را پاى رايانه مى‌ديد. وقتى سر سفره مى‌رسيد كه همه غذايشان را خورده بودند و غذايش سرد شده بود.

به مادرش خنديد و گفت : « آمدم »

 

 

 

 

 

غدير برايش نوشت :

محمّد عزيزم ! سلام .

قبل از آن كه بخواهم از خطبه غدير برايت بگويم، به تو مى‌گويم كه علامه‌ى بزرگ شيخ عبدالحسين امينى نجفى در كتاب « الغدير » كه بهترين نمونه از كتابهايى است كه در زمينه حديث غدير تأليف شده است، اسم راويان حديث غدير را جمع آورى كرده و درباره درست بودن تمامشان بحث كرده و تاريخچه مفصّلى از اسناد و راويان حديث غدير را جمع آورى كرده است.

به جـز ايـن، هفـت كتـاب ديـگـر از مـدارك شيـعـه، در دسـت اسـت كه يكـى از آنـها به روايـت امام محمّد باقر ۷ است و اسناد معتبرى دارد.

كسانى كه اين كتابها را نوشته‌اند، مى‌خواسته‌اند تا اين خطبه‌ى گرانبها را مثل گنجى از دستبرد راهزنان زمان، حفظ كنند كه به لطف خدا توانسته‌اند. پس، مطمئن باش كه اين سند، حقيقى است و جاى شكّ و شبهه ندارد.

محمّد نفس عميقى كشيد. سرش را ميان دو دست گرفت، اين كيست؟ اين كه، اين همه به او نزديك است. سؤالهاى نپرسيده‌اش را جواب مى‌دهد. حرفهاى نگفته‌اش را مى‌داند. دلش لرزيد. دوباره خواند

… پيامبر در آن روز، با صدايى چون صداى قطره آب، چون طنين چشمه در كوير با مردم سخن گفت. خدا را بر خط به خط اين خطبه شاهد گرفت. از خدايى گفت كه از بين رفتنى نيست. كسى كه آسمانها را بالا برد و دشتها را پهن كرد.

از خدا خواست تا بتواند تمام آنچه را به او وحى شده، به درستى بيان كند.

فرمود: خدا فرموده اگر آنچه در حق على بر پيامبر نازل نموده، ابلاغ نكنم و به مردم نرسانم، رسالتم را به انجام نرسانده‌ام .

 

گفت كه جبرئيل سه مرتبه بر او نازل شده و او را مأمور كرده در اين محل و در اين اجتماع بپاخيزد، و بر هر سياه و سفيدى اعلام كند كه على‌بن ابى‌طالب، برادرش، وصى‌اش و جانشين‌اش بعد از اوست و امام امت است. نسبت او به پيامبر، همانند نسبت هارون به موسى است. جز اين كه پيامبرى بعد از حضرت محمد (ص) نيست و على (ع) صاحب اختيار مردم بعد از خدا و رسولش است…

محمّد فكر كرد : چه نسبتى نزديك‌تر از اين ؟ نسبت خورشيد به آسمان ؟ نسبت ابر به باران ؟ نه ! از اين هم نزديكتر !

نامه هنوز با او حرفهاى زيادى داشت :

… پيامبر، ولايت و امامت دوازده امام را اعلام كرد و فرمود :

« هيچ حلالى نيست مگر آنچه خدا و رسولش و آنان (امامان) حلال كرده باشند.و هيچ حرامى نيست مگر آنچه خدا و رسولش و آنان (امامان) بر شما حرام كرده باشند . »

آنگاه، حضرت امير را معرفى كرد و گفت : « دين شما را بر شما كامل كردم و نعمت خودم را بر شما تمام كردم »

فرمود : « هيچ آيه مدحى در قرآن نيست مگر درباره على »

و مردم را هشدار داد :

« مبادا به على حسادت كنيد كه اعمالتان نابود شود و قدمهايتان بلغزد . »

از پيروان اهل بيت و دشمنان اهل بيت گفت : «بدانيد دوستان اهل بيت، كسانى هستند كه در پنهانى از پروردگارشان مى‌ترسند و بدانيد دشمنان اهل بيت، كسانى هستند كه به شعله‌هاى آتش وارد شوند . »

آنگاه فرمود : « اى مردم، چقدر فاصله است بين شعله‌هاى آتش و بهشت » مردم و نسل‌هاى بعد را به آمدن حضرت مهدى (عج) بشارت داد :

« اوست كه پيشينيان به او بشارت دادند. اوست كه به عنوان حجّت، باقى مى‌ماند و بعد از او حجّتى نيست. اوست انتقام گيرنده هر خون به ناحق ريخته شده. اوست يارى كننده دين خدا… »

محمّد احساس كرد كسى كنارش ايستاده است. برگشت. جا خورد.برادرش على پشت سرش ايستاده بود. نمى‌دانست بايد چه كار كند ؟ على خنديد : « ببخشيد، من خيلى در زدم، ولى نفهميدى. ترسيدم در جا سكته كرده باشى . »

محمّد نخنديد. مى‌خواست على بفهمد كه بايد برود .

على دوتا كتاب روى ميز گذاشت : « اينها را پدر برايت خريده، يعنى سفارش داد، من خريدم »

محمّد به اسم كتابها نگاه كرد : « اسرار غدير » و « حماسه غدير » . از اين همه همزمانى به حيرت كرد . على بدون هيچ حرفى بيرون رفت .

نگاه محمّد روى اسم كتابها، ثابت مانده بود : « چقدر حرف نگفته باقى مانده است. » احساس كرد به قصد شنا كردن در درياچه‌اى آمده بود. امّا انگار اين آبى سيّال، به همه آبهاى جهان مى‌پيوست . انگار تمامى نداشت .

كتابها را توى كشوى ميزش گذاشت و ادامه نامه غدير را خواند :

…پيامبر به آيه ۱۰ سوره فتح اشاره كرد : كسانى كه با تو بيعت مى‌كنند، در واقع با خدا بيعت مى‌كنند. دست خدا بر روى دست آنان است. پس هر كس بيعت را بشكند، اين شكستن به ضرر خود اوست و هر كس به آنچه با خدا عهد بسته، وفادار باشد، خداوند به او اجر عظيمى عنايت خواهد كرد .

از حلال و حرام گفت. فرمود : « حلال و حرامها تغيير نمى‌كند تا روز قيامت. »

از نماز و زكات وحجّ و عمره گفت و مردم رابه امر به معروف و نهى از منكر توصيه كرد : « بدانيد، بالاترين امر به معروف،آن است كه سخن مرابفهميد و آن رابه كسانى كه حاضرنيستند،برسانيد و او را از طرف من به قبولش امر كنيد و از مخالفينش،نهى كنيد.اين دستورى ازجانب خداوند عزوجل وازنزد من است . »

محمّدم !

پيامبر مى‌دانست كه در سايه‌ى امامت على ۷ است كه مردم معروف واقعى و منكر واقعى را مى‌شناسند .

مـى‌دانست كه در پناه علـم و معرفت اميرالمؤمنين ۷ همه‌ى شبهه هابه يقين تبديل خواهد شد.

پيامبر قيامت و معاد را به تصوير كشيد : « هر كس با خود حسنه بياورد، ثواب داده مى‌شود و هر كس گناه با خود بياورد، از بهشت او را نصيبى نخواهد بود. »

بعد، از مردم براى اميرالمؤمنين ۷ بيعت گرفت. چون تعداد مردم بيشتر از آن بود كه با يك دست و در يك زمان، با پيامبر و حضرت على (ع) دست بدهند، از مردم بيعت همگانى گرفت : « اى مردم، آنچه به شما مى‌گويم، بگوييد و تكرار كنيد :

ما فرمان تو را كه از جانب خداوند درباره على‌بن ابى‌طالب و امامان از فرزندانش به ما رساندى، اطاعت مى كنيم و به آن راضى هستيم. و با قلب و جان و زبان و دستمان، با تو بر اين مدّعا بيعت مى‌كنيم. عهد و پيمان در اين باره، براى ايشان از ما، از قلبها و جانها و زبانها و دستهايمان گرفته شد. هر كس به دستش توانست و گرنه با زبانش به آن اقرار كرده است. »

و خطبه را با اين جمله به آخر رساند : « خدايا، به خاطر آنچه ادا كردم و امر نمودم، مؤمنين را بيامرز و بر منكرين كه كافرند، غضب نما كه حمد و سپاس مخصوص خداى عالم است. »

 

 

 

 

 

 

 

محمّد خوبم !

اينها كه گفتم قطره‌اى از درياى بيكران خطبه غدير بود. ذرّه‌اى از خورشيد خطبه غدير بود. من به تو نشانى خانه‌اى را دادم كه خودت بايد آن را پيدا كنى.

من آينه را به دست تو دادم، تا خودت تصوير را در آن جستجو كنى. غدير، فقط يك روز از تاريخ نيست، ادامه تاريخ است. رودى است كه سرچشمه‌اش در غدير است، امّا از همه‌ى زمانها و مكانها مى‌گذرد. غدير قطعه سنجاق شده‌اى به بدنه مبعث نيست. غدير قلب و روح مبعث است و پيامش فقط براى يك عمر يا يك نسل نيست. دستور مداومى است براى مقابله با لغزشهاى انسان تا روز قيامت. اين شايد، آخرين نامه من به تو باشد. چون مى‌خواهم جستجوگر باشى ، ردّ اشاره‌هاى مرا بگيرى و از تاريكيها بگذرى. خورشيد را در قلبت پيدا كن. آسمان را در سينه‌ات جستجو كن. بگذار يقين، چون پرنده‌اى در نگاهت لانه كند. بگذار اين پرنده تا دوردست‌ها سفر كند.

شاخه‌هاى يقينت همواره سبز

دوستدارت : غدير

محمّد به ساعت نگاه كرد. شب از نيمه گذشته بود. ماه، روشن و مطمئن، از توى قاب پنجره، پيدا بود. كنار پنجره رفت و به آسمان بلند و سورمه‌اى شب خيره شد. ستاره‌ها به او چشمك مى‌زدند. از اين كه ديگر غدير، برايش پيغامى نمى‌فرستاد، دلتنگ بود. امّا تهِ دلش، روشن بود و مطمئن. عين ماه !

 

 

 

 

 

روز بعد، وقتى محمّد داشت توى اتاقش درس مى‌خواند. مادر، در اتاق را باز كرد تا بگويد، مواظب باشد و پنجره اتاقش را چند روزى، باز نكند.

گفت كه يك ياكريم پشت ديوار اتاقش، تخم گذاشته است و مادر از پشت سر ديد كه شانه‌هاى محمّد لرزيد.

 

 

سر شام، پدر به محمّد گفت : « شنيده‌ام يك ياكريم… »

محمّد بغض كرد. على خنديد و گفت : « بگذار يقين چون پرنده‌اى در نگاهت لانه كند. »

محمّد خيره نگاهش كرد : « پس كار تو بود؟ »

على، شانه هايش را بالا انداخت : « نه بابا، من فقط وسيله بودم. پدر مى‌گفت و من جوابها را به تو مى‌رساندم. »

محمّد پرسيد : « پس آن خواب…؟ »

پدر از بالاى عينك، نگاهش كرد : « بعد از خواب، تصميم گرفتم غير مستقيم به همه‌ى سؤالهايت جواب بدهم. فكر نكردم آن خواب، زمينه خوبى براى گفتن اين حرفهاست. »

على گفت : « براى من هم بد نشد. خيلى از اين سؤالها، براى من هم سؤال بود. »

مادر سرش را پايين انداخت و گفت : « بيخودى نگران بودم. »

محمّد به پنجره نگاه كرد : « امّا، آن پرنده… ؟ ! »

سكوت اتاق را پر كرد.



 

خود را بيازماييد :

۱ ـ چرا با وجود آن همه مردم ، بعضى افراد از قبول بيعت غدير خوددارى كردند ؟

۲ ـ اگر اسلام كامل‌ترين دين است ، پس پيامبر چه نيازى به تعيين جانشين داشت ؟

۳ ـ چرا جانشين پيامبر ، اين همه اهميّت دارد ؟

۴ ـ پيامبر ، چه كسانى را به عنوان معلم و بيانگر قرآن معرفى كرد ؟

۵ ـ پيامبردر روز غدير،درمورد حضرت مهدى چه مطلبى بيان داشت ؟

(Visited 19 times, 1 visits today)